گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتی است که تقریر می‌‌کنند

رضا فانی یزدی


مجموعه یادداشتها،خاطرات و نوشته های سالهای اخیر


Monday, October 25, 2004

ما قبل از مرگ عزاداری می کردیم

معمولا رسم بر اینه که یکی بمیره بعد عزاداری کنی، چرا که نمی دونی کی عزیزت می میره، یکدفعه خبردار می شی که تصادف کرده، یا سکته کرده، یا مریض بوده و حالش وخیم شده و مرده، یا توی جنگ کشته شده، یا اصلا خودکشی کرده. خلاصه همه جمع می شن، در عزای عزیز از دست رفته عزاداری می کنند. ولی تو زندان برعکس شده بود، عزیزت سالم سالم بود، داشت باهات راه می رفت یا با هم داشتین والیبال بازی می کردین، یا بحث سیاسی می کردین، یا از خاطرات زندگی با هم حرف می زدین، یکدفعه بلندگوی بند اسمش رو می خوند، می گفت وسائلت رو جمع کن و بیا نگهبانی، همونجا وسط بازی والیبال رفیقت مرده بود، مرده بود اما باهات روبوسی می کرد، خداحافظی می کرد، خودش باید وسایلش رو جمع می کرد و می رفت سراغ قبرستون. ما هم شروع می کردیم به عزاداری، ما و مرده با هم عزاداری مرگش رو می کردیم. خودش هم عزادار می شد.

نه کسی مرثیه می خوند، نه روضه خونی بود، نه می تونستی بری سر قبر، نه هیچ مراسم دیگری. بند عزادار می شد، غمی می افتاد روی دل بند، چشمهامون به هم تسلیت می گفتند. یکدفعه همانطور که تندتند توی راهر راه می رفتی، یخ می زدی سر جات. سکوت غم و مرگ همه قبرستونهای دنیا می افتاد روی بند ما. دل هامون گریه می کردند و چشم هامون فریاد می کشیدند.

ادامه مطلب

Page 1 of 1 pages
من هنوزم ز تو آن خاطره‌ام مانده بجا

سوسیالیسم رویایی من ، دفتر اول در کوران مبارزه انقلابی
سوسیالیسم رویایی من ، دفتر دوم دستگیری و بازجویی
سه دهه جدال بی فرجام