گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتی است که تقریر می‌‌کنند

رضا فانی یزدی


مجموعه یادداشتها،خاطرات و نوشته های سالهای اخیر

خاطرات


Tuesday, June 17, 2008

بهایی ستیزی پیش و پس از انقلاب

با بهایی‌ها در مسیر زندگی-فصل اول

برای بچه‌های هم سن و سال ما، بهائیت چند مشخصه بیشتر نداشت. گاه با همان «جهود»های «محمدی» کن یکی ‏شان می گرفتیم. و گاه جماعت نجسی بودند که در میان آنها هیچ ارزش اخلاقی جایگاهی نداشت. روابط جنسی ‏آزاد داشتند، پدر و دختر با هم می‌خوابیدند، در جلسات شبانه خود پس از مراسم دینی چراغها را خاموش می‌کردند ‏و هرکسی با هرکسی همخوابگی می‌کرد. انجمن حجتیه در آن دوران بیشتر با این ادعاهای آخری بچه‌ها را جلب ‏می‌کرد. این باور به بی بندوباری بهایی‌ها دیگر فقط مربوط به نوجوانان و بچه‌ها نبود. بسیاری از مردم میانسال و ‏سالخورده در کشور ما نیز چنین باوری داشتند. این باور چنان قوی بود که گاه برخی ازمردان مسلمان که در پی ‏الواتی بودند تصور می‌کردند اگر به دین بهایی در آیند، مشکلی از نظر روابط نامشروع با زنان و دختران آنها ‏نخواهند داشت.

ادامه مطلب


Wednesday, May 21, 2008

کریم آقا هم درگذشت

گاهگداری فرصتی دست می‌داد که با کریم آقا سلام و احوالپرسی کنم. من یک سال پس از دستگیری امین دستگیر شدم. آن موقع هنوز ‏زیر حکم اعدام بودم. در دادگاهی چند دقیقه‌ای حاج آقا پورمحمدی دادستان انقلاب در کیفرخواستی که تنظیم کرده بود تقاضای اعدام کرده ‏بود. هم مدرسه‌ای ایشان، حجت‌الاسلام رازینی که رئیس دادگاه انقلاب و حاکم شرع بود معمولا روی حاج آقا پورمحمدی را زمین نمی‌زد ‏و با همه تقاضاهای اعدام ایشان بی بروبرگرد موافقت می‌کرد. گاهی هم از ایشان پیش دستی می‌گرفت و بدون اینکه حاج آقا پورمحمدی ‏بخواهد، حکم اعدام صادر می‌کرد. انگار این دو با هم برای اعدام بچه‌ها مسابقه گذاشته بودند. مطمئنم با اینکه رازینی چند صد نفر را در ‏خراسان و بعدها در دادگاه ویژه روحانیت و در اوین به مرگ محکوم کرد، ولی باز به حاج آقا پورمحمدی مسابقه را باخت.‏

پور محمدی جدای از صدها تقاضای حکم اعدام در مقام دادستانی استان هرمزگان و خراسان، چند سال بعد در مقام یکی از سه نفر ‏اعضای کمیته مرگ در سال ۶۷ ظرف چند هفته افتخار قتل عام ملی را نیز از آن خود کرد. احتمالا مصطفی پورمحمدی یکی از ‏رکوردداران قتل عام و کشتار در تاریخ معاصر ایران است.‏

امین بعد از تحمل ۷ سال زندان در تابستان ۶۷ به حکم پورمحمدی اعدام شد.

ادامه مطلب


Saturday, September 01, 2007

گر آنها بودند همه چیز عوض می‌شد

پدرش را که اصلا به خاطر نداره، تصویر مادرش هم بیشتر به هاله‌ای برای او یادگار مانده است. هاله‌ای در ‏افق خاوران که هر هفته و هر ماه و هر سال باید دنبالش گشت. مامان و بابا برای او اصلا شبیه مامان و ‏باباهای دخترهمسایه نیستند، هیچ شبی نیست که آنها با دستهای پر از خوراکی به خانه برگردند، یا او را ‏ببرند سینما، یا با هم بنشینند و صحبت کنند، یا همانطوری که مامان دختر همسایه موهای دخترش رو ‏می‌بافه، موهایش را ببافد. روز اول دبستان که رفت مدرسه، تاز ه فهمید که دو تا چیز تو زندگیش کمه! ‏همه بچه‌ها با مامان و بابا اومده بودند مدرسه، او فقط مادربزرگ رو با خودش داشت

ادامه مطلب


Wednesday, August 15, 2007

حکایت بی‌بی و حزب دمکرات کردستان

ماجرای بازجویی‌های سعد

شکنجه یا بقول بازجوها ‏‏«تعزیر»، هزار روش داشت. اما کابل مرسوم‌ترین و بدترین شکل شکنجه بود. روالش این بود که معمولا بعد از ‏چند تا سوال توام با توگوشی و مشت و لگد، می‌بستندت به تخت، دمرو یعنی به شکم می‌خواباندندت روی تخت. ‏دستها از دو طرف باز شده وبه تخت بسته می‌شد و پاهات جفت پایین تخت. گاهی یک از بازجوها روی کمرت ‏می‌نشست که وقتی شلاق می‌خوری، خیلی نپری بالا. اگر دفعه اولت بود، که هنوز جوراب به پا داشتی، ‏جورابهات رو می‌کردند توی دهنت که صدات درنیاد. دفعات بعد دیگه نمی‌دونستی جوراب کی توی دهنته. گاهی ‏هم با دهان باز می‌زدنت. البته هر بازجویی ابتکار خودش را داشت. کابل‌ها هم اندازه‌هایش فرق می‌کرد. معمولا با ‏کابل کلفت شروع می‌شد. خاصیت کابل کلفت این بود که به شدت می‌کوبید و پاهات رو متورم می‌کرد. شصت ‏هفتاد تا که می‌خوردی، دیگه به قول بازجوها اندازه پاهات دوبرابر شده بود.

ادامه مطلب


Monday, August 06, 2007

معجزه اطاق بازجویی و کابل

ماجرای بازجویی‌های سعد

لنگان لنگان وارد اتاق شد. پاهاش تا زانو باندپیچی شده بود. اسمش رو که پرسیدم، با لهجه ‏کردی گفت "سعد".
سعد همه کارها رو روی تخت بازجویی کرده بود. کابل باز هم معجزه کرده بود و سعد هر چی رو ‏که بازجوش می‌خواست یا حتی آنچه رو که او هم انتظارش رو نداشت، با تفصیل و دقت تمام ‏داستان سرائی کرده بود. جوانی بود بیست و چهار یا پنج ساله، چهره‌ای گندمگون، قدی متوسط ‏با موهای سیاه، پاهاش البته تا کشاله‌های ران از شدت ضربات کابل از موهایش سیاه‌تر شده ‏بود. خیلی بانمک صحبت می‌کرد، لهجه شیرین کردی داشت که متاسفانه نمی‌شه روی کاغذ ‏تکرارش کرد

ادامه مطلب


Thursday, August 18, 2005

از قتل عام زندانیان سیاسی تا وزارت کشور

تمام کف پاهام از شدت ضربات کابل پاره پاره شده بود

با کنار گذاشتن لاجوردی و تیم او از مسئولیت دادستانی انقلاب مرکز، تیم سه نفره پورمحمدی، رازینی و حسینیان به تهران نقل مکان کرد.

حاجی حسینی حتی تواب‌هاش رو با خودش برد به اوین و گوهردشت.
پورمحمدی شد معاون وزارت اطلاعات و جانشین وزیر. سال ٦٧ که رسید، حاج‌آقا پورمحمدی در هیئت اعزامی مرگ آیت‌آلله خمینی در کنار نیری و اشراقی، هزاران زندانی سیاسی بی گناه رو قتل عام کردند. اینبار حاج‌آقا در سفرش به مشهد در کمتر از چند روز بیش تر از یک صد نفر از زندانیان سیاسی را که به کیفر خواست خود او و احکام صادره از طرف همکار نزدیکش حاجی رازینی به حبس‌های مدت دار محکوم شده بودند، به طناب‌های دار سپرد.

سوغات سفرهای ایشان برای رهبری نظام در فاصله‌ای کمتر از چند ماه قتل عام چندهزار زندانی سیاسی در زندانهای سراسر کشور بود.

ادامه مطلب


Wednesday, July 13, 2005

داستان غم انگیز تنهایی ما و اکبر گنجی

عجب زمانه‌ایست، چه همه سال گذشته، ناله همسر گنجی اما شبیه همان ناله‌های همسران و مادران ما در آن سالهاست.
معصومه شفیعی اما، هنوز توی شهر دوازده میلیونی تهران تنها تا پاسی از شب پشت در بیمارستان در اندوه فاجعه از دست دادن اکبرش ناله و زاری می‌کند.

اکبر عزیز، گمان می‌کردم اون بالابالاها خیلی دوست و آشنا داری، که برات حاضرند روزه سیاسی بگیرند، در مجلس شورا تحصن برپا کنند، جلسات هیئت دولت را تعطیل کنند و کنفرانس مطبوعاتی برگزار کنند و خلاصه همه آنچه رو که در روزهای آخر مجلس ششم و انتخابات ریاست جمهوری به اعتراض به حذف خودشون از قدرت سیاسی می‌کردند، برای حفظ جان تو هم بکنند.
بیان دم در زندان اوین یا امروز بیمارستان میلاد و با پیراهن‌های سفید به اعتراض تجمع کنند و بجای جبهه دمکراسی و حقوق بشر، کمیته دفاع از جان گنجی رو تشکیل بدهند. اما انگار اینها از سیاست فقط چانه زنی در بالا را یاد گرفته‌اند،
چه شجاعانه تنها مانده‌ای گنجی!
کاش تو شهید جمهوریت نباشی و در بنای ساختمان زیبای جمهوریت آن سوی رودخانه که خود از معماران حقیقی آن هستی هنرنمایی کنی.
تو باز تنها مانده‌ای مثل ما در همان سالها.
شنیدم بیشتر تجمع کنندگان در مقابل زندان اوین همان خانواده‌های سابق زندانیان سیاسی و وابستگان آنها بودند، اکبر عزیز چقدر ما هنوز تنهاییم، و بیشتر از همه معصومه و فرزندان تو.

ادامه مطلب


Monday, October 25, 2004

ما قبل از مرگ عزاداری می کردیم

معمولا رسم بر اینه که یکی بمیره بعد عزاداری کنی، چرا که نمی دونی کی عزیزت می میره، یکدفعه خبردار می شی که تصادف کرده، یا سکته کرده، یا مریض بوده و حالش وخیم شده و مرده، یا توی جنگ کشته شده، یا اصلا خودکشی کرده. خلاصه همه جمع می شن، در عزای عزیز از دست رفته عزاداری می کنند. ولی تو زندان برعکس شده بود، عزیزت سالم سالم بود، داشت باهات راه می رفت یا با هم داشتین والیبال بازی می کردین، یا بحث سیاسی می کردین، یا از خاطرات زندگی با هم حرف می زدین، یکدفعه بلندگوی بند اسمش رو می خوند، می گفت وسائلت رو جمع کن و بیا نگهبانی، همونجا وسط بازی والیبال رفیقت مرده بود، مرده بود اما باهات روبوسی می کرد، خداحافظی می کرد، خودش باید وسایلش رو جمع می کرد و می رفت سراغ قبرستون. ما هم شروع می کردیم به عزاداری، ما و مرده با هم عزاداری مرگش رو می کردیم. خودش هم عزادار می شد.

نه کسی مرثیه می خوند، نه روضه خونی بود، نه می تونستی بری سر قبر، نه هیچ مراسم دیگری. بند عزادار می شد، غمی می افتاد روی دل بند، چشمهامون به هم تسلیت می گفتند. یکدفعه همانطور که تندتند توی راهر راه می رفتی، یخ می زدی سر جات. سکوت غم و مرگ همه قبرستونهای دنیا می افتاد روی بند ما. دل هامون گریه می کردند و چشم هامون فریاد می کشیدند.

ادامه مطلب


Wednesday, September 29, 2004

کاش هیچگاه این جنایات اتفاق نمی افتاد

این داستان یکبار برای همیشه باید در کشور ما تمام شود. ما محکومیم که در این جغرافیای شناخته شده به نام ایران در کنار هم زندگی کنیم. کشور ما و مردم ما به اندازه کافی رنج و اندوه کشیده اند. دهها هزار از بهترین انسانها در کشور ما قتل عام شده و به گورستانها رفته اند.

گورستان های بی نام و نشان در سراسر کشور، خاوران و دهها گورستان دیگر هزاران مرد و زن، جوان و پیر، خردسال و میانسال را در دل خود دارند. هزاران زن و مرد بی همسر شده اند، هزاران مادر و پدر بی فرزند و هزاران کودک یتیم. آثار این جنایات هنوز و هنوز در مقابل چشمان ما در داخل و خارج از کشور به صورت فرزندان بی پدر و مادر، زنان و مردان بدون یار و یاور و دیدگان اشک آلود مادران و پدران عزیز از دست داده، باقی است. کافی است فقط سری به خاوران و سایر گورستانها بزنیم. هنوز دسته های گل تازه را بر مزارهای بی نام و نشان می بینیم.

کاش هیچگاه این جنایات اتفاق نمی افتاد. ولی متاسفانه اتفاق افتاده. تنها آنچه مانده این است که چگونه باید از تکرار آن جلوگیری کرد!
چگونه باید به این بخش از تاریخ پایان داد که دیگر هیچکس هوس یا جرات و اشتهای تکرار آن را در مورد هیچ کس دیگری نداشته باشد.

بازگویی خشونت و جنایات از زبان قربانیان بازمانده این حوادث و شاهدان اولین گامی است در جهت مشخص کردن میزان جنایات، دستیابی به لیست کامل قربانیان و برآورد خسارات مادی و معنوی وارده بر قربانیان و بازنمایی چهره عاملین ارتکاب این جنایات، و این اولین قدمی است که کمیته کشف حقیقت در مقابل رو دارد. کمیته های کشف حقیقت، کمیته های انتقام کشی نیستند، و بنا ندارند بر تعداد قربانیان اضافه کنند. بنای آنها این است که دور خشونت در جامعه ما اینبار برای همیشه تمام شود. فجایع مشابه تابستان 67 دیگر هیچگاه تکرار نگردند.

ادامه مطلب


Friday, August 13, 2004

توطئه سکوت

توطئه سکوت مقامات جمهوری اسلامی اما، از اصلاح طلب گرفته تا محافظه کار، از معمم گرفته تا مکلّا، از فیلسوفان گرفته تا نویسندگان و روزنامه نگاران، از بازجویان گرفته تا مسئولین اجرای جنایات همچنان ادامه دارد. همه به خطا خیال می کنند که می شود آن را به فراموشی سپرد. نه طلب بخشش کردند، نه ابراز همدردی و نه بازگویی حقایق فاجعه ای که در تاریخ معاصر کشور دردناک ترین بوده است.

فاجعه ای در این ابعاد را نمی شود در عرض 15 سال فراموش کرد، آیا فاجعه نسل سوزی یهودیان (Holocaust) را مردم جهان پس از 60 سال فراموش کرده اند؟

به جز رهبر انقلاب، آیت الله خمینی، که فرمان را صادر کرد، بقیه مقامات رسمی و درجه اول آن دوران و شاهدین و بازماندگان آن جنایت وحشتناک همه در قید حیات اند. رئیس جمهور وقت آقاي سید علی خامنه ای، ریئس مجلس آقاي هاشمی رفسنجانی، نخست وزیر آقاي مهندس میر حسین موسوي، رییس شورایعالی قضایی آیت الله موسوی اردبیلی، وزیر اطلاعات حجه الاسلام ري شهری، اعضاي دايمي کمیته مرگ آقايان آيت الله اشراقي نماینده امام، حجه الاسلام نیری حاکم شرع وقت، مصطفی پورمحمدی نماینده وزارت اطلاعات، و آقاي رئیسي نماینده دادستان وقت، و دهها تن دیگر که در زمان ارتکاب جنایت ملی در مقامات درجه اول نظام ایفای نقش می کردند، هیچکدام رسما نگفته اند که چه نقشی داشته و یا در کجای این جنایت قرار گرفته بودند. امروز چه می گویند؟ آن روز چه گفتند و چه کردند؟ و این قتل عام چگونه طراحی و اجرا گردید؟

ادامه مطلب


Tuesday, August 03, 2004

مرداد 67 ماه مرگ بود

بهار سال 66 بود. نازلی که اون موقع 5 سال بیشتر نداشت، اومد توی بند ما. من توی بند دو بودم. نازلی دختر خواهرمه. امین اون موقع توی قرنطینه بود. خواهرم تقاضا کرده بود که نازلی بتونه باباش، امین، رو ببینه. امین که دستگیر شد، نازلی پنج ماهش بیشتر نبود. حالا دیگه شده بود پنج ساله، که می اومد توی زندان باباش رو ببینه. آمده بود مثل هر بچه دیگه ای که باباش بغلش کنه، بندازدش بالا و پایین، ماچش کنه، بوسش کنه، باهاش حرف بزنه، وقتی صدا می زنه «بابا» بگه «جان بابا، چی عزیزم، چی دخترم، جان دخترم!»

نازلی هیچکدام از اینها رو هنوز تجربه نکرده بود. پری هم مامانش بود و هم باباش. مسئولین زندان موافقت کرده بودند که نازلی برای یک روز بیاد داخل بند. اول رفته بود توی قرنطینه، یکی دو ساعت با امین بود
نمی دونم اونجا چکار کرده بودند، حتما امین خیلی بوسیده بودش
امین مرداد 67 اعدام شد. بعد از اون ملاقات دیگه هیچ وقت نازلی رو نتونست ببوسه وبغل کنه. نازلی و پری چند سال پس از اعدام امین به اروپا مهاجرت کردند. حالا نازلی 23 سالشه. دو هفته پیش از آلمان اومده اینجا کالیفرنیا پیش من. زیبایی چهره اش هنوز همون زیبایی بچگیشه

ادامه مطلب


Wednesday, March 24, 2004

یادش بخیر لعنت آبادیها، اونوقتها که زنده بودند

یک روز قبل از عید 68 آزاد شدم.
بعد از سالها این دفعه با خانواده ام بودم. همه نبودند، از خانواده ده نفری ما، پدرم مرده بود، پنج نفر از برادران و خواهرانم متواری و در مهاجرت بودند. خواهرم و نازلی دختر کوچولوی زیبایش با من سر سفره بودند، اما امین که عاشق نازلی بود، فقط یک بار تونست با دختر کوچولوش سر سفره هفت سین بشینه، وقتی نازلی فقط دوماهش بود. نازلی که یادش نمیاد، امین همه که دیگه نیست. امین هم بعد از هفت سال زندان که اعدام شده بود، مثل دو تا ديگه از برادرهاش.
بعد از تحویل سال 68 رفتم بهشت رضا، یک قطعه بود مال ما لعنت آبادی ها. رفتم که عید رو با بچه ها باشم. خیلی شلوغ نبود، ولی بودند. بعد رفتم توی بقیه قطعه ها، چقدر بهشت رضا آباد شده بود، چه همه قطعه های تازه، یادم افتاد به سخنرانی امام راحل وقتی اومده بود بهشت زهرا، سال 57 رو میگم، می گفت "شاه قبرستانهای ما رو آباد کرده."
عجب!
چقدر جوان پاسدار در بهشت رضا خوابیده بود. بهشت رضا تازه فقط یکی از گورستان های مشهده، خواجه اباصلت، خواجه ربیع، و خواجه مراد هم هستند.

شهر آباد شده بود، گورستانها آبادتر!

ادامه مطلب


Friday, March 05, 2004

اسلام را سياسي کنيد، ولي حکومت را اسلامی نکنيد

بايد به خانه هاي تک تک قربانيان اين فجايع رفت، به درد دل آنها گوش داد، خاطرات آنها را بازنوشت و ننگ و زشتي آنچه را در آن سالها بر جامعه ما رفته است طوري ترسيم کرد که ديگر رغبتي به تکرار آن نباشد. نه کسي رغبت به انتقام کشي داشته باشد و نه کسي جرات و رغبت تکرار آنها را. شما درست مي گوييد، بايد بخشيد، اما نبايد فراموش کرد، و نمي توان فراموش کرد.
چطور مادر بهکيش ها که 5 نفر از فرزندانش را از دست داده است، فراموش کند؟ چگونه مادر و پدر امين که 3 پسرشان را اعدام کردند، فراموش مي کنند؟ چطور کودکان يتيم مي توانند نبود پدران و مادران خود را فراموش کنند وقتي که هرروز جاي پدر و مادر در زندگي آنها خالي است؟
همين گونه خانواده هاي پاسدارهاي ترور شده نيز نمي توانند نبود عزيزانشان را فراموش کنند. پس نگوييد فراموش کنيم، که شدني نيست و نبايد کرد. نبايد کرد چرا که دوباره اتفاق مي افتد. ولي بايد بخشيد که اگر نبخشيم، باز همان فجايع پيش روي ماست.

ادامه مطلب


Saturday, October 11, 2003

دلم براي محمد رضا خيلي تنگ شده!

البرز که به دنيا اومد، مامان براي کمک به ما آمد آمريکا. دوسالي پيش ما بود، البرز و ميترا چه لذتي بردند. مادربزرگ رو تجربه ميکردند، مادربزرگ براشون غذا درست مي کرد، لوسشون مي کرد، قصه مي گفت. مادر بزرگ هم لذت مي برد، نوه هاش رو دوست داشت، خوشحال بود که من اعدام نشدم و او امروز از بودن در کنار نوه هاش لذت مي بره.

اعدام محمدرضا نه تنها مادرش رو بي فرزند کرد، که او را از داشتن نوه هاي پسرش براي هميشه محروم کرد، عروسش رو اصلا نديد. اگر محمدرضا اعدام نمي شد، مادر محمدرضا عروسش رو مي ديد، نوه هاش رو بغل ميکرد و مي بوسيد، دلش که ميگرفت به اونها زنگ ميزد و حالشون رو مي پرسيد، بچه ها براش شعر مي خوندن و او لذت مي برد.

اما امروز او تنهاست. محمدرضا نيست، عروسي نيست، و صداي آواز بچه ها در خانه خالي و پرغم آنها پيدا نيست.

علي برادر کوچکتر محمدرضا بود. سال 60 بود که دستگير شد. فقط 15 سال داشت. يکي از جوانترين بچه هاي بند بود. شهريور 67 که اعدام شد تازه داشت خودش رو براي امتحان نهايي شهريور همان سال آماده مي کرد.

با اعدام محمدرضا و علي خانواده سعيدي براي هميشه آنها را از دست داد

ادامه مطلب


Saturday, October 04, 2003

در راه ايجاد کميته هاي کشف حقيقت

بازگويي خشونت و جنایات از زبان قربانيان بازمانده اين حوادث و شاهدان اولين گام براي مشخص کردن ميزان جنايات، ليست کامل قربانيان اين جنايات و برآورد خسارات مادي و معنوي وارده و تعيين عاملين ارتکاب اين جنايات مي باشد.

نياز به شکل گيري يک کميته کشف حقيقت در خارج از کشور به منظور جمع آوري اسناد و شواهد و طبقه بندي آنها، ايجاد بحث هاي ضروري و استفاده از تجارب بين المللي و تماس با کميته هاي کشف حقيقت در ساير کشورها و استفاده از تجارب عيني آنها، جهت ايجاد کميته کشف حقيقت در داخل کشور و ترويج روحيه مشارکت ملي در راه آشتي ملي و بازگشودن عقده هاي خشونت و دعوت از قربانيان حوادث خشونت بار اين سالها به بازگويي و افشا و روشنگري بر آنچه که برقربانيان اين حوادث رفته است و کمک از محافل بين المللي براي تسريع اين امر و نظارت بر چگونگي پيشرفت کار کميته کشف حقيقت و ارتباط آن با محافل حقوقي مورد احترام افکار عمومي جهان اولين قدمي است که مي تواند مانع از حوادث خشونت بار ممکن در آينده کشور و تسهيل کننده امر انتقال قدرت به گونه مسالمت آميز در آينده باشد.

اين کميته مي تواند به شکل يک گروه کار داوطلبانه از حقوقدانان، فعالين گروه هاي حقوق بشري، قربانيان بازمانده حوادث سالهاي گذشته از تمامي لايه هاي اجتماعي، خانواده هاي قربانيان و شاهدان عيني اين حوادث و فعالين سياسي علاقمند در اين عرصه از فعاليت اجتماعي و فعالين مطبوعاتي در خارج از کشور تشکيل شده و به عنوان اولين گام براي رسيدن به آشتي ملي و بازگشت اميدواري اجتماعي براي آينده کشور حرکت خود را آغاز نمايد.

ادامه مطلب

Page 2 of 3 pages  <  1 2 3 >
من هنوزم ز تو آن خاطره‌ام مانده بجا

سوسیالیسم رویایی من ، دفتر اول در کوران مبارزه انقلابی
سوسیالیسم رویایی من ، دفتر دوم دستگیری و بازجویی
سه دهه جدال بی فرجام