من هنوزم ز تو آن خاطره‌ام مانده بجا

رضا فانی یزدی


گویند رمز عشق مگویید و نشنوید
مشکل حکایتی است که تقریر می‌‌کنند

راه دشوار بیان حقیقت

گفتگویی دوستانه با آقای مصطفی تاج زاده - قسمت اول



دوست گرامی آقای تاجزاده،

با درود و احترام به شما و آرزوی سلامتی و امید که هر چه زودتر از زندان آزاد شده و به آغوش گرم خانواده باز گردید. بسیار متاسفم که شما هم زندان را به‌رغم همه تلخی‌هایش‌ تجربه می کنید.ولی صمیمانه خوشحالم که فرصتی برای شما فراهم شده و شما چه خوب که از این فرصت و امکان برای "گفت وگو" * با بازجویان در زندان و دوستان خود در خارج از زندان بهره گرفته و چنانکه انتظار می رفت با شجاعت و صراحت لهجه منحصر به فرد خود، به نکاتی اشاره می کنید که هنوز بسیاری از دوستان شما در داخل و خارج از کشور یا با سکوت و یا با هزاران اما و اگر حاضر به صحبت در آن موارد نیستند.کاش این فرصت ها در دهه اولیه انقلاب نیز در اختیار زندانیان و هم بندان ما نیز قرار می گرفت.


جای خوشبختی است که بالاخره پس از دو دهه سکوت مرگ آور فردی چون شما که از آغاز انقلاب همراه نظام و دلبسته به آن بوده اید گفتگویی را آغاز می کند که چه بسا اگر همه طرفهای درگیر در آن تحمل و شکیبایی و انصاف و واقع بینی پیشه کنند بتواند گره از مشکل ما بگشاید و راه مودت و تفاهم ملی را برای گذار به یک نظام دمکراتیک با ارزش های انسانی و حقوق بشری هموار نموده و پایانی بر چند دهه از قتل و خونریزی و سرکوب در کشور ما باشد و امیدوار باشیم که با کشف حقایق و با بیان واقعیات و آشکار شدن تجربه های کریه و زشت سالهای گذشته از وقوع و تکرار دوباره آنها جلوگیری نموده و دیگر نه کسی جرات و اشتهای انجام دوباره آنها را داشته باشد و نه جامعه تحت هیچ شرایطی پذیرای آن دوران سیاه گردد.

از آنجا که خود یکی از قربانیان خشونت و شکنجه ان سالها بوده، دو سال زیر حکم اعدام و شش سال از بهترین سالهای جوانی ام را در زندان های جمهوری اسلامی ایران گذرانده ام ، دیگر افراد خانواده ام نیز زندان و شکنجه و مهاجرت اجباری و محرومیت از همه مواهب زندگی را تجربه کرده اند، و نیز چندین عزیز دوست داشتنی ما در دهه اولیه انقلاب اعدام شده و جای آنها همیشه در جمع خانواده ما خالی مانده و هیچ راهی برای باز گرداندن آنها به خانواده باقی نمانده است و متاسفانه با اعدام آنها نه فقط آنها که همه خانواده برای همیشه و تا پایان عمر مجازات شده و می شنوند، مایلم این اقدام شما را به فال نیک گرفته و این گفتگو را دنبال کنم، شاید که همین گفتگو ها کم کم به بیداری وجدان همه ما منجر شده و شاهد روزی باشیم که دیگر در سرزمین ما کسی اعدام نشود، فرزندی بی پدر و مادر نشود و همسری بی یار و همدم نگردد و مادر و پدری پس از دربدری از زندانی به زندان دیگر به دنبال عزیز گمگشته خود به سرد خانه ها فرستاده نشوند و سر از گورستان های بی نام و نشان و یا خاوران ها و لعنت اباد ها در نیاورند و بدن عزیزان خود را با سر و صورت خرد شده در زیر خروار ها خاک در گور های جمعی پیدا نکنند.

همه ما باید امیدوار باشیم و کمک کنیم که دیگر این جنایات تکرار نشود، اما تنها راه جلوگیری از تکرار مجدد آن، بیان حقایق است، گرچه در بیان حقایق گاه محبوب ترین شخصیت های مورد علاقه ما و یا آرمان ها و ایدیولوژی های مقدس ما و یا مدینه های فاضله و رویایی ما لکه دار می شوند و یا پیامبران ما شریک جنایات از کار در آمده و فرمان مرگ داده اند و یا به مقصد بهشت ما را از درون جهنمی عبور داده اند که به کل بهشت را فراموش کرده ایم و عطایش را به لقایش بخشیده ایم .

صحبت از تاریخ پر از رنج و مشقتی که خود ما نقش آفرین آن بوده ایم مسلما کار ساده ی نیست، اما چاره ای نداریم، یا باید همان دور باطل و خشونت را تکرار کرد و یا برای توقف آن و جلوگیری از تکرار مجدد آن باید با پذیرش مسولیت ها و نقش واقعی افراد و ایدیولوژی ها و ساختار های سیاسی که موجبات خشونت را فراهم نموده اند بر این گذشته پر درد نقطه پایان گذاشت و بر این دور کریه خشونت و جنایت غلبه یافته و متوقفش کنیم، کشور ما طی سه دهه گذشته به اندازه کافی درد کشیده و همه ما سزاوار زندگی بهتری هستیم و فرزندان ما نباید در دور باطل خشونتی که ما آفریده ایم گرفتار آمده و باز همدیگر را پاره پاره کرده و به انتقام گذشته، حال و آینده خود را آغشته به خون و جنایت کنند.
پس هدف اصلی از باز گویی جنایت گذشته نه انتقام و سرزنش، که خودداری از تکرار آن است .

پس چه بهتر که از ابتدا بپذیریم که اگر به محبوب ترین شخصیت های مورد علاقه ما و یا آرمان ها و ایدیولوژی های مقدس ما و یا مدینه های فاضله و رویایی ما نقدی وارد می شود فقط و فقط به این منظور است که این مقدسات و رویا ها چه نقشی در آفرینش جنایت و سیه روزی گذشته ایفا نموده و چگونه باید آنها را بازخوانی کرد تا که دیگر مشوق ما در خشونت و جنایت نباشند و پرده ای بر چشمان ما و دیگران در دیدن حقایق نگردند. پس چشمها را باید شست و جور دیگر باید دید.

هدف از کشف حقیقت

اگر به جنایات گذشته نگاه می کنیم نه هدفمان انتقام گیری از افراد و نه تلخ کردن کام امروزمان و خود آزاری و باز آفرینی رنج و شکنجه ای است که حتی باز گویی مجدد آن به همان اندازه تحملش در گذشته درد و ملال آور است، پس هدف از کشف حقیقت و محکومیت انواع جنایات و اعمال جنایت کارانه حتی اگر قرن ها پیش اتفاق افتاده باشد حداقل پیامش به امروز و فردا برای ما و این است، که ما دیگر خواهان تکرار آن نیستیم و نسل های پس از ما این است که ما دیگر تحت هیچ شرایطی و به هیچ دلیل و بهانه ای دوباره مرتکب آن نخواهیم شد و در صددیم که همه زمینه های تکرار آن را از میان بر داریم. اما بی توجهی به کشف حقیقت و تلاش برای توجیه جنایت حداقل خطرش این است که باز تحت شرایط دیگری به بهانه ای جدید تکرارش می کنیم و اینکه زمینه انتقام گیری برای باز تولید خشونت باقی مانده و سایه شوم و خطر تکرار خشونت های مشابه تحت لوای خونخواهی برای آینده همچنان بر سر ما سنگینی خواهد کرد. پس تاکید بر نقش افراد یا سازمانها و اعتقادات و ایدیولوژی ها و یا ساختار هایی که در آفرینش جنایت نقش ایفا نموده اند صرفا به این دلیل است که زمینه های شکل گیری شرایط مشابه برای تکرار جنایت در آینده از میان بر داشته شود.


اگر با گذشت بیش از نیم قرن از جنایت دوران استالین در اتحاد شوروی سابق هنوز باید سخن گفت و ابراز تنفر نمود و اگر هنوز با بر پا کردن بنا های یادبود و موزه ها و نمایشگاه ها در سراسر جهان باید جنایات فاشیسم و بر پایی اردوگاه های مرگ و کوره های آدم سوزی آنها را یادآوری کرد و یا جنایات ترک های جوان در جنگ اول جهانی را در قتل عام ارامنه در ترکیه در خاطره ها زنده نگاه داشت ، نه به این دلیل است که استالین و یا هیتلر و یا رهبران ترکان جوان محمد طلعت پاشا و یا اسماعیل انور پاشا را از قبر بیرون کشیده، محاکمه و تیر بارانشان کنیم. هدف همه اینها این است که از وقوع مجدد چنین فجایعی جلو بگیریم.

سه دهه اندوه

نگاه ما به خشونت ها و جنایت های سه دهه گذشته در ایران نیز، نه به منظور بیرون کشیدن مرده ها از قبر و محاکمه آنهاست، که ره به ناکجا آباد است و نه هدفش تحقیر اشخاص و یا بی حرمتی به مقدسات دیگران و نه بی مقدار کردن دستاوردهای جامعه در دهه های گذشته است.که اگر چنین قصدی در کار باشد نه تنها ره به مقصود نبرده که به گمراهی ای فرو رفته که نتیجه اش فرو بردن جامعه در منجلابی است که به خشونت بیشتر و هلاکت جامعه منجر خواهد شد. اما با اینهمه باید پذیرفت که اگر بر این باوریم که فاجعه ای اتفاق افتاده و یا جنایتی صورت گرفته، وقوع آن جنایات در دنیای مجازی و خلاء نبوده و لزوما افراد معینی و یا قوانین و ساختار های موجود در دوران وقوع جنایت امکان وقوع و انجام آنرا فراهم آورده اند، پس تحقیق در رفتار های افراد ، دقت در قوانین موجود و ساختار های حکومتی باید بخشی از پروژه حقیقت یابی بوده و هیچ فرد یا گروهی و یا هیچ نهاد و یا بخشی از حکومت را نمی توان از این قائده مستثنی نمود. مطمئنن رهبران حکومتی در همه جنایت ها و فجایع دوران رهبری و صدارت خود مسولیت اصلی را داشته و باید پاسخ گو باشند مگر اینکه جنایت از طریق گروه های خود سر و به گونه ای پنهان از نظر و خارج از کنترل آنها انجام گرفته باشد که می باید در همان زمان تحت پی گرد قرار می گرفته است.

با این مقدمه مایلم صحبتی را با شما در رابطه با نوشته اخیرتان تحت عنوان «پدر، مادر، ما باز هم متهمیم!» در میان بگذارم.




دو نظام؟



در ابتداء مطلبتان می گویید که " با بازجویان درباره اصل نظام اختلاف نداشتیم و همین مسأله مشترک می‌توانست نقطه آغاز گفت‌وگوی ما ‌باشد."

از اصل کدام نظام سخن می گویید، "نظامی که قدرتش در اعتراف‌گیری و تواب‌سازی در سلو‌ل‌های انفرادی " بوده و هنوز هم هست یا "نظامی که هر مخالفت یا حتی هر انتقادی را توطئه تلقی" می کرده و هنوز هم می کند و یا " نظامی که یکی از بدیهی‌‌ترین حقوق انسان یعنی حق سفر آزاد را با ممنوع‌الخروج کردن شهروندانش نقض" می کرد و هنوز هم می کند و یا " نظامی که اگر به شخصیت، میانگین تحصیلات و هوش زندانیان سیاسی اش" در سی ساله گذشته نگاه کرده و یا بکنیم ،به این نتیجه می رسیدیم و می رسیم که "پاک‌ترین و سرآمدترین قشرهایش در زندان‌ها نمایندگی" می‌ شدند و هنوز هم می شوند و یا " نظامی که از راهپیمایی مسالمت‌آمیز شهروندانش هراسان" می شد و هنوز هم می شود و یا " نظامی که راهپیمایی اعتراضی را حق شهروندان و مایه اصلاح و قوت خود" نمی دانست و هنوز هم نمیداند و یا نظامی که " فعالیت احزاب سیاسی" را حتی در چارچوب قانون اساسی خود نه در دوران صلح و تثبیت سیستم سیاسی و نه در هیچ دوره دیگری بر نتابیده و هنوز هم بر نمی تابد و همه سران و فعالین احزاب منتقدش را یک جا دستگیر کرده و روانه زندان ها کرده و هنوز هم می کند. و یا "نظامی که در آن استقلال قضایی" به معنای تسلط بر جان و مال مردم و بی‌اعتنایی به افکار عمومی بوده و هنوز هم هست و "دادگاه‌های نمایشی آن با احکام فرمایشی، دلسوزترین خادمان آیین و میهن و مردم را محکوم و آنان را از کمترین حقوق انسانی خود محروم کرده" و دسته دسته به شکنجه گاه ها برده و به زندان های طویل المدت محکوم کرده و به احدی جواب گو نبود و اگر خانواده زندانی سوالی یا اعتراضی می کرد نه تنها کسی جواب گویش نبود که خود نیز به اسارت گرفته شده و گاه بر حسب اتفاق اعدام نیز می شد و هیچ موازین حقوقی و قانونی در صدور احکام آن وجود نداشت و متاسفانه هنوز هم ندارد و دربش بر همان پاشنه می چرخد و یا " نظامی که در آن بیشتر جوانان تحصیلکرده‌اش از دوره دبیرستان مشتاق مهاجرت به خارج از کشور" بودند و خیابان هایش گاه پوشیده از ورق پاره کتابهایی بود که بر اثر حمله و هجوم عناصر حزب الله به کتابفروشی ها و یا بساط های خیابانی به غارت رفته بود و" نمایشگاههای کتابش یاد دوران تفتیش عقاید را زنده" می کرد و هنرمندانش در تبعید و یا در زندان و در سلول انفرادی به سر ‌برده و یا در خفا از وحشت دستگیری از نهانخانه ای به نهانخانه دیگری در رفت و آمد بودند و کمترین امکانی برای حضور و ارائه کارهای هنریشان در وطن اسلامی به انها داده نمیشد.
از کدام نظام صحبت می کنید؟
از نظامی که " در آن " «شادی» گم شده بود و رتبه‌های نخست جهانی را در توقیف نشریات و زندانی کردن روزنامه‌نگاران به دست آورده بود" و به جز چند روزنامه دولتی چون کیهان و اطلاعات و جمهوری اسلامی در دکه های روزنامه فروشی اش هیچ ورق پاره دیگری را تحمل نمی کرد و حق نشر و توزیع به احدی نمی داد و یا نظامی که اگر آنقدر محبوبیت داشتی که از انتخابت در مجلسی نمی توانستند جلو گیری کنند پیش از ورودت به پایتخت بنای فریاد می گذاشتند که اگر به مجلس بیایی قلم پایت را می شکنند (تهدید ایت الله خلخالی به زنده یاد عبدالرحمن قاسم لو و غنی بلوریان نمایندگان منتخب از شهرهای ارومیه و مهاباد در اولین انتخابات مجلس خبرگان برای تدوین قانون اساسی ) .



واقعا از کدام نظام سخن می گویید؟ که در کلیات آن با بازجوی خود اتفاق نظر داشتید؟

به نظر می رسد که نظام مورد عنایت شما همان "نظامی است که جایگزین رژیم سلطنت شده و خطوط اصلی آن توسط امام در وعده‌های ایشان در پاریس ترسیم شده است " و گویا با نظام کنونی "سازگار" نیست و مولفه های آن " با مولفه‌هایی که شما در ذهن داشته اید در بسیاری موارد متفاوت و گاه متضاد است " با دقت در تحلیل شما می توان نتیجه گرفت که آغاز این ناسازگاری به جز چند استثنا که شما از آن به خطا و رفتار نا صواب نام برده اید، از شروع ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد آشکار شده که همزمان با پایان دومین دوره ریاست جمهوری آقای خاتمی است و پایان همکاری شما با وزارت کشور و اخراج و ترک اصلاح طلبان از حکومت و آغاز دوران جدید که به گفته شما مشخصه اش نظامی است که " نظامیان صاحب اصلی آن شمرده ‌شوند و «ایران» را یک پادگان بزرگ ‌می ببیند که در آن «چون و چرا» معنا ندارد"، و علیرغم تمایل شما " با نظامی که مردم صاحبان اصلی آن به شمار می‌روند و پادگان‌هایش نیز مینیاتوری از جامعه و به روی مطالبات شهروندانش گشوده است، چگونه می‌تواند «یکی» باشد؟ "

در مقایسه ای بین دو نظام ، مولفه های نظام مورد عنایت خود را چنین بر شمرده اید

"نظامی که از بحث آزاد و مناظره و گفت‌وگو در رسانه‌ها تغذیه می‌کند"
"نظامی که چهره خود را در آینه انتقاد مخالفین می بیند و رفتارش را تصحیح می‌کند "
"از مشارکت و انتخاب آزاد مردم در عرصه سیاست و اجتماع استقبال می‌کند"
"که شایسته‌ترین نخبگانش بر کرسی‌های پارلمانی یا مدیریت اجرایی آن تکیه می‌زنند یا در جامعه مدنی از امنیت کامل بهره مندند."
"که راهپیمایی اعتراضی را حق شهروندان و مایه اصلاح و قوت خود می‌داند"
"در دهه اول انقلابش و در شرایط جنگی و وجود تروریسم، سران احزاب منتقد هرگز دستگیر نمی شوند."
"که در آن قاضی مستقل از ارکان حکومت و بی‌اعتنا به فشارها و درخواست‌های نهادهای امنیتی، اطلاعاتی و نظامی و تنها بر اساس موازین حقوقی و قانونی حکم صادر می‌کند"

"اساتید برجسته و مستقل بازنشسته یا اخراج نمی‌شوند، به دانشجویان منتقدش ستاره‌ نمی‌دهند، آنان را به صورت فله‌ای بازداشت نمی کنند، اختلاط دختران و پسران در دانشگاه مسأله مقاماتش نیست و دانشجویان رسماً تهدید نمی‌شوند که چون نمره می‌خواهند باید خواست‌های مدیریت را اجابت کنند."
"استقلال حوزه های علمیه حفظ می شود،"
"دانشگاه پادگان نیست"
"خود را مسئول آرایش و پوشش مردم نمی داند و مقاماتش شب و روز بر طبل مبارزه با مفاسد اجتماعی و فرهنگی نمی کوبند"
"قانون اساسی آن سند سرکوب نیست،........ سند حقوق و آزادی‌‌های شهروندان است و اجرای اصل 27 و دیگر اصول حقوق بشری آن در آزادی اجتماعات و احزاب و مطبوعات و انتخابات و نیز در ممنوعیت شکنجه و محکومیت حکم اعدام شهروندان بدون طی مراحل دادرسی عادلانه، استقلال کشور، یکپارچگی سرزمینی و منافع ملی را تأمین می کند"
"وجود کهریزک ننگ است"
"هرگز نمی‌توان هر ده سال یکبار به خوابگاه و کوی دانشگاه حمله کرد"

و بالاخره نتیجه می گیرید که " سرکوب‌ها و بگیر و ببندهای فله‌ای‌ نیز نمی‌تواند برخاسته از همان اسلام و انقلابی باشد که رهبرش شعار «میزان رأی ملت است» می‌داد و از «حق تعیین سرنوشت هر نسل به دست همان نسل» دفاع می‌کرد. در این نظام هویت، فرهنگ و آداب و رسوم اقوام مخل وحدت ملی تلقی نمی‌شود."

هر چه فکر می کنم نمی فهمم که این مولفه هایی را که شما بر می شمارید در کدام نظام و در کدام کشور تجربه کرده اید و آیا این مولفه ها بیانگر نظام آرمانی شما در آینده است و یا اینکه در ۳۰ سال گذشته کشور و مردم ما چنین نظامی را تجربه کرده اند، از مقایسه های شما اما می توان فهمید که شما به تجربه یکی دو دهه اول انقلاب عنایت نظر دارید و همه ایما و اشاره های شما به دوران حیات آیت الله خمینی است.

و در پایان همان بخش با توجه به رفتار کنونی نظام می گویید که " این نظامی نیست که ایرانیان در سال 57 خواهان استقرار آن بودند".



درست می گویید، شاید به قطع بتوان گفت که هیچ کدام از ایرانیان در سال ۵۷ چنین نظامی را نمی خواستند و تصورش را هم نمی کردند که نظامی که قرار است بر سر کار آید،نظامی خواهد بود که مدعی شریعت اسلام است ، نظامی که قصاص در حوزه مجازات ها پایه قضاوت آن است و نظامی که در آن رهبری ( ولایت فقیه ) جدای از اینکه آقای خمینی ، خامنه ای و یا هر کس دیگری بر آن تکیه زده خود را جانشین پیامبر و ائمه دانسته و ادعای استمرار حکومت انبیا و معصومین را دارد و بر اساس قانون اساسی آن حاکم بر جان و مال مردم بوده و پاسخ گوی هیچ نهاد دیگری نیست و از حقوق الهی بر خوردار بوده و حکم حکومتی او نه بر نهادهای حکومتی که بر دیگر مراجع دینی نیز واجب شرعی است و بر مجلس خبرگانش هیچ قاعده و مقرراتی حکمفرما نیست و خود برای خود آیین نامه و دستور جلسه تنظیم می کنند و به هیچ نهادی پاسخ گو نیست و شورای نگهبانش مظهر رسمی و قانونی تبعیض دینی است ، نظامی که در آن بهایی ها و کمونیست ها و کشیشان کلیسا های ارامنه و هر دگر اندیشی قتل عام می شود و حتی سلمان رشدی در انگلستان نیز باید از وحشت او برای نوشتن کتابی در خفا زندگی کند و برای سرش جایزه میلیون دلاری تعیین می کنند چرا که همگی آنها طبق شریعت اسلام مهدورالدم میباشند و حکم مرتد در مورد آنها باید اجرا گردد و مخالفینش در سراسر دنیا ترور می شوند و انیس نقاش ها را برای قتل آنها در اقصی نقاط جهان اجیر و تسلیح می کنند، نظامی که در آن زنان به جرم زنا محکوم به سنگسار شده اند و در ملأ عام بساط شلاق و سنگسار و قطع دست و پا بر قرار شد و در خیابان های آن با چرثقیل مردم را در مقابل چشم کودکان حلق آویز کردند، و نظامی که در همه امور زندگی مردم حق دخالت پیدا کرد از پشت بام خانه ها گرفته که آنتن و دیش تلویزیون پایین آورد تا درب ادارات آن که از ورود مردان با پیراهن آستین کوتاه جلو گرفتند و زیر چادر زنها را جستجو کردند که نکند خدای نکرده جوراب کوتاه یا دامن به پا داشته باشند و در کوچه و خیابان های آن زنان و مردان و دختران و پسرانی را که در کنار هم قدم می زنند دستگیر کرده به کمیته ها می بردند و در اتوبوس هایش و در کلاس های درسش جدا سازی جنسیتی می کنند و به زور بر سر زنان و دختران پیچه می پیچند که نکند که خدای نکرده ایمان و شریعت مومنین به باد رود، یاد ایرج میرزا گرامی بادکه گفت :

گفتند که واشریعتا خلق
روی زن بی نقاب دیدند
آسیمه سر از درون مسجد
تا سردر آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق
می رفت که مومنین رسیدند

و نظامی که رهبرش حکم قتل عام دسته جمعی زندانیانی را که سالها بود با احکام دادگاه های اسلامی در زندان ها محکومیت کشیده بودند را صادر کرد.


درست می گویید این آن نظامی نبود که مردم ایران در انقلاب ۵۷ در آرزوی تحقق آن در خیابانها شعار استقلال ، آزادی و مرگ بر دیکتاتوری می دادند، اما این نظام محصول چند سال ریاست جمهوری احمدی نژاد و یا فقط محصول دوران رهبری آقای خامنه ای نیز نیست، آنچه امروز شاهد آن هستیم ادامه منطقی همان نظم و قواعدی است که از همان فردای انقلاب و تحت رهبری و منویات آیت الله خمینی پایه گذاری شد و در دوران خود ایشان طراحی و اجرا گردید.


پایان بخش اول

با احترام ،
رضا فانی یزدی
rezafani@yahoo.com

۲۱ آذر ماه ۱۳۸۹

*توضیح اینکه تمام مطالب داخل گیومه از نوشته آقای تاج زاده بر داشته شده است
متن کامل این نوشته را می توانید در لینک زیر ملاحظه کنید
http://www.kaleme.com


تعدادی از آخرین یادداشت ها