گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتی است که تقریر می‌‌کنند

رضا فانی یزدی


مجموعه یادداشتها،خاطرات و نوشته های سالهای اخیر


Wednesday, July 13, 2005

داستان غم انگیز تنهایی ما و اکبر گنجی

عجب زمانه‌ایست، چه همه سال گذشته، ناله همسر گنجی اما شبیه همان ناله‌های همسران و مادران ما در آن سالهاست.
معصومه شفیعی اما، هنوز توی شهر دوازده میلیونی تهران تنها تا پاسی از شب پشت در بیمارستان در اندوه فاجعه از دست دادن اکبرش ناله و زاری می‌کند.

اکبر عزیز، گمان می‌کردم اون بالابالاها خیلی دوست و آشنا داری، که برات حاضرند روزه سیاسی بگیرند، در مجلس شورا تحصن برپا کنند، جلسات هیئت دولت را تعطیل کنند و کنفرانس مطبوعاتی برگزار کنند و خلاصه همه آنچه رو که در روزهای آخر مجلس ششم و انتخابات ریاست جمهوری به اعتراض به حذف خودشون از قدرت سیاسی می‌کردند، برای حفظ جان تو هم بکنند.
بیان دم در زندان اوین یا امروز بیمارستان میلاد و با پیراهن‌های سفید به اعتراض تجمع کنند و بجای جبهه دمکراسی و حقوق بشر، کمیته دفاع از جان گنجی رو تشکیل بدهند. اما انگار اینها از سیاست فقط چانه زنی در بالا را یاد گرفته‌اند،
چه شجاعانه تنها مانده‌ای گنجی!
کاش تو شهید جمهوریت نباشی و در بنای ساختمان زیبای جمهوریت آن سوی رودخانه که خود از معماران حقیقی آن هستی هنرنمایی کنی.
تو باز تنها مانده‌ای مثل ما در همان سالها.
شنیدم بیشتر تجمع کنندگان در مقابل زندان اوین همان خانواده‌های سابق زندانیان سیاسی و وابستگان آنها بودند، اکبر عزیز چقدر ما هنوز تنهاییم، و بیشتر از همه معصومه و فرزندان تو.

ادامه مطلب

Page 1 of 1 pages
من هنوزم ز تو آن خاطره‌ام مانده بجا

سوسیالیسم رویایی من ، دفتر اول در کوران مبارزه انقلابی
سوسیالیسم رویایی من ، دفتر دوم دستگیری و بازجویی
سه دهه جدال بی فرجام