گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتی است که تقریر می‌‌کنند

رضا فانی یزدی


مجموعه یادداشتها،خاطرات و نوشته های سالهای اخیر


Tuesday, August 03, 2004

مرداد 67 ماه مرگ بود

بهار سال 66 بود. نازلی که اون موقع 5 سال بیشتر نداشت، اومد توی بند ما. من توی بند دو بودم. نازلی دختر خواهرمه. امین اون موقع توی قرنطینه بود. خواهرم تقاضا کرده بود که نازلی بتونه باباش، امین، رو ببینه. امین که دستگیر شد، نازلی پنج ماهش بیشتر نبود. حالا دیگه شده بود پنج ساله، که می اومد توی زندان باباش رو ببینه. آمده بود مثل هر بچه دیگه ای که باباش بغلش کنه، بندازدش بالا و پایین، ماچش کنه، بوسش کنه، باهاش حرف بزنه، وقتی صدا می زنه «بابا» بگه «جان بابا، چی عزیزم، چی دخترم، جان دخترم!»

نازلی هیچکدام از اینها رو هنوز تجربه نکرده بود. پری هم مامانش بود و هم باباش. مسئولین زندان موافقت کرده بودند که نازلی برای یک روز بیاد داخل بند. اول رفته بود توی قرنطینه، یکی دو ساعت با امین بود
نمی دونم اونجا چکار کرده بودند، حتما امین خیلی بوسیده بودش
امین مرداد 67 اعدام شد. بعد از اون ملاقات دیگه هیچ وقت نازلی رو نتونست ببوسه وبغل کنه. نازلی و پری چند سال پس از اعدام امین به اروپا مهاجرت کردند. حالا نازلی 23 سالشه. دو هفته پیش از آلمان اومده اینجا کالیفرنیا پیش من. زیبایی چهره اش هنوز همون زیبایی بچگیشه

ادامه مطلب

Page 1 of 1 pages
من هنوزم ز تو آن خاطره‌ام مانده بجا

سوسیالیسم رویایی من ، دفتر اول در کوران مبارزه انقلابی
سوسیالیسم رویایی من ، دفتر دوم دستگیری و بازجویی
سه دهه جدال بی فرجام