من هنوزم ز تو آن خاطره‌ام مانده بجا

رضا فانی یزدی


گویند رمز عشق مگویید و نشنوید
مشکل حکایتی است که تقریر می‌‌کنند

ما جاسوس نیستیم

ما ایرانی هستیم، ما انسانیم و وطن مون رو دوست داریم


رضا فانی یزدی

rezafani@yahoo.com

تارا جاسوس نیست.

چشمهای منصور* پر از اشک بود، وجودش پر از فریاد. فریاد اعتراض چند نسل از انسانهایی که در میهن ما بدترین اشکال تبعیض را با پوست و گوشت و استخوانشان از اوان کودکی در مدرسه تا لحظه مرگ پای چوبه های دار احساس می کنند.

از امیرکبیر گرفته تا احمدی نژاد، از ناصرالدین شاه گرفته تا آیت الله خامنه ای، و از دیروز گرفته تا امروز، چندین دهه است که بهایی را به جرم نجس بودن و جاسوسی و بیگانه پرستی آزار می دهند.

حالا منصور نسل سوم آنها روی سن فریاد می زد که "ما جاسوس نیستیم!"** "تارا جاسوس نیست!" و "ما جاسوس نیستیم، ما ایرانی هستیم. بهائی هستیم. وطن مون رو دوست داریم. جهان وطنیم، ولی بی وطن نیستیم. ما انسانیم."

کسی چه می داند که چندین ده نفر بهائی در دادگاه های جمهوری اسلامی مثل منصور فریاد کردند که ما جاسوس نیستیم، ما ایرانی هستیم، ما انسانیم. اما بهائی هستیم. بهائی هستیم، و وطن مون رو دوست داریم. ولی گوشی نشنید و اعدام شدند. آنها فریاد می زدند سالها در این مملکت کار کرده ایم. فیلم ساخته ایم. نمایشنامه نوشتیم، از بنیادگذاران اولین مدرسه های این کشور بودیم. صندلی های ارج رو که در عزا و عروسی و جشن های نیمه شعبان توی کلاس های درس و توی ادارات روش می نشینید رو ما ساخته ایم. بزرگترین کشت و صنعت کشور رو هژبر یزدانی بهایی ساخت که همه ی ما، بهائی و مسلمان و غیرمسلمان با قند و شکرش دهانمان رو شیرین می کردیم و بزرگترین شرکت تولید و پخش دارو را ما مدیریت کردیم که با صابون های جانسون جانسون آن تن بچه های تازه متولد شده مان را می شستیم و داروهایش در تمام داروخانه های ایران مریض های ما را در سراسر کشور شفا می داد. وسط تابستان داغ هم که تشنه تان می شد، یا بغل ساندویچ تان هوس نوشابه می کردید، پپسی می خوردید.

توی فیلم های سینمایی عهدیه براتون آواز می خواند و در مهمونی های عروسی و جشن هاتون، با آهنگ های او شادی تان را صد برابر می کردید.

ما ایرانی هستیم، جاسوس نیستیم. ما وطن مون رو دوست داریم.

منصور حق داشت وقتی بغض گلویش را گرفته بود و داد می زد که ما وطن مون رو دوست داریم.

راستی کدام اقلیت در جامعه ی ایران سراغ دارید که اینهمه به وطنش خدمت کرده باشد.

کشت و صنعت رو کی آورد توی ایران، مدرسه های دخترانه مملکت ما رو کی بنیادش رو گذاشت. تلویزیون آرتی آی و بلموند رو کی برای اولین بار توی خونه ها آورد. کی دارو و وسائل بهداشتی رو در سراسر ایران پخش می کرد. کدوم اقلیتی رو سراغ دارید که اینهمه به این مملکت خدمت کرده باشند، و باز هم متهم باشند به جاسوسی و بیگانه پرستی. انصاف هم خوب چیزیست.

پیش از انقلاب مملکت ما کمی بیشتر از 30 میلیون نفر جمعیت داشت، بهائی ها فقط نیم میلیون نفر بودند، و این همه مایه گذاشتند. کاش نصف جمعیت ایران مثل اینها "جاسوس" بود، کارخانه می ساخت، مدرسه بنا می کرد، دارو پخش می کرد، کار و کالا تولید می کرد.

تارا جاسوس نیست.

وقتی منصور فریاد می زد که تارا جاسوس نیست، گریه ام گرفت. تازه فهمیدم به جامعه بهائی در کشور ما چه رفته و هنوز هم می رود.

تارا چهارده ساله است. مونا 16 ساله بود که دستگیر شد. مونا به همراه نه زن دیگر بهایی به اتهام جاسوسی دستیگر و اعدام شدند***.
image

مونای 16 ساله آنروز به همان اندازه یی بی گناه بود که تارای چهارده ساله ی امروز ما. تصور کنید تارای چهارده ساله ی ما اگر در ایران بود، شاید دو سال دیگر به سرنوشت مونا دچار می شد. اگر منصور احساس مسئولیت دینی می کرد وقرار بود در اداره ی جامعه بهائیت ایران گوشه ای از کار را بر عهده بگیرد، امروز شاید به عنوان عضوی از گروه «یاران ایران» به اتهام جاسوسی ماهها بود که در زندانهای حکومت ایران منتظر محاکمه نشسته بود و معلوم نبود که چه به روزش می آورند.

فریبا کمال آبادی و مهوش ثابت، دو تن از اعضای گروه یاران ایران، تارای دیروز جامعه ی ما هستند. نه در سن و سال تارا و مونا پشت میز مدرسه جاسوسی کرده اند، و نه فردایش که برای کمک به هموطنان خود مسئولیت اداره ی جامعه ی بهائی را در گروه «یاران ایران» بر عهده گرفته اند، برای کسی جاسوسی کرده اند.

فریبا کمال آبادی جاسوس نیست. مهوش ثابت جاسوس نیست. آنها ایرانی هستند. مملکت شان را دوست دارند. انسان هستند. و بهائی هستند.

اتهام جاسوسی خنده دارترین، و از طرفی، غم انگیزترین اتهامی است که به هموطنان بهائی ما در ایران وارد می کنند. آنقدر مسخره که فقط کافی است در دادگاه ها و یا در بازجویی از بهائی بودن ات دست برداری و یا در یک روزنامه رسمی کشور آگهی بدهی که از دین خودت دوری جسته ای و به اسلام مشرف شده ای. با یک آگهی تبلیغاتی در یک روزنامه، همه ی مدارک جاسوسی ات یکباره دود شده و به هوا می روند. و بقول حکام شرع و بازجوها، می شوی پاک و منزه مثل یک بچه ی تازه از مادر متولد شده ی مسلمان.

اما هنوز در دادگاه های کشور ما بهایی هایی را که حاضر نیستند از عقیده و ایمان خود دست بردارند، به اتهام جاسوسی محاکمه و در بسیاری از موارد اعدام کرده و می کنند. مونای 16 ساله، اختر 21 ساله، رویای 22 ساله، سیمین 24 ساله، شهین 25 ساله، مهشید 28 ساله، زرین 29 ساله، طاهره ی 32 ساله، نصرت 56 ساله، و عزت 57 ساله، ده زن بهایی بودند که همگی در سال 1362 همزمان در یک روز در شیراز به دار آویخته شدند.***

آنها نه شبکه ی زنان جاسوس اسرائیل در ایران بودند، و نه هیچ کدامشان قرار بود برای هیچ کشوری جاسوسی کنند. آنها فقط حاضر نشدند در روزنامه ی شهر شیراز آگهی دوری جستن از عقاید و آیین خود را امضا کنند. آنها فقط تصمیم گرفتند که انسان باشند و بهایی باقی بمانند.

مونای 16 ساله جاسوس نبود. او ایرانی بود. اهل شیراز بود. دانش آموز دبیرستان بود. بهائی بود. و مملکتش را دوست داشت.

اگر هنوز زنده بود،
علی دایی که گل می زد خوشحال می شد.
ایران که از مکزیک برنده می شد، خوشش می آمد.
چلوکباب دوست داشت.
حافظ و سعدی را هم خیلی دوست داشت.
مثل همه ی بچه های شیراز مدرسه می رفت، درس می خواند، و قرار بود بزرگ شده و شاید معلم، دکتر و یا کارمند اداره ای، و یا شاید یکی از اعضای محفل ملی بهاییان ایران و یا عضو گروه «یاران ایران» باشد.

مونا مثل همه ی دختر بچه های شیراز پیراهن و دامن می پوشید و خودش را برای پدر و مادرش گاهی لوس می کرد. مثل همه ی بچه های شهر تو بغل باباش می نشست و وقتی که عکسش رو می گرفتند خوشحال می شد و می خندید.


image

جمعه ها هم که همه بچه های دیگر تعطیل بودند و مدرسه نمی رفتند، مونا می رفت کلاس درس اخلاق که اخلاق اش خوب بشه، باباش بهش گفته بود "بهایی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی" و مونا هم می خواست بشه جامع جمیع کمالات انسانی باشه.

یاد گرفته بود دروغ نگه. وقتی هم رفت توی دادگاه، حاکم شرع شیراز که ازش پرسید بهایی هستی، گفت آره، بهائی ام!

چون دروغ نگفت، اعدامش کردند. در کلاس های درس اخلاق کسی به مونا یاد نداده بود که دروغ بگه و یا تقیه کنه.

مونا جاسوس نبود.

جاسوس ها دروغ گفتن رو یاد دارند. جاسوس ها حاضرند زیر هر ورقه ای رو امضا کنند و در هر روزنامه ای اگر لازم شد، صدها بار اعلامیه ی انزجار و برائت داده و به هر رنگی در آیند. جاسوس ها از قدیم به آدم های هزار چهره معروف بودند. مونا جاسوس نبود. هزار چهره نبود. دروغ نمی گفت. مونا انسان بود، اما یک انسان بهائی.

او به خاطر این کشته نشد که جاسوس بود. او به این دلیل اعدام شد که بهائی بود.

منصور در اثر تحسین برانگیزش، تئاتری با نام "ما جاسوس نیستیم"، داستان درد و رنجی را که بر بزرگترین اقلیت دینی کشور ما رفته است را با عکس های یادگاری و خاطره گویی چنان با احساس و در پرتو زندگی روزانه یک بچه بهائی، از مدرسه و درس و محل گرفته تا عاشقی و کلاس درس اخلاق و بیمارستان میثاقیه و اردوگاه تفریحی و ... به تصویر می کشد که شاید در هزار جلد کتاب تاریخی نتوان به این زیبایی تصویرسازی اش کرد.

بهایی را نه فقط مشتی ملای متعصب که حتی بخشی از روشنفکران و نویسندگان و مدعیان تاریخ نویس ما مترادف با جاسوس بیگانه و غیرخودی معرفی کرده اند. در دوره ی روسها، عامل روسیه و استبداد روس خواندندش و مخالف مشروطه، و در دوره های بعدی جاسوس انگلیس و بعد از تشکیل دولت اسرائیل و تحریک احساسات ضد یهودی، به ناگاه همه غیرخودی ها متهم به جاسوسی برای اسرائیل شدند. بهائی ها که مرکز اداری و روحانی آنها هم از قضا در اسرائیل تازه بنیاد قرار گرفته بود که دیگر صد البته جاسوس بودند.

نمایش "ما جاسوس نیستیم" بهترین دفاع انسانی با تکیه بر زیباترین احساسات یک بچه بهائی است که پس از سه نسل سرکوب و اجحاف د ربیانی هنری داستان غم انگیز دردها و رنج های خود، پدر و مادر و پدربزرگ و مادر بزرگ و فرزندش را به روح و ذهن بیننده منتقل نموده و از همه اتهامات تاریخی خود را تبرئه می کند.

این نمایش برای همه است. نمایشی برای حقوق بشر. به قول منصور: مسلمان هستید؟ ارمنی، آسوری، و یا یهودی هستید؟ زرتشتی و یا بودایی هستید؟ چپی سابقید؟ فمینیست و انقلابی هستید؟ حتی بهائی هستید؟ اصلا از دین بیزارید؟ این نمایش برای شماست!

با احترام،
رضا فانی یزدی
چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۸

*منصور تایید نمایشنامه نویس، بازیگر و کارگردان تئاتر است. ایشان از 16 سالگی به آمریکا آمد و برای تحصیلات عالی به دانشگاه برکلی رفت. در رشته فیزیک لیسانس و فوق لیسانس گرفت و برای ادامه تحصیل به دانشگاه کلمبیا رفت. اما علاقه ی شدید به کار تئاتر او را از ادامه ی تحصیل بازداشت. وی در سال 1981 هنرپیشگی را با بازی در نمایش «شهر قصه» اثر زنده یاد بیژن مفید آغاز کرد و اولین نمایش به نوشته و کارگردانی او به نام رقصی اینچنین در سال 1986 به روی صحنه رفت. او در سال 1985 گروه تاتر داروگ را با چند نفر دیگر در شمال کالیفرنیا تاسیس کرد که نتیجه ی کار این گروه نوشتن، بازی و کارگردانی بیش از 40 اثر نمایشی تا به امروز بوده است.

**نمایش تئاتر کمدی وانتقادی اثر منصور تایید که با کارگردانی و بازیگری خود ایشان در سال 2008 در برخی از شهرهای امریکا به روی صحنه رفت.
http://www.youtube.com/watch?v=SyesVwhLwHA&feature=related


***
به یاد ده زن بهائی که در شیراز اعدام شدند
http://iran-emrooz.net/index.php?/hright/more/16174/

تعدادی از آخرین یادداشت ها