<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0"
    xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
    xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
    xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
    xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#"
    xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">

    <channel>
    
    <title>رضا فانی یزدی</title>
    <link>http://www.rezafani.com/index.php/site/index/</link>
    <description></description>
    <dc:language>fa</dc:language>
    <dc:creator>rezafani@gmail.com</dc:creator>
    <dc:rights>Copyright 2010</dc:rights>
    <dc:date>2010-07-27T22:45:00+00:00</dc:date>
    <admin:generatorAgent rdf:resource="http://www.pmachine.com/" />
    

    <item>
      <title>یاد بعضی نفرات</title>
      <link>http://www.rezafani.com/index.php?/site/mahmood_behkish/</link>
      <guid>http://www.rezafani.com/index.php?/site/mahmood_behkish/#When:22:45:00Z</guid>
      <description>• توی اتاق بالای دیوار عکس همه بچه ها در کنار هم ردیف شده بود. محمود پس از تحمل سالهای طولانی در زندان در تابستان ۶۷ اعدام شده بود. به همراه او علی، کوچک ترین برادرشان که درنوجوانی دستگیر شده بود، اعدام شده بود. محسن چند سال پیش از آنها اعدام شده بود. زهرا زیر شکنجه جان سپرده بود. محمد در درگیری های سال ۶۰ بدست نیروهای سپاه و دادستانی جان باخته بود. اسکندر (سیامک) همسر زهرا نیز در همان سال در درگیری دیگری جان باخته بود ...
 
پاشو که گذاشت توی کلاس، معلوم بود که با همه معلم های دیگه فرق داره. جوون بود، با قدی متوسط، یک کت و شلوار قهوه ای نه نسبتا نو تنش بود. کفش هاش مثل بقیه معلم ها نبود که همیشه واکس زده و براق بودند، کهنه به نظر می رسیدند.

ریشش رو نزده بود. 

خیلی از معلم های دیگه جوون تر بود. بیست و یکی دو سالی بیشتر نداشت. چهره اش با اینکه ظاهرا جدی و کمی هم عصبانی به نظر می رسید، ولی مهربون بود. چشم های نافذ و موثری داشت. یکی دوباری جلوی تخته سیاه از این ور به اون ور رفت و چیزی نگفت. کلاس هنوز همهمه روزهای اول سال رو داشت. شاید هم کسی او رو جدی نگرفت چرا که خیلی هم شبیه معلم های دیگه ما که معمولا شسته روفته بودند و کت و کراوات کرده و ریش چپ و راست تراشیده داشتند و با ابهت وارد کلاس می شدند، نبود. 

مثل هیچ کدام از آنها تا که وارد شد، داد نزد &quot;برجا&quot;. رسم اون زمانها این بود که معلم که وارد کلاس می شد، مبصر کلاس با صدای بلند فریاد می زد &quot;برپا!&quot; همه بچه ها بلند می شدند و بعد با گفتن &quot;برجا&quot; ما سرجایمان می نشستیم.

مبصر کلاس ما، کاظمیان، اصلا برای او برپا نداد. شاید اصلا فکر نکرد که او معلم جدید کلاس است. بیشتر به دانش آموزهای کلاس دوازدهمی که یکی دو سالی رفوزه شده بودند و کلاسشان هم ته راهروی طبقه دوم چند تا کلاس بعد از کلاس ما بود شبیه بود.

اولین سه شنبه سال تحصیلی بود. تابستان تموم شده بود و باز ما برگشته بودیم مدرسه. هنوز هوای مشهد نسبتا گرم بود. تابستانها مشهد عجیب گرم می شد. تقریبا هرروز داغ و آفتابی بود. درجه حرارت معمولا بین ٣۲ تا ٣٨ درجه بالا و پایین می رفت. بچه ها اکثرا تابستانها کار می کردند. یک عده توی مغازه های پدرشون، بعضی ها توی مغازه های محل مثل میوه فروشی، سلمانی یا بقالی محل کاری دست و پا می کردند و عده ای هم بساط شکلات فروشی و آدامس و قطاب خودشون رو سر محل راه می انداختند. با سرمایه دو سه تومانی کمی شکلات و آدامس و قطاب می خریدند و بساطی سر محل راه می انداختند و به بچه های دیگه می فروختند. توی قطاب ها بعضی وقتها یک ده شاهی جایزه در می آمد. معمولا یک جعبه میوه خالی رو چپه گذاشته و اجناسشون رو همانجا قطار می کردند. آخر شبی چند قرانی نصیبشون می شد. بعضی ها هم آلاسکا می فروختند. گاری های سفید کوچکی بود که از کارخانه آلاسکا فروشی می گرفتند که داخلش دو تا فلاکس کوچک بود که آلاسکاها را یخ زده نگه می داشت. خیلی خوش شانس که بودی هفته ای دو سه تومانی گیرت می آمد. البته با همه اینها بچه ها بساط فوتبال تابستانهاشون همیشه برپا بود. عصر که می شد توی هر کوچه و محله ای فوتبال برقرار بود. اون وقتها توپ های پلاستیکی را ٨ رالن می خریدیم. ما معمولا دو تا از اونها می خریدیم. یکیشو پاره می کردیم و اون رو می کردیم توی شکم توپ دیگه تا کمی سنگین تر بشه. وقتی شوت می زدی و یا دریپ می کردی، هم زود نمی ترکید و هم بهتر به پا می چسبید. 

مهرماه که برمی گشتیم مدرسه، بچه ها اغلب سیاه و سوله شده بودند. معلم تازه وارد ماهم انگار که همه تابستان توی کوچه های خاکی پاپتی دنبال توپ دویده بود، سیه چرده بود.

بعد از اینکه یکی دوباری جلوی تخته قدم زد، گوشه سمت چپ کلاس ایستاد و گچ رو برداشت همان بالای تخته سیاه سمت چپ شروع کرد به نوشتن:

محمود بهکیش، دانشجوی فیزیک

بعد برگشت و رو به کلاس کرد و گفت:
اسم من محمود بهکیشه، دانشجوی فیزیک هستم. قراره معلم فیزیک امسال تون باشم.

روزهای سه شنبه و پنج شنبه از ساعت ٨ تا ۱۰ هر روز دو ساعت فیزیک داشتیم. اون وقت ها ما روزی ۶ ساعت می رفتیم مدرسه. هر روز هفته از شنبه صبح تا پنج شنبه بعد از ظهر، صبح ساعت ٨ تا ۱۲ و بعد از ظهرها ساعت ۲ تا ۴. از ساعت ۱۲ تا ۲ تعطیل بودیم که بریم خونه برای نهار. من معمولا می رفتم مغازه پدرم که چند دقیقه بیشتر با مدرسه فاصله نداشت. بابام ظهرها می رفت خونه نهارش رو می خورد، نمازش رو می خوند و گاهی هم چرت کوچکی می زد. ساعت یک ربع به دو برمی گشت که من برم مدرسه. من هم همانجا گاهی نیمرو درست می کردم و گاهی هم از همان ساندویچ فروشی بغل مغازه مون یک ساندویچ کالباس، کتلت یا سوسیس می گرفتم و منتظر می شدم تا بابام برگرده و برم مدرسه.

اون روز اولین سه شنبه، از اولین هفته ماه مهر بود که محمود وارد کلاس ما شد. تا خودش رو دانشجو معرفی کرد، با اون لباس و قیافه و سبیل، فهمیدم که چپی است و یک چیزیش میشه. هم شکل و شمایل برادر بزرگتر خودم بود. اون وقتها راحت می شد بچه های سیاسی دانشگاه ها رو از ریخت و قیافه و لباس پوشیدن هاشون شناخت. 

من و مهدی هم کلاسی بودیم. مهدی که قدکوتاه تری داشت، روی نیمکت جلوی من پهلوی میبدی می نشست و من و &quot;حب حاج حسین&quot; پشت سر آنها می نشستیم. با مهدی هم محلی هم بودیم. خونه هامون روبروی همدیگه بود. هر دوی ما یک کمی توی همون دوران بچگی و نوجوانی تعلقات سیاسی داشتیم و از چپی ها هم خوشمون می آمد. چندتایی کتاب خونده بودیم. می دونستیم مثلا صمد بهرنگی کیه، یا جلال آل احمد و نیما و شاملو رو می شناختیم. 

از سازمان چریک های فدایی خلق و مجاهدین چیزهایی شنیده بودیم. چندتایی هم از اعلامیه های اونها رو شاید دیده بودم. یک کمی شعر سیاسی از جنگ های آن زمان مثل باران، گاهنامه، این زمان آن زمان و چندتای دیگه گاه زیرلب برای بقیه رفقای هم سن و سال خودم زمزمه می کردم. گاهی شبها که بعد از بازی فوتبال روی پله های خونه ی آقای سجادی با بچه ها می نشستم با حرف های سیاسی و خواندن چند تا شعر به نظرم حرف های گنده تر از دهنم می زدم و بگی نگی بقیه با نگاههاشون کمی تحسینم می کردند و این برای من خیلی خرسندی درونی به همراه داشت. احساس رضایت خاطری که با هیچ چیز دیگه توی اون سن و سال عوضش نمی کردم.

همین هم باعث شده بود که دور و بر خیلی چیزهای دیگه رو که بچه های هم سن و سال ما دنبالش بودند، خط بکشیم. از بچگی ادای بزرگترها را در می آوردیم. بعضی وقتها یواش یواش به حساب خودمون حرف های سیاسی می زدیم و ظاهرا مواظب بودیم که کسی نفهمه. ولی اتفاقا دوست داشتیم بقیه بفهمند که ما چی میگیم. مخفی کاری برای ما فقط یک بازی جالب بچگانه بود که همه بچه ها هم هنر بازی کردنش رو نداشتن. اما کیف عجیبی داشت. بازی بچگانه اما در میدان آدم های بزرگتر از خودمون. 

چند دقیقه هنوز از حضورش در کلاس نگذشته بود که من و مهدی مطمئن شدیم که سیاسی است. 

فکر می کردم باید عصر که برمی گردم خونه از برادرم راجع به او بپرسم. مطمئنا برادرم محمود رو می شناخت. برادر بزرگم عباس همزمان دانشجوی دانشکده علوم مشهد بود. او هم سیاسی بود و سروگوشش می جنبید. هم او بود که اولین بار بعضی کتابها رو در دورانی که سربازی خدمت می کرد و من هنوز دبستانی بودم برام می خرید. از قصه های بهرنگ گرفته تا کتاب های شعر نیما، از تاریخ تحولات اجتماعی تا چگونه انسان غول شد. 

حالا او جلوی تخته سیاه روبروی ردیف وسطی ها ایستاده بود.

محمود بهکیش شروع کرد به صحبت کردن. اینکه او فقط قرار نیست به ما فیزیک درس بده. گفت از ۲ ساعت در هر جلسه یک ساعت رو فیزیک کار می کنیم، ساعت بعد رو با هم کتاب می خونیم. اولین کتابی رو که شروع کرد به خوندن، ماهی سیاه کوچولو اثر صمد بهرنگی بود که با خودش همون روز اول آورده بود. 

بعد که کتاب تموم شد، از بچه ها خواست که راجع بهش فکر کنند و هرکسی برای جلسه بعد برداشت خودش از کتاب رو توی یک صفحه بنویسه. من که قبلا کتاب رو چندین بار خونده بودم. با خوشحالی از اینکه راجع بهش بنویسم، استقبال کردم.

در تمام اون کتاب یک جمله اش که هنوز هم خوب به خاطرم مونده برام جالب تر از همه بود. &quot;مرگ خیلی آسان می تواند به سراغ من بیاید، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. اما اگر یک وقت با مرگ روبرو شدم که می شوم، مهم نیست. مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد.&quot;

در سن سیزده یا چهارده سالگی که اصلا از مرگ هیچ تصوری نداشتم، عجیب بود که این پاراگراف برایم جالب ترین بخش کتاب بود. شاید برای اینکه وقتی برادرم روز اول کتاب رو به من داد، همین جمله از کتاب رو با مکث عجیبی خوند. محمود هم به اینجا که رسید، مکث عجیبی کرد و دوبار شاید هم سه بار اون رو تکرار کرد و وقتی اون قسمت رو می خوند، نگاهش روی همه ما مکث کرده بود.

انگار بر خلاف صمد که می گفت نباید به پیشواز مرگ بروم، او تصمیم گرفته بود که به پیشواز مرگ برود. اما دغدغه خاطرش همون تاثیر زندگی یا مرگ او برزندگی دیگران بود.

وقتی محمود این پاراگراف رو می خوند، توی چشمهاش می دیدی که فقط به تاثیر زندگی و مرگش بر زندگی دیگران فکر می کرد.

جلسه بعد که محمود به کلاس آمد باز بعد از زنگ اول که فیزیک درس داد، برگشت به کتاب خوندن. اینبار قصه ی بیست و چهارساعت در بیداری رو خوندیم. داستان زندگی بچه هایی که از شهرستانها به تهران برای کار آمده بودند. لطیف که قصه گوی صمد بود بعد از اینکه شتر مورد علاقه اش رو پدری برای دخترش خرید و او با صورت به زمین کوبیده شد، نگاهش به مسلسل پشت ویترین مغازه اسباب بازی فروشی افتاد و داستان با آخرین آرزوی او تمام شد: &quot;کاش آن مسلسل پشت شیشه مال من بود.&quot;

محمود با مکث چندبار آرزوی لطیف رو برای کلاس ما تکرار کرد، &quot;کاش آن مسلسل پشت شیشه مال من بود.&quot;


محمود یک جوری این جمله را تکرار می کرد که می فهمیدی که حرف دل خودش رو می زد که کاش مسلسل پشت شیشه مال او بود. مسلمسل رو توی دستهاش می شد ببینی.

هفته بعد که آمد یک کیف پر از کتاب همراه خودش آورده بود. یکی از بچه ها، اعتماد، قرار شد کتابها رو بین بچه ها تقسیم کند و مسئول جمع آوری آنها باشد.

حلسه بعد کتاب استثنا و قاعده رو برای ما خوند، اثر برتولت برشت، نمایشنامه نویس سوسیالیست آلمانی. جلسه بعدش کتاب آنکه گفت آری و آنکه گفت نه! باز هم اثر برتولت برشت. 

جلسه بعد در حالیکه کتاب کندوکاو در مسائل تربیتی اثر صمد رو در دست داشت و مشغول خواندن آن بود، مدیر مدرسه آقای قوامی در اتاق رو باز کرد و وارد کلاس شد.

قوامی آن وقتها به نظر همه ما آدم بسیار سخت گیر و بداخلاقی بود. خیلی هم بچه ها رو کتک می زد. براش هم فرقی نمی کرد که کلاس هفتم هستی یا دوازدهم، دیر که می اومدی مدرسه، همون دم در توی سالن همه رو ردیف می کرد و با چک و بیشتر وقتها &quot;کف دستی&quot; .... حالتو جا می آورد.

قوامی قبلا مدیر یکی از دبیرستانهای بقول آن زمان ما &quot;پلنگ خونه&quot; مشهد بود. دبیرستان حاج تقی آقا بزرگ. کسی که دبیرستان حاج تقی آقا بزرگ رو اداره کرده بود از پس بچه های محله طبرسی برآمده بود، دبیرستان جلیل نصیرزاده و بچه های چهارراه عشرت آباد و راه آهن و چهارراه زرینه براش بقول امریکایی ها &quot;پیس آف کیک&quot; بود.

حقیقتش مدیر خوبی بود. به مدرسه خیلی می رسید و مواظب سلامت بچه ها بود. آن وقتها مدرسه ما فقط تیم فوتبال و هندبال و بسکتبال و والیباش نبود که بهترین های مسابقات آموزشگاه ها می شدند. یک عالمه کشتی گیر و بوکسور و وزنه بردار خوب هم داشتیم. قبول دانشگاهی ما هم بد نبود. 

جلیل نصیرزاده همیشه غیر از دانشگاه مشهد که بچه های خراسان در آن سهمیه بومی داشتند و آنجا قبولی می داد، توی دانشگاه های دیگه هم چندتایی قبولی داشت. پلی تکنیک، دانشگاه تهران، حتی دانشگاه آریامهر (صنعتی شریف کنونی) یا تبریز و اصفهان و جندی شاپور اهواز، خلاصه بچه های نصیرزاده همه جا بودند و قوامی موفق شده بود مدرسه خوبی را که قبل از او مدیریتش دست آقای پورصادق بود، اداره کنه.

قوامی از محمود خواست که برای صحبت با او کلاس رو ترک کنه وبا هم به دفتر مدرسه رفتند. هنوز نیم ساعتی به پایان دومین ساعت کلاس مانده بود که محمود به همراه قوامی از کلاس خارج شدند. کاظمیان که مبصر بود بقیه ساعت کلاس رو کنترل کرد. کتاب کندوکار نصفه نیمه باقی موند. محمود هم تا آخر زنگ دیگر برنگشت.

بچه ها همه مشغول حرف و صحبت شدند. بعضی ها می گفتند حتما ساواک آمده دنبالش. پوست فروشان از بچه های ته کلاس که بلندقدترین شاگرد کلاس هم بود و دست به چاقو و تیغ هم داشت، با چند تا فحش خواهر و مادر که نصیب قوامی کرد گفت &quot;خدائیش آقای بهکیش خیلی مَرده!&quot;

بوجاریا چاق ترین و هیکل مندترین بچه کلاس بود و ظاهرا چند سالی رفوزه شده بود. سن و سالش از همه ماها بیشتر بود. با اینکه تصدیق رانندگی نداشت اما گاهی کامیون باباش رو راه می برد. تابستانها هم به عنوان شاگر راننده با باباش کار می کرد. او هم چندتا فحش خواهر و مادر نثار کسی که محمود را لو داده بود کرد. 

خلاصه هر کسی یک چیزی می گفت. غیر از سلیمانی که بغل عدالتیان می نشست و شاگرد اول کلاسمون بود. او از کتاب خوندن محمود اصلا دل خوشی نداشت. بچه خیلی خوبی بود و تر و تمیز و کوچک اندام ولی سرش فقط توی درس و مشق بود. او از همون بچه هایی بود که دوران دبیرستان درس خون درجه یک بودند و بعد که می رفتند دانشگاه آریامهر یا دانشکده فنی تهران یا پلی تکنیک، اون وقت سیاسی می شدند و درس و مشق رو ول می کردند. نمی دونم سرنوشت سلیمانی چی شد. ولی یادمه او ردیف جلو کلاس می نشست و اون روز اصلا نارحت نبود که محمود رو آقای قوامی از کلاس برد.

سه شنبه هفته بعد محمود پیداش نشد. چند دقیقه از زنگ گذشته بود که آقای اژدری که از دبیرهای باتجربه مدرسه ما بود و همه نوع کلاس از فیزیک و شیمی گرفته تا دینی و علم الاشیاء و طبیعی و عربی رو درس می داد، وارد کلاس شد.

آقای اژدری هر دو ساعت رو فیزیک درس داد.

جلسه بعد به جای اژدری یک دانشجوی جدید آمد سر کلاس. قد بلند بود. لهجه همدانی داشت، بچه همدان بود. اصلا هم اهل سیاست نبود. اولین حرفی هم که زد گفت من فقط آمدم به شما فیزیک درس بدم. کتاب و متاب هم نمی خونیم.

هیچ کس خبرنداشت سرنوشت محمود چی شد.

محمود هفته اول آذر بود که از کلاس ما رفت.

برادرم محمود رو نمی شناخت. کتاب های محمود روی دست اعتماد باد کرده بود و ما نمی دونستیم چکار کنیم. مهر انجمن کتاب دانشکده علوم روی کتابها بود و نشون میداد که محمود کتابها رو از اونجا برای ما آورده بود. من و مهدی کتابها رو از اعتماد گرفتیم. یکی دو هفته ای کتابها دست من موند. یک دبیر دیگه داشتیم که او هم دانشجو بود. معلم درس طبیعی بود. مثل محمود سیاسی نبود ولی با ما خیلی رفیق شده بود. یادمه سوال های امتحان ثلث اول و دوم و سوم رو به من واگذار کرد که تهیه کنم. من و یکی دو نفر دیگه از بچه ها هر سه ثلث بهترین نمره هارو توی درس طبیعی گرفتیم.

راجع به کتاب های محمود با او صحبت کردم. راجع به خود محمود هیچی نگفت اما برای کتابها گفت می تونیم ببریم انجمن کتاب اونها رو تحویل بدیم. انجمن کتاب دانشکده علوم یک اتاق نسبتا کوچکی بود که هر دو طرف آن دو قفسه پر از کتاب بود. بغل همون اتاق هم یک اتاق دیگه بود که به اتاق کوه معروف بود و یک عالمه وسیله کوه مثل کوله پشتی، کیسه خواب، طناب، کارابین آنجا داشتند. یادم نیست تنها بودم یا با مهدی کتابها رو بردم انجمن کتاب. سراغ محمود رو گرفتم. از یکی از بچه هایی که اون موقع توی انجمن کتاب بود آدرس خونه محمود رو گرفتم. هنوز خبر نداشتم به سر محمود چه آمده بود.

خونه آنها توی خیابان راهنمایی مشهد بود. ته یک میلان که به کال قره خان ختم می شد. یک روز عصر رفتم آنجا زنگ زدم. مرد قدکوتاهی که از صدفرسنگی داد می زد که پدر محمود بود با سبیلهای سفید زرد شده از دود سیگار در رو باز کرد.

از محمود پرسیدم. 
گفت: چکارش داری؟ 
گفتم: معلم ما بوده. مدتی است دیگه نمی یاد مدرسه. کجاست؟ 
گفت: محمود خونه نیست!
یک جوری حرف زد که یعنی برو دنبال کارت بچه. در رو بست و رفت.

برگشتم که برم خونه، سرمو که بالا کردم دیدم محمود از دور داره میاد. ذوق کردم و دویم به طرفش. داد زدم آقای بهکیش!
با تعجب نگام کرد. گفت سلام.
دیدم محمود نیست ولی انگار کپی محمود بود. یک کمی جوون تر، شاید هم یک کمی کوچک اندام تر، یا به نظرم اینجوری آمد.

گفتم: ببخشید، آقای بهکیش کجاین؟
پرسید: منظورت کیه؟
گفتم: آقای محمود بهکیش، همون که دانشجوی فیزیکه! معلم ما بودن.
گفت: چکارش داری؟
گفتم: هیچی.
گفت: پس اینجا آمدی دنبالش برای چی؟
پرسیدم: قوامی لوش داده؟
گفت: قوامی کیه؟
گفتم: مدیر مدرسه ما.
پرسید: کدوم مدرسه میری؟
گفتم: جلیل نصیرزاده.
گفت: نه، قوامی لوش نداده.
پرسیدم: زندانه؟
گفت: آره، ولی قوامی لوش نداده.
حتی اسم منو نپرسید.
این تنها باری بودی که محمد رو دیدم. محمد برادر کوچک تر محمود بود.

این قضیه گذشت. بعدا شنیدم که محمود در جریان ۱۶ آذر همان سال دستگیر شده و به یک سال زندان محکوم شده بود.

اون سال تموم شد. معلم جدید فیزیک ما گرچه روزهای اول عوضی به نظر می رسید و اصلا جای محمود رو نمی تونست پر کنه ولی کم کمک با ما، یعنی با من و مهدی، رفیق شد. جوان خیلی نازنینی بود. اصلا سیاسی نبود ولی با اینکه ما همه اش از محمود و سیاست و و کتاب حرف می زدیم با ما خیلی دوستی می کرد.

خونه اش توی خیابان دروازه طلایی بود که اون وقتها تازه در حال ساختمان بود و هنوز گلی و خاکی بود. یک روز که من و مهدی و او با هم به طرف خونه شون می رفتیم، یادمه درست روبروی دادگستری دو تا دختر جوان که لباس نظامی سپاه بهداشت تنشون بود از پله های دادگستری می اومدند پایین. به ما که رسیدند، معلممون گفت: سلام سرکار. 
دخترا به جای اینکه لبخندی بزنند یا جواب سلامش رو بدن، یکی شون گفت: خاک بر سرت.
معلم ما که احساس کرد کنف شده گفت: اگه بدونه که من دانشجو هستم، فدای من میشه!
هرسه تامون خندیدیم و رفتیم.

سال بعد من و مهدی هر دو تا دبیرستانمون رو عوض کردیم که خودش داستانی بود.

رفتم دبیرستان ابن یمین. ما هردو تا رشته ریاضی رو انتخاب کرده بودیم. حالا باز هر دو توی کلاس چهارم ریاضی ۱ باز با یک میزو نیمکت فاصله نزدیک هم می نشستیم. تقریبا تمام سه سال بعد رو هر روز با هم می رفتیم مدرسه و با هم برمی گشتیم.

توی دبیرستان ابن یمین و توی همون کلاس چند تا دوست مشترک پیدا کردیم که رفقای همیشه زندگی ما دو تا شدند. جعفر یکی از اونها بود. هنوز اسم فامیل جعفر رو نشنیده بودم که از قیافه اش که شبهات عجیبی به محمود داشت احساس کردم که ردپای محمود رو پیدا کردم. 

جعفر برادر کوچک تر محمود بود و کوچک تر از محمد. دوستی با جعفر مثل این بود که محمود همیشه در کنار ما حضور داشت. حعفر از ما خیلی بیشتر سیاسی بود. با رفقای محمود و محمد و خواهرش زهرا که حسابی درگیر مسائل سیاسی بودند از نزدیک آشنا بود. جعفر در حقیقت پل ارتباطی ما با بچه های حلقه های نزدیک به سازمان چریک های فدایی بود. کتاب ها و جزوه های خوبی در اختیار داشت که هیچ کدام از ما به آنها دسترسی نداشتیم. نقشه توپوگرافی تمام منطقه خراسان رو داشت که از روی آنها کروکی کوههای اطراف رو می کشیدیم. کروکی کشیدن روجعفر به من یاد داد.

زیرزمین خونه شون برام اسرارآمیز بود. مطمئن بودم که خیلی کتابها و جزوه ها و اعلامیه های بدردبخوری اونجا پنهان شده. توی همون زیرزمین یک میز پینگ پنگ بود که گاه بازی می کردیم. منصوره خواهر جعفر قهرمان پینگ پنگ آموزشگاه های خراسان شده بود. مامان جعفر بسیار مهربون بود و برای ما مثل مادر. مرتب خونه همدیگه می رفتیم. 

محمود این سالها زندان بود. از زندان که آزاد شد، مخفی شد. محمد هم مخفی شده بود. زهرا هم همین طور.

محمود گویا سر یک قرار پشت فروشگاه بزرگ ایران در تهران لو رفته بود و یا اتفاقی به تور تیم های گشتی ساواک خورده بود. با اینکه به نارنجک و کلت مسلح بود، از اسلحه استفاده نکرده بود و برای سومین بار دستگیر شد. این بار محمود از اعدام گریخت و با یک درجه تخفیف به حبس ابد محکوم شد.

با اوج گیری انقلاب در دی ماه سال ۵۷ محمود به همراه آخرین گروه های زندانیان سیاسی از زندان اوین آزاد شد.

از آنجا که محمود اهل کتاب و مطالعه و فکر بود، خیلی زود مبارزه مسلحانه رو رد کرده بود و پس از آزادی با گروه رزمندگان فعالیت می کرد. ازدواج کرد و بچه دار شد. بعدها که رزمندگان تقریبا منحل شد و بیشتر اعضا و هواداران آن به دیگر گروهها نزدیک شدند، محمود به اکثریت نزدیک شد.

بسیاری در آن سالهای آغازین انقلاب دستگیر شدند. عده ی زیادی در درگیریها کشته شدند. بسیاری سالهای طولانی در زندانهای سراسر کشور بسر بردند. جمعی از کشور متواری شده و کوله بار مهاجرت بر دوش گرفتند. بسیاری نیز پس از سالهای طولانی تحمل زندان و شکنجه در کشتار تابستان ۶۷ قتل عام شدند.

پس از ۶ سال از زندان آزاد شدم. بارها و بارها در آن سالهای لعنتی زندان با محمدرضا سعیدی دوست نازنین و هم کلاسی ام از جعفر و محمود و خانواده بهکیش حرف زدیم. من و محمدرضا و مهدی و جعفر هم کلاسی و یار دبیرستانی هم بودیم. یادش بخیر پدر محمدرضا به ما می گفت هم قطار. 

چند هفته پس از آزادی به سراغ جعفر رفتم. خانواده بهکیش چندسالی بود که به کرج کوچ کرده بودند. 

با حعفر به خانه آنها رفتم. مادر مهربان جعفر با همان چهره مهربان دوست داشتنی مادرانه خود در خانه را باز کرد. پدر جعفر خیلی شکسته تر و پیرتر شده بود.

توی اتاق بالای دیوار عکس همه بچه ها در کنار هم ردیف شده بود. محمود پس از تحمل سالهای طولانی در زندان در تابستان ۶۷ اعدام شده بود. به همراه او علی، کوچک ترین برادرشان که درنوجوانی دستگیر شده بود، اعدام شده بود. محسن چند سال پیش از آنها اعدام شده بود. زهرا زیر شکنجه جان سپرده بود. محمد در درگیری های سال ۶۰ بدست نیروهای سپاه و دادستانی جان باخته بود. اسکندر (سیامک) همسر زهرا نیز در همان سال در درگیری دیگری جان باخته بود.



خانواده بهکیش در کمتر از یک دهه پنج فرزند و داماد خود را از دست داده بودند. محمد رضا سعیدی دوست مشترک ما نیز در همان تابستان لعنتی ۶۷ اعدام شد.

چهره مهربان و غم زده مادر روی عکس های روی دیوار مکث کرده بود. آقای بهکیش پدر محمود به محمود نگاه می کرد و با تسبیح توی دستش ور می رفت. من و جعفر به هم نگاه کردیم. غم و اندوه همه وجودم رو گرفته بود و اشک همه صورتم را خیس کرده بود. محمود اما با همان نگاه موثرش که اولین بار در کلاس سوم دبیرستان نگاهم کرده بود، هنوز داشت نگاهم می کرد.

نمی دونم اینبار هم ماهی سیاه کوچولو بود یا محمود که می گفت &quot; اگر یک وقت با مرگ روبرو شدم که می شوم، مهم نیست. مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد.&quot;

یاد محمود همیشه گرامی است.

سه شنبه ۵ مرداد ۱۳۸۹
&#45;&#45;&#45;&#45;&#45;&#45;&#45;&#45;&#45;&#45;&#45;&#45;
ياد بعضي نفرات
روشنم ميدارد:
اعتصام يوسف
حسن رشديه

قوتم ميبخشد
ره مي اندازد
و اجاق کهن سرد سرايم
گرم مي آيد از گرمي عالي دمشان

نام بعضي نفرات
رزق روحم شده است.
وقت هر دلتنگي
سويشان دارم دست
جرأتم ميبخشد
روشنم ميدارد

نیما یوشیج</description>
      <dc:subject>خاطرات</dc:subject>
      <dc:date>2010-07-27T22:45:00+00:00</dc:date>
    </item>

    <item>
      <title>کاروان صلح، روشنفکران ایرانی</title>
      <link>http://www.rezafani.com/index.php?/site/isrealjune2010/</link>
      <guid>http://www.rezafani.com/index.php?/site/isrealjune2010/#When:17:42:00Z</guid>
      <description>برخی مدعی اند که ما را چه کار به دخالت در مسائل فلسطین آمده است. باید از آنها پرسید که مگر ما خواهان دخالت جامعه جهانی و حمایت آنها از جنبش سبز، جنبش اعتراضی و آزادیخواهانه و حقوق بشری مردم ایران نیستیم. مگر ما از روشنفکران، محافل حقوق بشری و صلح دوست جهانی انتظار نداریم که در مبارزه با جمهوری اسلامی ایرانی در کنار ما ایستاده و حامی ما باشند.
پس چگونه است که از نقش خود دررابطه با دیگر مردم جهان فراموش می کنیم؟ کسانی که قادرند جنایت های ضد بشری در دیگر نقاط عالم را به هر بهانه ای توجیه کرده و سکوت کنند، دیری نخواهد پایید که به بهانه های دیگری از جنایت های رژیم اسلامی نیز به بهانه های دیگری چشم فروبسته و راه توجیه آنها را خواهند یافت.
rezafani@yahoo.com


هفته گذشته، در آخرین روز ماه مه در آبهای بین المللی ، کماندوهای اسرائیلی در یک عملیات نظامی بر علیه کاروان صلح متشکل از شش کشتی که حامل 682 فعال صلح از 35 کشور جهان بود، با کشتن 9 نفر از جمله یکی از شهروندان آمریکایی  و زخمی نمودن تعداد دیگری مانع از ورود این کشتی ها به آب های غزه شدند.

این کاروان با انگیزه کمک رسانی به مردم غزه و برای شکستن محاصره غزه که ظرف چندسال گذشته فجایع انسانی بسیاری را ببار آورده است، عازم این منطقه بود.

نتانیاهو، نخست وزیر اسرائیل، عملیات کماندوهای اسرائیلی را که به قتل 9 نفر از فعالین صلح که همگی از شهروندان کشور ترکیه هستند منجر گردید را دفاع از خود تلقی کرده است.

این در حالیست که نخست وزیر ترکیه این حمله را یک کشتار خونین خوانده و خواهان مجازات مسببین آن شده است. وزیر خارجه ترکیه نیز این اقدام را قتل عمد توسط اسرائیل اعلام کرده است.

بان کی مون، دبیرکل سازمان ملل متحد، در حمایت از خواست کشورهای عضو اتحادیه عرب در مورد لغو محاصره اقتصادی سرزمین های فلسطینی در نوار غزه گفته است که اسرائیل باید به محاصره اقتصادی این بخش از سرزمین های فلسطینی &quot;فورا خاتمه دهد.&quot;

این در حالیست که نتانیاهو و دیگر مقامات اسرائیلی ظرف چندروز گذشته بارها صراحتا اعلام کرده اند که تا زمانی که حماس کنترل این منطقه را در اختیار دارد به سیاست های خود در محاصره نوار غزه ادامه داده و مانع رسیدن هرگونه کمک به مردم این منطقه خواهند شد.

غزه و اسرائیل

طبق آمار سازمان ملل متحد فقط در نتیجه عملیات نظامی 22 روزه ای که در 27 دسامبر سال 2008 آغاز و تا 17 ژانویه سال 2009 ادامه داشت، در منطقه اشغالی غزه حداقل 50 هزار واحد مسکونی، 800 ملک صنعتی، 200 مدرسه، 39 مسجد و دو کلیسا نابود شده اند و حداقل تلفات انسانی در ظرف همین 22 روزه 1400 کشته برای مردم ساکن غزه بوده است. این در حالیست که در همان دوره زمانی، سه شهروند غیرنظامی و 10 سرباز اسرائیلی کشته شدند.

اسرائیل در تمام سالهای گذشته عملیات نظامی خود برعلیه مردم فلسطینی در مناطق اشغالی را تحت عنوان &quot;دفاع&quot; از خود توجیه کرده است. قابل توجه است که اینبار نیز کوماندوهای اسرائیلی در دفاع از خود پس از فرود هلیکوپتر های خود در کشتی حامل فعالان صلح، 9 نفر را به ضرب 30 گلوله از پای در آوردند. اکثر آنها از پشت سر مورد هدف قرار گرفته و یکی از آنها مورد اصابت 4 گلوله در سر و یک گلوله در قفسه سینه قرار گرفته است.

جنایت اخیر نظامیان اسرائیلی برعلیه کاروان صلح که در حقیقت ابتکار فعالین صلح و گروههای مدنی و حقوق بشری از 35 کشور جهان برای شکستن محاصره نوار غزه بود، نشان می دهد که دولت اسرائیل کمترین علاقه ای به روند صلح در خاورمیانه نداشته و کمترین وقعی به خواست مردم صلح طلب جهان و سازمان های حقوق بشری و صلح طلب در توقف محاصره اقتصادی غزه که یکی از اولین اقدامات لازم در فراهم کردن روند مذاکرات صلح است برنداشته و به بهانه تسلط سیاسی حماس بر این منطقه، به تعریف سازمان عفو بین الملل منطقه نوار غزه را به بزرگترین زندان جهان تبدیل کرده است.

واکنش شدید جهانی 

حادثه هفته گذشته و کشتار فعالین مدنی صلح طلب توسط کماندوهای اسرائیلی موجی از خشم و محکومیت را برای دولت اسرائیل به دنبال داشت. سفرای اسرائیل در بسیاری از کشورها به وزارت خانه های خارجه احضار شده و پیامهای محکومیت دریافت کردند. رئیس شورای امنیت سازمان ملل دربیانیه ای که به تصویب همه اعضا رسید ضمن محکوم کردن حوادث منجر به کشته و زخمی شدن چندین نفر در جریان پیاده شدن کماندوهای اسرائیلی در کشتی های عازم غزه، خواستار انجام تحقیقات در مورد چگونگی بروز این ماجرا شده است. دبیرکل سازمان ملل متحد بیان داشت که از شنیدن این خبر شوکه شده است. بسیاری از مقامات اروپایی نیز با محکوم کردن این اقدام خواهان رسیدگی و تحقیق شده و خواستار پایان بخشیدن به محاصره اقتصادی شدند.

واکنش روشنفکران ایرانی

چند روز پس از این حادثه، بیانیه ای توسط هفتاد واندی نفر از روشنفکران و فعالین و تحلیلگران سیاسی ایران منتشرگردید.*

دراین بیانیه حمله بامداد دوشنبه 10 خرداد توسط ارتش اسرائیل به کشتی های حامل کمک های انسانی محکوم شده و خشونت ورزی رژیم اشغالگر اسرائیل با سرکوبهای رژیم حاکم برایران مقایسه گردیده است. دولت اسرائیل و جمهوری اسلامی ایران در بی اعتنایی به داوری جهانی در سرکوب مردم صلح طلب مورد تقبیح قرار گرفته و امضاکنندگان به عنوان جزء کوچکی از جنبش سبز مردم ایران، جنگ بارگی رژیم اسرائیل و قساوت آن را محکوم کرده اند.

بیانیه مذکور اولین اعتراض جمعی در میان روشنفکران و فعالین سیاسی در جبهه مخالفین جمهوری اسلامی ایران بود. این بیانیه پس از انتشار مورد نقد و اعتراض قرار گرفت**.

برخی امضاکنندگان بیانیه را در شمار دشمنان آشتی ناپذیر اسرائیل و یهودیان قمداد کردند و با این ادعا که امضاکنندگان در فرصت کوتاه و بدون تحقیق کافی این حادثه را بطور یکجانبه متوجه اسرائیل کرده اند، مورد سرزنش قرار دادند. همین نظرگاه، اقدام انسان دوستانه فعالین صلح (جنبش غزه آزاد Free Gaza Movement ) را یک اقدام سیاسی برعلیه دولت اسرائیل قلمداد نموده و هدف آن را تحمیل یک شکست سیاسی و نظامی به اسرائیل معرفی کرده و با این توجیه در صدد توجیه عمل اسرائیل برعلیه شهروندان صلحدوست جهانی برآمده است. 

بکارگرفتن اصطلاح &quot;اشغالگران سرزمین فلسطینی&quot; نیز دربیانیه گویا برخی از منتقدان بیانیه را آزرده خاطر ساخته و موجبات مخالفت آنها با این بیانیه را برآورده است.

تشابه به کار گرفته شده در بیانیه در مورد هردو حکومت اسرائیل و جمهوری اسلامی ایران و بکارگرفتن واژه &quot;ستم پیشه&quot; مورد دیگری است که گویا باز خاطر بعضی دوستان را آزرده و موجبات تاسف آنها را فراهم کرده است.

اسرائیل، رژیم اشغالگر

بکاربردن واژه اشغالگر در مورد حکومت اسرائیل نه ربطی به جمهوری اسلامی ایران دارد و نه ربطی به مخالفین آن. 

این واژه بسیار پیشتر از تولد نظام اسلامی در ایران در اسناد بین المللی بکار گرفته شده است. در بسیاری از اسناد سازمان ملل و قطعنامه های شورای امنیت از مناطق عربی که از سال 1967 پس از جنگ شش روزه به اشغال اسرائیل در آمده است به عنوان مناطق اشغالی نام برده شده است و دولت اسرائیل بخاطر اشغال غیرقانونی این مناطق طبق کنوانسیون ژنو 1949 و قطعنامه های 242، 446، 452، و 465 شورای امنیت &quot;دولت اشغالگر&quot;  نامیده شده است***.

بری اولین بار در قطعنامه 242 شورای امنیت به تاریخ 22 نوامبر 1967، ده سال پیش از شکل گیری نظام اسلامی در ایران، شورای امنیت در بند یک قطعنامه به صراحت خواهان خروج نیروهای مسلح اسرائیل از مناطق اشغال شده در درگیری های اخیر می شود. بنابراین بکارگیری اصطلاح &quot;اشغالگر&quot; نه ساخته و پرداخته حکومت جمهوری اسلامی ایران بوده و نه هیچ ربطی به این حکومت دارد.

چنانچه در قطعنامه های شورای امنیت تصریح گردیده، ساحل غربی نوار غزه و بلندی های جولان به عنوان مناطق اشغالی و سرزمین های فلسطین اشغال شده تعریف شده و در قطعنامه های متعدد از دولت اسرائیل خواسته شده است که از ادامه اشغال این منطقه دست برداشته و اداره آن را به مقامات منتخب مردم فلسطین واگذار نماید.

اظهار نظر بدون تحقیق
دبیرکل سازمان ملل متحد و رئیس شورای امنیت این سازمان اقدام اسرائیل را محکوم نموده، چنانکه گفته شد بسیاری از مقامات اروپایی و امریکایی از جمله جیمی کارتر، رئیس جمهور سابق ایالات متحده آمریکا، و نخست وزیر و وزیر امور خارجه ترکیه و بسیاری از سازمانهای معتبر بین المللی حقوق بشری از جمله عفو بین الملل و روزنامه نگاران بدون مرز، همگی این اقدام اسرائیل را محکوم نموده اند. 

ادعای اینکه چرا تعدادی روشنفکر ایرانی بدون تحقیق دست به محکومیت زده اند، جز بهانه ای برای مخالفت با هرگونه موضع گیری در این مورد نیست. مگر گروه های روشنفکر ایرانی پس از فجایع ضدبشری در جمهوری اسلامی ایران ظرف سی ساله 
گذشته گروه های تحقیق و بازرسی ارسال کرده و پس از کسب نتایج تحقیق اقدام به محکوم ساختن رژیم اسلامی کرده اند که اکنون باید گروه تحقیق به منطقه فرستاده و پس از کسب نتایج تحقیق اعلام نظر نمایند.
جالب اینجاست که اسرائیل حتی حاضر به پذیرش ایجاد &quot;کمیته تحقیق&quot; در باره این حرکت خود نشده است.


اقدام انسان دوستانه یا اقدام سیاسی علیه دولت اسرائیل

نتانیاهو در واکنش به اعتراضات جهانی برعلیه اقدام وحشیانه سربازان اسرائیل در حمله به حاملین کاروان صلح در مصاحبه ای گفته بود که آنها کشتی مهر نبودند، بلکه کشتی نفرت بودند. همانجا او این اقدام مدنی بین المللی را متهم کرده بود که انگیزه این حرکت سیاسی بوده و محموله کشتی ها سلاح هایی برای نیروهای حماس می باشد. ظاهرا دوستان ایرانی ما نیز در تکرار اتهامات نتانیاهو گوی سبقت را از ایشان ربوده و با سیاسی قلمداد کردن این حرکت انساندوستانه و صلح آمیز جامعه مدنی بین المللی در شکستن محاصره مردم بی گناه غزه، تلاش می کنند که حامیان این حرکت مدنی را در شمار دشمنان آشتی ناپذیر اسرائیل و یهودیان قلمداد کنند. این ادعای مسخره ایست که هدفش جز شانتاژ سیاسی و اتهام زنی نبوده و از تمام ابزار لازم برای جلوگیری از هرگونه نقدی بر سیاست های صلح ستیز دولت اسرائیل بهره می گیرد. 

تاسف آور تر از همه این است که برخی مغرضانه و فرصت طلبانه اطلاعیه جمعی  از روشنفکران دمکرات ایرانی را، بنیادگرایانه خوانده و مدعی شده اند که &quot;در ته دل این نوشته برای اسرائیل فرجامی به سان حاکمان تهران غنج می زند&quot; این ادعا اگر از جانب فردی از کره ای دیگر و یا مجنونی گم شده در دنیای سیاست ایران شده بود، بر او ایرادی نبود.

اشکالش این است که مدعی چنین نظری خود را پهلوان چند دهه فعالیت سیاسی در کشور دانسته و خود را از جمع عاقلان غیرغرض ورز می داند. ایشان بهتر از هرکسی می داند که امضاکنندگان بیانیه فوق نه چون حاکمان تهران خواهان نابودی اسرائیل هستند، نه ذات خبیث برای اسرائیل قائلند، و نه چون ایشان ساده لوحانه باور دارند که اسرائیل می تواند که یک الگوی بسیار نیک از امکان همزیستی و همکاری مذاهب و اقوام و گروه های فرهنگی در منطقه ما باشد. این الگوی ایشان البته وجود خارجی ندارد و ساخته و پرداخته دغدغه های دیگری است. 


اسرائیل واقعا موجود، نه زاده ی ترس و نفرت است، و نه پدیده ایست در عالم خیال و توهم. بلکه همان کشوری است که در عین واقع موجود است. کمترین وقعی به قطعنامه های سازمان ملل متحد، شورای امنیت، خواست جامعه جهانی و طرفداران صلح در کشور خود و دنیای خارج نگذاشته و بیش از 40 سال سرزمین های فلسطینی را تحت اشغال در آورده و غزه را به بزرگترین زندان جهان مبدل نموده و درکمتر از 22 روز هزاران خانه مسکونی را بر سر میلیونها نفر مردم ساکن این منطقه ویران کرده است.

برخی مدعی اند که ما را چه کار به دخالت در مسائل فلسطین آمده است. باید از آنها پرسید که مگر ما خواهان دخالت جامعه جهانی و حمایت آنها از جنبش سبز، جنبش اعتراضی و آزادیخواهانه و حقوق بشری مردم ایران نیستیم. مگر ما از روشنفکران، محافل حقوق بشری و صلح دوست جهانی انتظار نداریم که در مبارزه با جمهوری اسلامی ایرانی در کنار ما ایستاده و حامی ما باشند.

پس چگونه است که از نقش خود دررابطه با دیگر مردم جهان فراموش می کنیم؟ کسانی که قادرند جنایت های ضد بشری در دیگر نقاط عالم را به هر بهانه ای توجیه کرده و سکوت کنند، دیری نخواهد پایید که به بهانه های دیگری از جنایت های رژیم اسلامی نیز به بهانه های دیگری چشم فروبسته و راه توجیه آنها را خواهند یافت.

اسرائیل همین واقعیت تاریخی است که امروز امدادگران صلح دوست و انساندوست کاروان صلح را قتل عام کرده، دیروز در غزه خانه بر سر دهها هزار نفر خراب کرده و انبوهی از کشته ها به جای گذارده، پیش از آن در حمله به جنوب لبنان فلسطینی ها را آوارده کرده و پیش از آن در اردوگاه های صبرا  وشتیلا و تل زعتر و دیریاسین خاطره های وحشت و ترور تاریخی را دریاد جهانیان ثبت نموده است. این همه اما نه به این معناست که اسرائیل را نباید به رسمیت شناخت، و نباید در راستای تامین صلح گام برداشت. 
ما هم همچون اسرائیلی های طرفدار صلح حمله به کاروان صلح را محکوم می کنیم و معتقدیم که  تداوم محاصره غزه و عملیات وحشیانه اخیر مغایر با اهداف صلح طلبانه است  و نتیجه آن تنها به نفع نیروهای افراطی در میان فلسطینی ها و در منطقه (نظیر احمدی نژادها) بوده و در تحلیل نهایی ابن نوع خشونت های غیر انسانی اسرائیل طرفداران بنیادگرایان و حرکت های استشهادی و تروریستی را در منطقه  تقویت میکند.


ای کاش!

ای کاش این دوستان که با دفاع ناشیانه از عملکرد خشونت آمیز اسرائیل و یا نگاه مغرضانه و فرصت طلبانه به نقد بیانیه پرداخته اند، با نگاهی واقع بینانه و بیطرفانه به نقد بیانیه می نشستند و ما را در رسیدن به دیدگاهی دقیق تر و انسانی تر یاری می کردند، چون دوستی که بیانیه را به اعتراض امضا نکرد و در توضیح اعتراض خود که پس از انتشار اعلامیه در تماس شخصی صورت گرفت، انگشت روی یک کمبود اصلی این متن گذاشت. 

کمبود اصلی این متن همانطور که این دوست اشاره کرد، توجه به نقش کنشگران بین المللی در یک حرکت هماهنگ برای کمک انساندوستانه به مردم غزه بود، و همدردی با آنان در از دست دادن برخی از یاران شان که قربانی خشونت رژیم اسرائیل شدند. این اولین بار در تاریخ جهان است که کنشگرانی از همه کشورهای جهان فراتر از دولتها عمل کرده و بدون توجه به محدودیت های سیاسی، خود وارد صحنه ی کمک رسانی شده و تلاش کردند که به مردم محاصره شده ی غزه یاری رسانند، و برخی از آنان به قیمت جان خود در این راه مایه گذاشتند. 

دنیا وارد دوران جدیدی شده است. جنبش آزادیخواهانه مردم ایران تنها نیست همانطور که مردم غزه تنها نیستند. دنیا دهکده کوچکی شده است که مردم آن نه تنها از طریق رسانه های جمعی و اینترنت، که از طریق کمک های انسانی به هم پیوند یافته اند. دولت ها دیگر حکمرانان مقتدری نیستند که براحتی خواسته های مردم را زیر پا می گذارند، بلکه با نیروی عظیم مردم روبرو هستند، و نه فقط مردم کشور خودشان، بلکه با مردم همه دنیا روبرو هستند که دست به دست هم داده اند و در دفاع از حقوق همدیگر فریاد می زنند، اعتراض می کنند، و کشتی های کمک رسانی را روانه غزه می سازند. ما نیز چه بخواهیم و چه نخواهیم بخشی از این دهکده جهانی هستیم. پس چه بهتر که نگاهی به اطراف خود انداخته، جنایت ها را ببینیم و افشا کنیم، و دست یاری رسانی به سوی قربانیان جنایت دراز کنیم.  وظیفه انسانی خود را فراموش نکنیم، و به خود ببالیم که در دنیایی زندگی می کنیم که اگر دولت ها جنایت می کنند، مردمانی هستند که به دفاع از قربانیان جنایت برمی خیزند و در این راه از جان خود مایه می گذارند. صدور یک بیانیه در اعتراض به جنایت و همبستگی با این مردمان انسان دوست کوچکترین گام ممکن است. 

با احترام،
رضا فانی یزدی
7 ژوئن 2010


*متن بیانیه در اینجا قابل دسترسی است:

http://www.akhbar&#45;rooz.com/news.jsp?essayId=29874



**اشاره به مقاله های آقایان سهراب مبشری و فرخ نگهدار که در سایت اخبار روز منتشر شدند:
در نقد یک بیانیه شتابزده: سهراب مبشری
http://www.akhbar&#45;rooz.com/article.jsp?essayId=29888

رسالت روشنفکران ما افروختن یک شمع است: فرخ نگهدار
http://www.akhbar&#45;rooz.com/article.jsp?essayId=29929



***قطعنامه های 242، 449، ، 452، و 465 شورای امنیت سازمان ملل متحد را می توانید در اینجا ببینید:
S/RES/242 (1967)
http://unispal.un.org/unispal.nsf/0/7D35E1F729DF491C85256EE700686136
S/RES/446 (1979)
http://unispal.un.org/UNISPAL.NSF/db942872b9eae454852560f6005a76fb/ba123cded3ea84a5852560e50077c2dc?OpenDocument
S/RES/452 (1979)
http://unispal.un.org/UNISPAL.NSF/0/0B7116ABB4B7E3E9852560E5007688A0
S/RES/465 (1980)
http://unispal.un.org/UNISPAL.NSF/0/5AA254A1C8F8B1CB852560E50075D7D5



**** بطور نمونه مقاله خانم شعله ایرانی در سایت اخبار روز را ببینید:
ماجرای غزه، همبستگی &quot;ما&quot;ی جهانی و بیگانگی &quot;من&quot; ایرانی

http://www.akhbar&#45;rooz.com/article.jsp?essayId=29995</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2010-06-07T17:42:00+00:00</dc:date>
    </item>

    <item>
      <title>حق با آقای حداد عادل است</title>
      <link>http://www.rezafani.com/index.php?/site/hadad/</link>
      <guid>http://www.rezafani.com/index.php?/site/hadad/#When:01:34:00Z</guid>
      <description>امروز دیگر ما با مشتی اشرار در دستگاه امنیتی مواجه هستیم. مشتی اشرار که دیگر نه انقلابی هستند، نه به هیچ ارزش اخلاقی و انسانی باور دارند. متاسفانه سر و کار فرزندان این مملکت افتاده به دست مشتی جنایتکار که از هیچ جنایتی فروگذار نمی کنند.
آقای حداد عادل درست می گویند.
جنایات کهریزک با هیچ دوره ای در تاریخ ایران قابل قیاس نیست. چرا که در هیچ دوره ای از تاریخ معاصر ما اینهمه اشرار در مراکز اطلاعاتی و امنیتی حکومت خانه نکرده بودند و اینهمه خودسری در اعمال شکنجه و جنایت مجوز نداشت.
رضا فانی یزدی 
rezafani@yahoo.com

چهارشنبه  ۱۲ خرداد ۱٣٨۹ &#45;  ۲ ژوئن ۲۰۱۰ 



 آقای حداد عادل، رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس، در پنجمین کنگره سراسری جمعیت ایثارگران انقلاب اسلامی در 7 خرداد 1389 گفت: &quot;حادثه کهریزک قابل مقایسه با شکنجه‌های قبل از انقلاب نیست.&quot;*

حق با ایشان است. آنچه امروز در زندان های جمهوری اسلامی می گذرد، نه با زمان شاه که حتی با سیاه ترین دوران جنایت های رژیم در دهه شصت هم شاید از جهتی قابل مقایسه نباشد. 

باید از آقای حداد عادل پرسید که در زمان شاه به چه تعداد از پسران و دختران جوانی که دستگیر می شدند تجاوز جنسی شد؟ کدام دختر و پسری را بدون کمترین جرم و جنایتی از گوشه خیابان یا کوچه های شهر دزدانه به درون ماشین ها انداختند و بعد جسد سوخته آنها را به خانواده هایشان پس دادند؟
کدام یک از مقامات درجه اول حکومت شاه شاهد آن بود که جسد فرزندش را با سر و دهان خرد شده و درهم کوبیده و بدن متعن از عفونت زخم های پانسمان نشده پس از روزها جست و جو در سردخانه تحویل گیرد؟

ساواک شاه کجا فردی را بدون هیچ دلیل و محاکمه و جرمی می ربود و می کشت و پس از هفته ها جسد یخ زده ی او را به خانواده اش پس می داد؟
کمتر کسی منکر شکنجه در زمان شاه است. ساواک هم شکنجه می کرد و هم جنایت. هیچ توجیهی هم برای جنایت های آن رژیم قابل قبول نیست. ولی آنها نه هر بچه ای را دستگیر می کردند و نه هر دستگیر شده ای را شکنجه، و نه دختران و پسران جوان را مورد تجاوز جنسی قرار می دادند.

شکنجه یکی از کثیف ترین اشکال اعمال فشار برای اقرار گرفتن، شکستن شخصیت انسان ها و وادار کردن آنها به پذیرش اعمالی است که اساسا کمتر کسی در شرایط متعادل تن به آن خواهد داد.
ساواک شکنجه می کرد. شکنجه جنایت است. اما تفاوت ساواک با اطلاعات امروز سپاه و سازمان های اطلاعاتی رژیم اسلامی در آن است که ساواک هر کسی را شکنجه نمی کرد. ساواک برای اقرار به دروغ شکنجه نمی کرد. ساواک برای تغییر عقیده و کتمان فکر افراد را روزها و ماه ها زیر شکنجه و فشارهای طاقت سا قرار نمی داد. ساواک شکنجه می کرد، و البته بسیاری را شکنجه کرد. آثار شکنجه ساواک هنوز بر بر بدن بسیاری از زندانیان آن دوران باقی است.
اما یک تفاوت هست: کسانی که در آن دوران شکنجه شدند به جز عده ای معدود، اعضای گروه های مسلح و مبارزی بودند که گاه در درگیری های مسلحانه در حالیکه نارنجک به کمر بسته و اسلحه در دست داشتند دستگیر شده بودند و یا در خانه های تیمی در تدارک عملیات مسلحانه بر علیه رژیم بودند. اشتباه نشود، اینجا بحث این نیست که ساواک حق داشت یا مجاز بود که این افراد را پس از دستگیری شکنجه کند. شکنجه در هر حالت آن جنایت است. اینجا بحث مقایسه ابعاد جنایت و شکنجه و آزار مخالفین است، نه بحث توجیه شکنجه در زمان شاه و محکومیت آن در دوران اسلامی.

ساواک هر ساله بسیاری از دانشجویان را پس از اعتراضات 16 آذر دستگیر می کرد، بسیاری از آنها در دادگاه های فرمایشی به حبس و محکومیت های حتی چندساله محکوم می شدند ولی کمترین کسی از آنها مورد تجاوز جنسی قرار نگرفت.
حتی چریک ها و مجاهدین مسلح و اعضای گروه های اسلامی از فدائیان اسلام گرفته تا موحدین و دیگران، هیچ کدام مورد تجاوز جنسی قرار نگرفتند.
بسیاری از آنها البته شکنجه شدند، بسیاری دیگر اعدام، و تعداد قابل توجهی به زندانهای درازمدت محکوم شدند. اما با آنچه نظام اسلامی در این روزها مرتکب می شد قابل مقایسه نیست. آقای حداد عادل درست می گویند، جنایات کهریزک با جنایات زندان های دوران شاه قابل مقایسه نیست.

من خود سالها تجربه زندان و شکنجه از سر گذرانده ام، دوستانم نیز در هر دو دوره شاه و انقلاب اسلامی سال های طولانی را در حبس و زیر شکنجه های غیرانسانی سپری کرده اند. اما آنچه در کهریزک اتفاق افتاد شاید در تاریخ کشور ما کم نظیر باشد.

شکنجه در پیش از انقلاب در دوران شاه به شکل زدن کابل، دستبند قپانی، آویزان کردن، زیر مشت و لگد گرفتن، جوجه کباب کردن و آپولو رایج بود. ولی اولا شامل حال همه نمی شد، مثلا اگر شاعری و نویسنده ای و یا هنرمندی را به جرم مخالفت با حکومت شاه دستگیری می کردند، و یا اگر دانشجویی در تظاهرات 16 آذر به جرم اعتراض و اعتصاب و یا پخش اعلامیه فلان سازمان چریکی به دام ساواک می افتاد، سرنوشتش مثل چریکی نبود که در درگیری با ساواک در خانه تیمی با کلت و نارنجک و سیانور دستگیر شده بود، کابل و دستبند قپانی و آپولو و جوجه کباب با سیگار و اتوی داغ نصیب احمدزاده ها، رضایی ها، سعید محسن ها، و ... می شد.
جمشید و مصطفی و عباس که دستگیر می شدند، گرچه هواداران سازمان چریک های فدایی بودند و ساواک هم خوب می دانست. ولی چون در تظاهرات 16 آذر دستگری شده بودند، سرنوشتان با مسعود احمدزاده و رضا رضایی و فاطمه امینی فرق می کرد. در جمهوری اسلامی اما در دهه شصت تفاوتی نمی کرد که کی و کجا و چرا دستگیر شده بودی. اگر گذارت به اوین، کمیته مشترک و مراکز دادستانی و یا بازداشتگاه های کمیته ها و سپاه می افتاد، حتی اگر اشتباهی هم دستگیر شده بودی، احتمال اینکه زیر ضربات کابل جان خود را ازدست بدهی کمتر از فردی که در عملیات مسلحانه در خانه تیمی دستگیر شده بود، نبود.

بسیاری در خیابانها صرف اینکه چند دقیقه قبل از آن در آنجا درگیری و یا تظاهرات مسلحانه اتفاق افتاده بود دستگیر شدند، زیر شکنجه رفته و گاه چند ساعت بعد در کمال ناباوری به جوخه های اعدام فرستاده شده و تیرباران شدند.
گاه به جرم پناه دادن و گاه به جرم کمک مالی به یکی از اعضای گروه های مخالف و گاه به جرم اینکه فردی از اعضای خانواده ات به عضویت در گروه های مخالف متهم بود، دستگیر می شدی و گاه حتی کسی به دروغ گزارش داده بود که عضو فلان گروه هستی.** به محض ورود به بازداشتگاه، تحت شدیدترین شکنجه های غیرانسانی قرار می گرفتی و گاه پس از چند روز یا چند ساعت محکوم به مرگ شده و در گروه های چند نفره و گاه چند ده نفری راهی میدان تیر شده و اعدامت می کردند.

گاه فقط گناهت این بود که بهایی هستی و حاضر نیستی به دروغ به جرم جاسوسی اعتراف کنی و یا تقیه کرده و به دروغ خود را غیربهایی، و یا مسلمان معرفی کنی. اما هنوز در دهه شصت با همه شقاوتی که رژیم از خود نشان داد و همه جنایتی که مرتکب شد، باز پدیده ای مثل کهریزک را کمتر می دیدی.

لاجوردی و حاج داوود، برادر حسین و بسیاری از جانیان دیگر در سراسر کشور قتل عام می کردند، شکنجه می کردند، اما بهانه شان این بود که گروه های مسلح در صدد نابودی رژیم بر آمده اند، ترور می کنند، انفجار می کنند، مسئولین رژیم را قتل عام می کنند، یا در گوشه و کنار کشور با نیروهای رژیم در جنگ و گریزند. باز هم اشاره کنم که نه انفجار حزب جمهوری اسلامی، و نه انفجار نخست وزیری و نه هیچ کدام از ترورهای خیابانی و یا عملیات انتحاری برای قتل ائمه جمعه و مسئولین رژیم، نمی تواند هیچیک از جنایت ها و شکنجه ها و قتل های رژیم را در سرکوب مخالفین توجیه کند.
اما حداقل رژیم و عوامل سرکوب، قتل و جنایت خود را به بهانه ترور و عملیات نظامی توجیه می کردند. با این همه، تجاوز رسم نبود. گرچه برخی گزارش ها حاکی از تجاوز در آن دوران بازگو می شود، اما روال شکنجه و سرکوب، اعمال تجاوز جنسی به دختران و پسران دستگیر شده نبود.
 
هیچگاه در تمام آن سالهای زندان نشنیدم که بر روی سر و صورت کسی ادرار کنند و یا او را وادار کنند مدفوع خود را بخورد، و یا افراد را لخت کرده و بر روی هم تلنبار کنند و یا اشرار را به جان پسران کم سن و سال لخت و عریان بیندازند تا به آنها تجاوز کنند، و این همه کاری بود که در کهریزک انجام شد.

شاید هنوز در آن دوران، بازجوها، مسئولین دادستانی ها و یا مجموعه حکومت هنوز به ارزش هایی باور داشتند که تجاوز جنسی، عریان کردن، مدفوع پاشیدن و از این دست جنایات و شکنجه ها در چارچوب آن ارزش ها نمی گنجید.

امروز دیگر ما با مشتی اشرار در دستگاه امنیتی مواجه هستیم. مشتی اشرار که دیگر نه انقلابی هستند، نه به هیچ ارزش اخلاقی و انسانی باور دارند. متاسفانه سر و کار فرزندان این مملکت افتاده به دست مشتی جنایتکار که از هیچ جنایتی فروگذار نمی کنند.

اگر در زمان شاه شکنجه و کشتار در مقابله با عملیات گروه های مسلح مخالف توجیه می شد، و اگر در دهه شصت به بهانه ترور و انفجار و درگیری مسلحانه و براندازی آدمکشی و قتل عام رژیم توجیه می شد و دسته دسته دختران و پسران این مملکت را اعدام می کردند و در قبرستان های بی نام و نشان و در لعنت آبادها در سینه خاک می نشانند.

امروز اشرار امنیتی رژیم، دختران و پسرانی را که به کاندیدای تایید شده شورای نگهبان رژیم اسلامی رای داده و به تقلب انتخاباتی معترض بودند و در خیابان ها به دنبال رای خود روان شده بودند را به مسلخ کشیده و سر و روی آنها را خرد کردند، به آنها تجاوز کردند، جسد آنها را سوزاندند و در خیابانهای شهر با باتون های برقی و گازهای سمی در مقابل چشم جهانیان بر سر و روی آنها کوبیدند و در زیر چرخ خودروهای خود آنها را له و لورده کردند.

آقای حداد عادل درست می گویند.

جنایات کهریزک با هیچ دوره ای در تاریخ ایران قابل قیاس نیست. چرا که در هیچ دوره ای از تاریخ معاصر ما اینهمه اشرار در مراکز اطلاعاتی و امنیتی حکومت خانه نکرده بودند و اینهمه خودسری در اعمال شکنجه و جنایت مجوز نداشت.
شاید این هم نشانه ای از وحشت بیش از اندازه ای است که هیچگاه نه رژیم شاه و نه حکومت دینی در ایران در دهه ی اول انقلاب گریبان گیرش نشده بود.
آقای حداد راست می گویند. &quot;حادثه کهریزک قابل مقایسه با شکنجه‌های قبل از انقلابنیست.&quot;

یاد آیت الله منتظری به خیر. بی جهت نبود که ایشان در مقایسه جنایت های پس از انقلاب با جنایت های دوران شاه در زندان ها در نامه ای اعتراضی به آقای خمینی چنین گفته بودند: &quot;حضرتعالی را شاه فرض نمی کنم، ولی جنایت اطلاعات شما و زندانهای شما روی شاه و ساواک را سفید کرده است. من این جمله را با اطلاع درست و دقیق می گویم.&quot; (پیوست شماره 150 خاطرات آیت الله منتظری)

با احترام،
رضا فانی یزدی
12 خرداد 1388

rezafani@yahoo.com


* 
risheh.com 

** معجزه اطاق بازجویی و کابل (ماجرای بازجویی‌های سعد)
http://www.rezafani.com/index.php?/site/comments/bibi1</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2010-06-02T01:34:00+00:00</dc:date>
    </item>

    <item>
      <title>ترفندهای امنیتی برای ایجاد وحشت</title>
      <link>http://www.rezafani.com/index.php?/site/amniyati/</link>
      <guid>http://www.rezafani.com/index.php?/site/amniyati/#When:19:58:00Z</guid>
      <description>دستگاه امنیتی بسیار هشیارانه عمل می کند. باید با هشیاری در جهت خنثی کردن پروژه های آنها در داخل و خارج از کشور وارد عمل شد. باید با روشنگری درباره پیامدهای اینگونه معاملات غرب با ایران در میان افکار عمومی غرب، جلوی معاملات امنیتی را گرفت. قطع معاملات و مبادلات امنیتی و اطلاعاتی با رژیم ایران در مقایسه با تحریم اقتصادی از اولویت بیشتری برخوردار است ...

رضا فانی یزدی
rezafani@yahoo.com

کودتای خونین دستگاه رهبری و حلقه اطلاعاتی&#45;امنیتی&#45;نظامی همراه ایشان طی یازده ماه گذشته بر علیه اعتراض مدنی مردم ایران، خسارت های فراوانی را برای مردم و مملکت ما بجا گذاشت. تعداد بسیاری از فعالین سیاسی و مدنی کشور از پیروجوان، استاد و دانشجو، زن و مرد، و اصلاح طلب و رادیکال مورد تعرض قرار گرفتند. بسیاری دستگیر و زندانی شده و هنوز در بند هستند، شمار قابل توجهی زیر شکنجه های وحشیانه جان خود را از دست دادند، به بسیاری از پسران و دختران جوان معترض در زندانها تجاوز جنسی شد و برخی زیر فشارهای طاقت فرسای بازجوها توان خود را از دست داده و از مواضع گذشته خود عدول کرده و چندی نیز وادار به همکاری شدند. بسیاری نیز به اجبار راه مهاجرت برگزیدند. 

اما جنبش سبز میلیونی مردم در اعتراض مدنی برای تغییر همچنان پابرجاست و در زیر پوست شهرهای کشور در جریان است. ابعاد جنبش اعتراضی و مطالباتی سبز فراگیر تر از آن بوده و هست که با سرکوب یازده ماهه گذشته به فراموشخانه سپرده شود گرچه بسیاری از مسئولین نظام طی ماههای گذشته مدعی شده اند که جنبش سبز تمام شده و مردم به خانه ها بازگشته اند و رهبران تنها مانده اند.

اما همانها خود بهتر از هر کسی می دانند که بزرگترین شکاف تاریخی سی سال گذشته بین رهبری نظام و بدنه اجتماعی آن چنان دهان باز کرده که بسیاری از مسئولین درجه اول آن را در خود بلعیده است. نظام اسلامی نه تنها بخش قابل توجهی از آرا و بدنه اجتماعی خود را از دست داد، بلکه بسیاری از مدیران رده بالا، رهبران و روشنفکران و سرمایه های سیاسی، فرهنگی و فکری خود را که  اعتبار نظام بودند را از خود دور کرده و عملا مشروعیت خود را بیشتر هر زمان دیگری از دست داده است.

22 خرداد سالگرد اعتراض میلیونی مردم نزدیک است. دستگاه رهبری و باند نظامی&#45;امنیتی همراه ایشان برای ایجاد هرچه بیشتر وحشت در میان مردم و پیشگیری از حضور آنها در اعتراض های خیابانی و تجمعات مدنی، همه حیله های امنیتی خود را به کار گرفته اند.

طی چندماه گذشته شاهد یک سری عملیات هماهنگ از پیش طراحی شده بوده ایم که هدف اصلی همه آنها ایجاد یک فضای روانی برای القای وحشت در جامعه و تاکید بر سیمای مقتدر نظام حاکم بوده است. 

سیستم امنیتی حاکم در یک سلسله عملیات به هم پیوسته در صدد آن است که با زهر چشم گرفتن و ارعاب مردم از حضور اعتراضی آنها جلوگیری نماید، جنبش مردمی را خانه نشین کرده و رهبران و فعالین سیاسی و مدنی را در داخل و خارج از کشور مرعوب دستگاه امنیتی خود نماید. نباید ساکت نشست. نباید مرعوب عملیات امنیتی و هراس افکنی رژیم شد. باید آنها را هرچه بیشتر افشا نموده و با آن مقابله نمود.

موفقیت در معامله با دستگاه امنیتی فرانسه

جمهوری اسلامی ایران با گروگان گیری اتباع کشورهای خارجی، راه معامله و آزادسازی تروریست های دستگاه امنیتی خود را یادگرفته و تاحدودی طی سالهای گذشته موفق عمل کرده است.

*علی وکیلی راد، قاتل شاپور بختیار، اولین تروریست ایرانی نیست که در یک معامله امنیتی به ایران بازگردانده می شود. پیش از او کاظم دارابی تروریست ایرانی دیگری که در قتل عام جمعی از رهبران حزب دمکرات کردستان در کافه میکونوس دستگیر شده بود توسط کشور آلمان آزاد گردید.

پیشتر، انیس نقاش، شهروند لبنانی که مسئول اولین عملیات ناموفق ترور شاپور بختیار بود از زندان فرانسه آزاد شده و در ازای عملیات ترورویستی خود، در برخ خصوصی خود در تهران نشسته و عملیات تروریستی را در دیگر کشورهای جهان رهبری می کند.

رهبران دستگیر شده سپاه قدس در اربیل که در حقیقت هسته اصلی شبکه ترور و خرابکاری بین المللی جمهوری اسلامی ایران هستند و در بسیاری از ترورها و انفجارهای سالهای اخیر در عراق و دیگر کشورها نقش اصلی را بر عهده داشته اند نیز طی معامله ای با دستگاه امنیتی ایالات متحده با میانجیگری مقامات عراقی آزاد شده و به ایران باز گردانده شدند.

تلاش موفق جمهوری اسلامی ایران در جهت آزادی عوامل ترور در خارج از کشور طی سالهای گذشته از چند جهت قابل توجه است.

اول و مهمتر از همه، پشت گرمی دادن به مامورین دستگاه امنیتی و تروریست های تربیت شده داخلی و خارجی است. جمهوری اسلامی آشکارا به مامورین امنیتی خود می گوید که آنها را فراموش نمی کند و از هیچ حرکتی برای آزادی آنها فروگذار نخواهد کرد. این اقدامات موجب آن می گردد که تروریست های دستگاه امنیتی با طیب خاطر به ماموریت های آینده فرستاده شده و به آنها اطمینان داده می شود که در صورت دستگیری، در یک معامله امنیتی امکان رهایی آنها فراهم خواهد شد.

از جهت دیگر، دولت های غربی با تن دادن به چنین معاملاتی متاسفانه هم اعتبار سیاسی خود را از دست داده و چهره ی مخالفت با تروریسم را خدشه دار می سازند، و هم اینکه عملا با باج دهی به شبکه های امنیتی در آزادی تروریست ها زمینه های بیشتری برای عمل تروریستی در کشورهای خود فراهم می آورند.

در ضمن، در نتیجه چنین معاملاتی بسیاری از مخالفین جمهوری اسلامی در خارج از کشور مرعوب شده و عملا به حاشیه رانده می شوند. 

پرونده سازی برای مخالفین در خارج از کشور

اخیرا متاسفانه جمهوری اسلامی با سوءاستفاده از امکانات تعقیب و استرداد متخلفین از طریق پلیس بین الملل (اینترپول) به پرونده سازی های جعلی بر علیه بخشی از مخالفین خود در کشورهای دیگر پرداخته و به این گونه موجبات اذیت و آزار و هراس و وحشت آنان را حتی در خارج از کشور فراهم نموده است. آخرین نمونه ی آن پرونده سازی برعلیه آقای شهرام همایون، مجری تلویزیون شبکه یک از لوس آنجلس است.* 

فرودآوردن اجباری هواپیمای حامل عبدالرحمان ریگی

شناسایی و تعقیب عبدالمالک ریگی و فرود اجباری هواپیمای حامل او و چندتن از همراهانش که مقامات امنیتی از آن به عنوان یک شاهکار اطلاعاتی یاد کردند نیز در همین راستاست.

مقامات ایرانی دستگیری او را شاهکار عملیاتی اطلاعات و سربازان گمنام امام زمان قلمداد کرده و یکی پس از دیگری با ارسال پیام تبریک به رهبری برای انجام موفقیت آمیز چنین عملیاتی سعی در هرچه بزرگتر جلوه دادن قدرت عملیاتی دستگاه اطلاعاتی خود نمودند. این عملیات و ابعاد همکاری دستگاه های اطلاعاتی دیگر کشورها، از جمله سازمان اطلاعات پاکستان و چگونگی کمک آنها هنوز در ابهام باقی مانده است. اما آنچه مسلم است اینکه مقامات ایرانی در این مورد از همکاری دیگر دستگاه های اطلاعاتی برخوردار بوده چنانکه چند روز پیش از آن تنی چند از فعالین همین گروه از طرف پاکستان به ایران تحویل داده شده بودند.

جمهوری اسلامی با دستگیری عبدالمالک ریگی تلاش کرد نشان دهد که از سازمان های جاسوسی امریکا و اسرائیل که به اعتراف ریگی از وی حمایت می کرده اند، پیشی گرفته است.

ارتش سایبری

یکی دیگر از عرصه های جنگ روانی و اطلاعاتی دستگاه امنیتی با مردم و طرفداران جنبش سبز و مخالفین نظام عرصه تقابل در شبکه تارنمای جهانی یا دنیای سایبری است. 

محافل اطلاعاتی با اطلاع از امکانات اطلاع رسانی و شبکه های وسیع اینترنتی که بویژه در شکل گیری و سازمندهی تظاهرات و تقابل با نظام به گونه ای موفقیت آمیز عمل کردند، سعی کرده و می کنند که در این عرصه نیز با روش های ایجاد هراس و تهدید به مقابله با جنبش اعتراضی در آمده و برتری خود را به نمایش بگذارند. قطع سرویس اینترنتی و کنترل ایمیل ها و فیلترکردن سایت ها باعث شده که ارتباطات اینترنتی در میان فعالین کشور و بویژه میان داخل و خارج کشور دشوار گردد.

هک و نفوذ در سیستم های رایانه ای در داخل و خارج از کشور، از جمله هک کردن سایت رادیو زمانه و با افتخار ردپای ارتش سایبری را به جای گذاردن &#45;  باعث شده که فضای رعب و و حشت در کشور ایجاد نمایند. 

ارتش سایبری از اینترنت برای ارعاب مستقیم شرکت کنندگان در تظاهرات استفاده کرده و با چاپ عکس های آنان در سایت های گوناگون به پرونده سازی و تهدید علیه آنان می پردازد.

ارتش سایبری به جنگ روانی نیز می پردازد. به تازگی سپاه پاسداران ادعا کرده است که دومین ارتش سایبری دنیا را تشکیل داده است.

اعدام های سیاسی در هفته گذشته

اعدام های چند روز گذشته و احتمالا اعدام های تدارک دیده شده در آینده نیز بخشی از همین پروژه از پیش طراحی شده برای ایجاد فضای هراس و ترور و خانه نشین کردن جنبش در داخل و خارج از کشور است.

نکته دیگری که در ارتباط با اعدام چهارتن از متهمین همکاری با حزب پژاک می تواند مورد توجه قرار گیرد، به گفته ی یکی از دوستان، شاید تمایل مقامات امنیتی در ایجاد تشنج در منطقه کردستان باشد. مقامات امنیتی با آگاهی از وضعیت انفجاری در کردستان عمدا با اعدام چهارتن از فرزندان کرد در صدد تحریک احساسات مردم این منطقه برآمده و از یک درگیری وسیع استقبال می کنند. دستگاه امنیتی به دنبال ایجاد یک کانون بحران جدید بوده و هدف اصلی آن انتقال مرکز توجه ملی از مطالبات و اعتراضات جنبش سبز به یک کانون بحران دیگر است. انفجار خشم اجتماعی در کردستان و احتمال یک جنگ داخلی بهترین بهانه لازم جهت انحراف افکار عمومی بوده و عملا رهبری جنبش سبز را در مقابل یک انتخاب ناخواسته قرار خواهد داد. پافشاری بر ادامه جنبش اعتراضی و مطالباتی سبز، یا تسلیم و عقب نشینی موقت به بهانه اینکه کشور درگیر جنگ داخلی بوده و ادامه اعتراض به معنای حمایت از جنبش های جدایی طلبانه و طرح های فروپاشی است، مسلما هر گونه عقب نشینی رهبری جنبش سبز موجبات سرکوب گسترده آن را فراهم نموده و در چنین شرایطی اولین قربانی همانا رهبری جنبش سبز خواهد بود.

وحشت رژیم
مجموعه عملیات امنیتی حکومت طی ماه ها و هفته های گذشته بطور جدی شدت یافته و مقامات امنیتی عملا تلاش می کنند که با اغراق در توانایی امنیتی خود هرچه بیشتر به جو رعب و وحشت در داخل و خارج کشور دامن بزنند.

امنیتی ها با ایجاد فضای وحشت در داخل و خارج کشور و ارائه یک چهره مقتدر اطلاعاتی که توانایی سرکوب در داخل و معامله در خارج را دارد، به دنبال ارعاب هرچه بیشتر هواداران و رهبران جنبش سبز در داخل و خارج از کشور می باشد.

این همه در عین حال نشانگر احساس ضعف و وحشت جدی حکومت از حرکت مدنی و مسالمت آمیز خودجوش و گسترده ی مردم است.

نقش غرب، و نقش روشنفکران در غرب

دستگاه امنیتی بسیار هشیارانه عمل می کند. باید با هشیاری در جهت خنثی کردن پروژه های آنها در داخل و خارج از کشور وارد عمل شد. باید با روشنگری درباره پیامدهای اینگونه معاملات غرب با ایران در میان افکار عمومی غرب، جلوی معاملات امنیتی را گرفت. قطع معاملات و مبادلات امنیتی و اطلاعاتی با رژیم ایران در مقایسه با تحریم اقتصادی از اولویت بیشتری برخوردار است. 

برای جهان غرب، حفظ چهره ی مخالفت با تروریسم با تحریم ارسال محموله های دارو و وسایل یدکی هواپیماها و یا دیگر نیازهای مردم در کشور بدست نمی آید، بلکه پایان دادن به معامله با تروریست ها و مجازات عادلانه انیس نقاش ها و کاظم دارابی ها و علی وکیلی رادها است که چهره ی واقعی مخالفت با تروریسم را در افکار عمومی ترسیم می کند.

افکار عمومی در غرب نباید اجازه دهد که تروریست ها و آدمکش های حرفه ای آزاد شوند. معامله با تروریست های دولتی گرچه ظاهرا در مقطع محدودی از زمان موجب آزادی چند شهروند غربی را فراهم می آورد، اما در دراز مدت جان شهروندان اروپایی و امریکایی در سراسر جهان را در معرض خطر جدی تری قرار خواهد داد.

حکومت تروریستی تنها برنده ی این معامله خواهد بود. 

با احترام،
رضا فانی یزدی
22 مه 2010

* Iran Targeting Dissidents Through Global Police
http://www.cbn.com/cbnnews/world/2010/May/Iran&#45;Targeting&#45;Dissidents&#45;with&#45;Global&#45;Police

** سپاه دومين ارتش سايبري دنيا را تشكيل داده است
http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8902300353</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2010-05-22T19:58:00+00:00</dc:date>
    </item>

    <item>
      <title>سازماندهی و رهبری و آینده جنبش سبز</title>
      <link>http://www.rezafani.com/index.php?/site/greenleadership/</link>
      <guid>http://www.rezafani.com/index.php?/site/greenleadership/#When:17:09:00Z</guid>
      <description>جنبش سبز شایسته است که با احترام به مذهب و شعائر دینی بطور کلی مراسم دینی را از مضمون تقابل سیاسی خارج نماید. حال اگر طرف مقابل از این عرصه سودجویی می نماید بگذار چنین کند. رهبران جنبش سبز و سازماندهندگان این جنبش در داخل و خارج کشور بهتر است از همین حالا نشان دهند که از مذهب، فرصت های مذهبی و علائق دینی مردم برای تحمیل سیاست های خود و تقابل با حریف سیاسی فرصت جویی نمی کنند.
جنبش سبز بهتر است روزهای خود، فرصت های خود، و مکان های حضور خود را خود تعیین نماید و از حضور در میدان ها و فرصت های حضور رقیب پرهیز نماید.متن کامل این گفتگو اول بار در سایت اخبار روز مندرج گردید  *

  نظرتان در مورد ۲۲ بهمن ۱٣٨٨ و آنچه که در این روز گذشت چیست؟

تظاهرات ۲۲ بهمن امسال از چند نظر قابل تامل بود. برای اولین بار دستگاه حکومتی همه تلاشش را مبذول کرد که حداکثر نیروهای ممکن را به صحنه بیاورد. این صحنه گردانی در تظاهرات امسال متوجه چند نکته اساسی بود. 
الف: اینکه جمهوری اسلامی ایران و انقلاب بهمن که منجر به برپایی نظام حکومت دینی در ایران گردید، هنوزامکانات حضور و سازماندهی اش در کشور در سطح میلیونی است و علیرغم تمام تبلیغات داخلی و خارجی از امکانات مردمی برخوردار بوده و قدرت سازماندهی میلیونی دارد. این موضوع به این دلیل در این مرحله برای حکومت و بخصوص رهبری آن از درجه بالای اهمیتی برخوردار است که، 
اولا: نظام در داخل کشور از طرف بخش قابل توجهی از مردم کشور پس از انتخابات دوره دهم مشروعیتش به چالش کشیده شد و زیر سوال رفته است.
دوما: بخش قابل توجهی از مسئولین سی سال گذشته نظام نیز عملکرد نظام و رهبری آن را به چالش کشیده و در نتیجه آن بزرگترین شکاف تاریخی در رهبری نظام اسلامی در تمام ساختارهای آن و در بدنه هوادار آن شکل گرفته است.
سوما: رژیم در عرصه بین المللی در چند زمینه جدی از جمله مساله اتمی و نقض حقوق بشر، مواجه با بحران جدی است.
پس در نتیجه مخالفت آشکار مردم و بخشی از رهبران سی ساله گذشته با رهبری کنونی نظام اسلامی باعث شد که رهبری نظام تمام هم و غم خود را معطوف به آن نماید که ۲۲ بهمن را هرچه با شکوهتر برگزار کرده و با حضور میلیونی مردم در آن نه تنها در عرصه بین المللی نشان دهد که حکومت هنوز از حمایت میلیونی مردم برخوردار است که به طرفداران خود در داخل کشور نیز اطمینان خاطر دهد که هنوز از قدرت سازماندهی میلیونی برخوردار بوده و علیرغم مخالفت بخشی از رهبران سی ساله گذشته نظام و حضور اعتراض آمیز مردم در اعتراض به تقلب انتخابات در چندماهه گذشته، اساس نظام و شعارهای اولیه آن و رهبری و قانون اساسی آن مورد تایید عمومی بوده و از حمایت آشکار میلیونی برخوردار است.
فراخوان همگانی به شرکت در تظاهرات ۲۲ بهمن از طرف رهبری نظام اسلامی از طرف دیگر اولتیماتوم و خط و نشانی بود به مخالفین و بویژه رهبری جنبش سبز در داخل کشور که با شرکت خود در تظاهرات ۲۲ بهمن التزام خود را به نظام، رهبری آن و قانون اساسی ابراز نمایند و عملا نشان دهند که زیر چتر کلی نظام و در یک بدن واحد در مقابل مخالفین نظام در داخل و خارج از کشور ایستاده و یکپارچگی نظام را به نمایش بگذارند.
به نظرم رهبری نظام در این مورد موفق بود. یعنی اولا جنبش سبز نمود و حضوری در تظاهرات ۲۲ بهمن نداشت. دوما رهبری نظام موفق گردید که بدنه جنبش سبز را در تظاهراتی که خود تدارک آن را دیده بود بدون کمترین حضور سبز و اعتراضی جمع کرده و در مقابل دوربین های داخلی و خارجی در صفوف هواداران خود به نمایش بگذارد و پای سخنرانی رئیس جمهورش آقای احمدی نژاد در میدان آزادی بکشاند.
سوما با موضع گیری های بسیاری از شخصیت های درجه اول جنبش سبز در روزهای پیش از ۲۲ بهمن با تکیه بر اینکه انقلاب، قانون اساسی و امام فصل الخطاب بوده و خط قرمز جنبش سبز هستند به نمایش وحدت خود جامه عمل پوشانده و عملا نشاندهنده تفوق آنها در خنثی کردن حضور سبزبه عنوان یک نیروی مخالف گردید.
فراخوان رهبران جنبش سبز برای شرکت در تظاهرات ۲۲ بهمن، در حقیقت به نوعی کرنش در مقابل اولتیماتوم رهبری بود و به گونه ای بیانگر پیامی آشتی جویانه که فاقد کمترین دستاوردی برای جنبش سبز شد. اساسا دعوت مردم به تظاهراتی که از پیش از طرف رهبری نظام برای قدرت نمایی سازماندهی شده بود، یک اشتباه تاریخی از طرف رهبران جنبش سبز بود.
در رابطه با تظاهرات ۲۲ بهمن از پیش دو نگرش متفاوت وجود داشت که هر دو آنها توهمی بیشتر نبود. 
یکی اینکه تصور می کرد که جمعیت انبوه سبز قرار است در نمایش قدرت خود در ۲۲ بهمن کار را به گونه ای یکسره نماید. دیدگاهی پوپولیستی که ۲۲ بهمن ٨٨ را با ۲۲ بهمن ۵۷ یکی گرفته بود و با چاپ عکس و تصویرهای روزهای تظاهرات سال ۵۷ گمان بر این داشت که حادثه ای تاریخی در صدد تکوین بوده و ۲۲ بهمن نقطه عطف آن خواهد بود.
دیدگاه دیگر که به نظر بیشتر از طرف بخشی از رهبران اصلی جنبش سبز و اصلاح طلب کشور به طور ضمنی مطرح می گردید حکایت از آن داشت که با پذیرش پیام و اولتیماتوم رهبری برای شرکت سبزها در تظاهرات موافقت نموده و این موافقت در حقیقت بیانگر آن است که آنها با گروه های به اصطلاح برانداز خط و مرز کشیده و اتهام ساختارشکنی و ضدانقلابی و برانداز را از خود رفع می نماید.
این دیدگاه بر این باور بود که شرکت بی رنگ جنبش سبز و پذیرش اولتیماتوم رهبری و حضور خاموش در تظاهرات ۲۲ بهمن شاید زمینه های آشتی و گفتگو را فراهم نموده و امکانات مذاکره و سازش را که قبلا بارها از طرف نیروهای میانه و بخشی از اصولگرایان طرح شده بود را ممکن نماید.
پیام ها و مصاحبه های پیش از ۲۲ بهمن برخی از رهبران جنبش سبز در داخل بیشتر متوجه این دیدگاه است نگرشی که هدفش آشتی و پیدا کردن راه حلی برای بحران کنونی است. 
این نگرش گرچه دچار تصور پوپولیستی فروپاشی نظام و یکسره کردن کار رهبری در ۲۲ بهمن نبود و از این لحاظ باید گفت که اوضاع سیاسی کشور و توازن قوا را بسیار عاقلانه تر ارزیابی کرده بود. اما با حضور بی رنگ جنبش سبز در کنار نیروهای سازماندهی شده بیت رهبری در خیابانها، آنچه را که رهبری نظام اسلامی بدنبالش بود را برایش متحقق ساخت. نمایش قدرتی که خیابانهای ایران را صحنه حضور میلیونی مردمی کرده بود که ظاهرا به دعوت رهبری نظام و برای بزرگداشت انقلاب و حفظ نظام دینی با رهبری آن بیعت می کردند. رهبری موفق شد با کمک تصمیم نادرست رهبران سبز به تشویق شرکت در تظاهرات نشان دهد که پس از سی سال هنوز نظام اسلامی قادر است که در سالگرد انقلاب اسلامی اش میلیونها هوادار خود را در خیابانهای پایتخت و دیگر شهرهای کشور به دفاع از خود سازماندهی کرده و قدرت نمایی کند.
این تصمیم نادرست شاید بزرگترین زیان را به جنبش سبز طی چندماه گذشته وارد آورد تا آنجا که نه تنها رهبری را تشویق به مذاکره و سازش نکرد که از فردای تظاهرات ۲۲ بهمن، عوامل و عناصر وابسته به ایشان با تکیه بر تظاهرات ۲۲ بهمن و ادعای وجود حمایت مردمی از نظام و رهبری، دامنه تهدیدات و اعتراضات خود را نسبت به جنبش سبز و رهبری آن گسترش داده و بحث سازش و مذاکره که پیش از تظاهرات ۲۲ بهمن بطور جدی در سطوح میانی رهبری در نظام مطرح بود به یکباره به حاشیه رفته و فراموش گردید تا جاییکه در بیانیه پایانی مجلس خبرگان و دیدار رهبری با اعضا و ریاست این مجلس تا حذف کامل آنها و عدم صلاحیت حضور آنها در چارچوب نظام پیش رفت. 
رهبری جنبش سبز متاسفانه در محاسبه خود دچار اشتباه تاریخی شده و نه تنها کمترین نصیبی از شرکت به دعوت در تظاهرات ۲۲ بهمن نبرد که نیروی خود را در خدمت رهبری نظام گذاشته و موجبات گستاخی هرچه بیشتر ایشان را در سرکوب فراهم آورد.
آنچه برای سبزها از شرکت در تظاهرات ۲۲ بهمن باقی ماند، خاطره شنیدن شعارهایی است که از بلندگوهای حکومت در گوششان طنین انداز شد و عکسهای یادگاری که در کنار بسیجی ها و لباس شخصی ها از طریق خبرگزاری های جهانی به سراسر دنیا ارسال گردید و آنها را که بی رنگ در کنار سپاهیان و بسیجیان و لباس شخصی ها و طرفداران حکومت در خیابانهای شهر رژه می رفتند به عنوان حامیان میلیونی حکومت در سالگرد انقلاب اسلامی برای دنیای خارج و داخل به نمایش گذاشت.


نقاظ ضعف و قدرت جنبش سبز در مرحله کنونی چیست؟

مهمترین نقطه ضعف جنبش سبز، فقدان سازماندهی و رهبری است. متاسفانه طی سی سال گذشته در کشور ما و بویژه در نتیجه سرکوب وحشیانه حکومت و تلاش آن در فروپاشی و بی اعتبار کردن سازمان ها و احزاب سیاسی مخالف، تفکری ضد تشکیلاتی و ضد رهبری در جامعه ما شکل گرفته است. ریشه های این تفکر محصول مدرن شدن جامعه نیست که برخی از جوانان و یا روشنفکران تازه به دوران رسیده وبرخی از دست پروردهگان رژیم اسلامی طی سالهای گذشته به آن دامن زده اند. نظام اسلامی پس از سرکوب گروه های سیاسی مخالف خود از همان فردای پس از انقلاب در یک سری پروژه های به اصطلاح روشنفکرپسندانه، فضایی را در جامعه ما فراهم آورد که به تشکیلات گریزی و عدم اعتماد به رهبری سازمان های سیاسی منجر گردید.
این پروژه ها در حقیقت ادامه سرکوب و اعدام و مصاحبه های تلویزیونی رهبران احزاب و اعترافات تمام دروغ آنها بود.
نظام جمهوری اسلامی ایران از همان ابتدای شکل گیری خود در دو پروژه موازی یکی سرکوب مخالفین و دیگری از بین بردن زمینه های شکل گیری اپوزیسیون مخالف خود در آینده آگاهانه عمل کرده و همچنان می کند.
هر دو پروژه فوق یک هدف واحد را تعقیب کرده و همچنان می کند، و آن ایجاد بی اعتمادی به احزاب و سازمان های سیاسی و رهبری آنهاست. 
مخالفت با تحزب و تشکیلات و بی اعتمادی به رهبری و توانایی های افراد به اشکال گوناگون به بدنه جامعه تزریق می گردد.
رژیم از همان ابتدا از یک طرف بدست بازجویان و عوامل سرکوب خود احزاب و سازمانهای سیاسی را تحت تعقیب قرار داده و سرکوب می کرد و رهبران آنها را پس از شکنجه های وحشیانه در مصاحبه های تلویزیونی در تلویزیون های سراسر کشور و در حسینیه های زندانها مجبور به اعترافات دروغین نموده و تشکیلات سیاسی گروه های مخالف را متلاشی می کرد.و از طرف دیگر، به گونه ای موازی بدست تعدادی از روشنفکران وازده و بریده از فعالیت سیاسی و برخی از توابین گروه های سیاسی پروژه های بی اعتبارسازی احزاب سیاسی در کشور را به پیش می برد تا آنجا که سیاست زدگی به معنی عدم همکاری با سازمانهای سیاسی و فعالیت تشکیلاتی را به مد روشنفکری روز تبدیل کرده و تشویق به تشکیلات ستیزی و مخالفت با حزب و سازمان سیاسی را به ارزشی روشنفکرانه مبدل کرد.
این پروژه که در چند دهه گذشته با سرمایه گذاری کلان حکومت حمایت شده و محصولش تعداد بی شماری کتاب و مقاله و مصاحبه تحت عنوان مطالعات تحقیقاتی در داخل و خارج بود بخصوص در دوران آقایان هاشمی وخاتمی مورد تشویق و مدیریت بوده است.
آخرین نمونه از این مطالعات طی یکی دو سال گذشته انتشارچندین مجموعه چند جلدی است که تحت مدیریت وزارت اطلاعات و مرکز اسناد انقلاب اسلامی به ریاست آقایان روح الله حسینیان و اژه ای و شریعتمداری به کمک تیم هایی متشکل از توابین و بازجوها در رابطه با تاریخ شکل گیری و فعالیتهای سازمان مجاهدین خلق ایران، سازمان چرکهای فدائی خلق ایران و خزب توده ایران تهیه و منتشر شده است.
اهدف نظام اسلامی از پروژه های فوق تنها و تنها یک چیز بوده و هست. شکل گیری یک باور اجتماعی: باور به اینکه احزاب و سازمانهای سیاسی مخالف حکومت اسلامی همگی مزدور، جیره خوار و مواجب بگیر بیگانه و رهبران آنها افرادی زبون، ترسو و منحرف بوده و قابل اعتماد نیستند. این باور متاسفانه در کشورما تا حدودی شکل گرفته است تا آنجا که حتی بسیاری از فعالین سیاسی و روشنفکران کشور ما و بویژه بخش قابل توجهی از جوانان بزرگ شده در دوران سی ساله گذشته آشکارا مخالف تشکل و سازماندهی بوده و پذیرای رهبری سیاسی تشکیلاتی نیستند. این مخالفت گاه اشکال پیچیده تری یافته و در دفاع از به اصطلاح شبکه های افقی و فاقد رهبری تئوریزه شده و می شود که عملا شکل گیری یک شبکه سازماندهی شده سیاسی با رهبری موثر در مقابل حکومت دینی را نا ممکن می نماید.
جنبش سبز نیز هنوز در گرو همین باور است.
اینکه ما به رهبری احتیاج نداریم، یا همه مردم رهبر هستند، و یا سازماندهی لازم نیست و یا هر جوانی که شالگردن سبز به گردن انداخته و در خیابانهاست رهبر جنبش است، بیشتر محصول همین پروژه سی ساله تشکل گریزی و بی اعتمادی به رهبری است که همچنان به آن آگاهانه و یا ناآگاهانه دامن زده می شود.
باید از کسانی که ادعا می کنند که جنبش سبز به رهبری احتیاج ندارد ویا مخالف سازماندهی جنبش در یک بدن واحد می باشند پرسید که کدام تجربه تاریخی وجود دارد ویا در کجای دنیا سراغ داریم که تحول در ابعاد یک کشور برای تغییر یک نظام حکومتی بوجود آمده باشد و فاقد رهبری و یا سازماندهی و شبکه ی لازم بوده باشد.
بسیاری از مثالهایی که دوستان ما در تایید جنبش های اجتماعی بدون رهبری و با شبکه های افقی می آورند، موضوعشان یک تحول ساختاری در یک نظام حکومتی نبوده است.
مثلا جنبش ضد جنگ در سالهای گذشته و یا جنبش طرفداری از محیط زیست و یا حتی جنبش زنان و یا جنبش های حقوق بشری مثل جنبش ضد اعدام و یا ضد شکنجه و غیره همه و همه جنبش هایی هستند که اولا یک موضوع مشخص را مورد توجه قرار داده اند و مطالبه شان از یک حکومت است که مثلا فلان جنگ را پایان دهد و یا اعدام و شکنجه را متوقف کند و یا در قوانین خود موارد تبعیض در مورد جنس و یا نژاد معینی را حذف نماید. جنبش ضد جنگ به عنوان یک نمونه موفق طی سالهای گذشته که با تکیه بر اینترنت و به گونه ای شبکه ای و افقی در سراسر جهان به یک سازماندهی عظیم میلیونی موفق گردید اساسا نه نیازی به یک تشکیلات عمودی داشت و نه نیازی به یک رهبر و یا ارگان رهبری، چرا که هدفش نه تغییر یک نظام حکومتی و جایگزین کردن آن بود و نه هدفش جایگزین کردن جنگ سالاران با رهبران جنبش ضد جنگ.
اما برای تغییر یک نظام حکومتی و جایگزین کردن آن با یک نظام دیگر و اطمینان به اینکه تغییر امکان پذیر بوده و نظام جایگزین امکان استمرار و حیات را خواهد داشت، شرط لازم و ضروری تشکل سازمان یافته اپوزیسیون و حضور رهبری در مقام مدیریت جایگزین می باشد. پس بنابراین عدم تشکل و فقدان رهبری رسمی نه تنها امتیازی برای جنبش سبز نیست که بزرگترین ضعف کنونی آن می باشد. 
نقطه قوت جنبش اما بدنه بزرگ جنبش اعتراضی است.
جنبش سبز گرچه سازمان ندارد اما حاصل جمع جنبش های دیگری است که توانایی سازماندهی میلیونی را در سراسر کشور دارند، جنبش زنان، جنبش دانشجویی وجوانان، جنبش معترضین سرکوب شده و ناراضی سی ساله گذشته احزاب و سازمان های سیاسی و اقلیت های قومی ،ملی و مذهبی و جنبش اصلاح طلبانه بخشی از یاران دیروز نظام اسلامی هرکدام به تنهایی بخش قابل ملاحظه ای از جامعه ما را در بر می گیرند. حرکت متشکل،سازمان یافته و آگاهانه این جنبش ها در هماهنگی با یک دیگر تحت یک رهبری واحد و منسجم می تواند به بزرگترین جنبش اجتماعی مطالباتی – سیاسی در جامعه ما منجر شده و به بیداری و تحرک جنبش صنفی مزد و حقوق بگیران در سراسر کشور منجر گردد، جنبشی که دیگر هیچ مانعی را بر سر راه خود بر نخواهد تافت.


ادامه و حرکت جنبش سبز در روزها و هفته های آینده را چگونه می بینید؟

به نظرم نباید دچار توهم شد. جنبش سبز قرار نبوده و نیست که در کوتاه مدت معجزه بیافریند. منتظورم از معجزه یعنی یک تغییر ناگهانی در ساختار حکومت و یا تغییر حاکمیت و یا چیزی شبیه برکنار کردن رهبر و حتی کنارگذاشتن شورای نگهبان و یا نظارت استصوابی. جنبش سبز گرچه در چند روز پس از انتخابات یک فرصت استثنایی برای چانه زنی و مذاکره بدست آورد ولی متاسفانه با نداشتن استراتژی درست و یا توهم رهبری آن را در اینکه جنبش در روزهای آینده فراگیرتر شده و موجبات تسلیم همه جانبه رقیب را فراهم می آورد، موفق نشد که از فرصت استفاده نماید. شرایط حالا کاملا تغییر کرده است. بخش قابل ملاحظه ای از مدیران و مسئولین و فعالین سیاسی از جناح های میانی و مردد بین دوطرف در چندماهه گذشته تکلیف خود را تعیین کرده اند و در کنار رهبری نظام قرار گرفته اند. برجسته ترین شخصیت های رهبری در نظام از جمله آقای هاشمی رفسنجانی و بسیاری از اصولگرایان اکنون دیگر با صراحت از جنبش سبز فاصله گرفته و یا در مقابل آن قرار گرفته اند. رهبری و حامیان نظامی –امنیتی ایشان با تجربه یاد گرفته اند که چگونه جنبش را خنثی نموده و راه تحلیل و کنترل آن را فراهم کنند. پس تصور اینکه حادثه ای عجیب در شرف تکوین باشد بسیار غیرقابل پیش بینی است، اما جنبش در همان حال که فروکش کرده است و از قدرت ماهها و روزهای اولیه برخوردار نیست اما هنوز توان ادامه حیات و تجدید قوا داشته با یک استراتژی درست و آگاهانه خواهد توانست که از موقعیت ها و فرصت های آینده بهره گرفته و بار دیگر به تجدید قوا و سازماندهی مجدد در عرصه های گوناگون مقابله در مقابل حریف صف آرایی نماید.
هدف جنبش در روزهای آتی نباید رجزخوانی در مقابل حریف باشد. جنبش باید به تجدید سازماندهی منابع قدرت خود بپردازد.
کمپین آزادی برای زندانیان سیاسی و رهبران دستگیر شده جنبش، یکی از اساسی ترین اهداف جنبش است که غفلت از آن و بی توجهی به وضعیت زندانیان و خانواده های آنها بیشتر خسارت را از چندین جهت به جنبش وارد می آورد.
اولا جنبش از رهبری و مدیریت کادرهای اصلی خود محروم شده و عملا دچار بحران در مدیریت و برنامه ریزی خواهد بود. دوما بی توجهی به این امر و فراموش کردن زندانیان و خانواده آنها تنها موجبات دلسردی آنها را فراهم خواهد کرد که حضور و اشتیاق فعالیت دیگران در حلقه های نزدیک تر به رهبری در سازماندهی جنبش را دچار تردید می نماید.
برای آزادی زندانیان بهتر است کمپین وسیعی در تمام سطوح جامعه سازماندهی کرد. موضوع آزادی آنها باید در هر سخنرانی، هر مجلس و هر دیداری از اولویت درجه اول برخوردار باشد. خانواده های آنها باید از همه کمک های لازم برخوردار گردیده و احساس تنهایی و فراموش شدن نباید حتی برای لحظه ای به آنها منتقل گردد. شعارهای کلی و بزرگ نمایانه گرچه به لحاظ پوپولیستی مورد تشویق برخی از گروههای مخالف قرار می گیرد، اما تا زمانی که جنبش قابلیت آزادی زندانیان خود را ندارد، طرح چنین شعار هایی بیشتر به یک شوخی سیاسی و رجزخوانی شبیه بوده و بهتر است از آنها دوری کرد.
استراتژی جنبش سبز نباید بر پایه توهم پوپولیستی بنا گردد. جنبش سبز شایسته است که با یک تحلیل واقع بینانه از توانایی های خود و ظرفیت های تغییر در شرایط موجود برای تحقق شعارهای اصلی جنبش بطور گام به گام برنامه ریزی نموده و از تصویرسازی ها توهم آمیز تغییرات ناگهانی که بیشتر موجبات دلسردی در آینده را فراهم خواهد آورد، اجتناب نماید.


راهکارهای پیشنهادی شما چیست؟

بخشی از پاسخ به این پرسش را در پاسخ به پرسش پیشین بیان کردم. نکته دیگری که به نظرم بهتر است مورد توجه قرار گیرد اینست که جنبش سبز متناسب با شعارها و مضمون برنامه سیاسی خود از موقعیت ها و فرصت های سیاسی بهره گیری نماید.
برای توضیح بیشتر این مساله چند مثال می زنم.
رهبری جنبش سبز و بسیاری از هواداران جنبش مثلا برای روز ۱٣ آبان که در تاریخ کشور به &quot;روز گروگانگیری و تسخیر لانه جاسوسی&quot; معروف شده است دعوت به تظاهرات همزمان نمودند. همه می دانیم که اشغال سفارت امریکا و گروگانگیری کارمندان آن یک حرکت نادرست سیاسی بود که در سالهای بعد بیشترین خسارت را متوجه کشور و مردم ما نمود و هنوز هم داریم خسارت آن را می پردازیم. گروگانگیری کارمندان سفارت امریکا نه تنها در آن روزها به کودتای رادیکالیسم انقلابی خط امامی ها بر علیه دولت لیبرال مهندس مهدی بازرگان منجر گردید که به بحران سیاسی مناسبات بین المللی در روابط ایران با دنیای غرب و بویژه امریکا منجر گردید. بحرانی که در نتیجه آن بیشترین خسارات مالی، جانی، اعتباری و حقوقی را به نظام و مردم در کشور و اعتبار جهانی ایرانیان در خارج از کشور تحمیل نمود.
حالا باید از رهبران جنبش سبز و هواداران این جنبش پرسید که جنبش سبز را با بزرگداشت این روز چه کار است؟ تسخیر سفارت یا به قول خط امامی های آن روز، لانه جاسوسی، یکی از صفحه های تاریک و سیاه تاریخ معاصر کشور ماست که بیشتر رهبران کنونی جنبش و بسیاری از رهبران آن روز انقلاب از جمله شخصیت عالیقدر و پدر معنوی جنبش سبز آیت الله العظمی منتظری نیز آن را اشتباه و نادرست ارزیابی کرده اند. جنبش سبز چرا در این روزها درکنار برگزارکنندگان بزرگداشت آن حضور پیدا می کند.
نظامی – امنیتی ها این روز را بزرگ می دارند چرا که هنوز از بحران حاصل از آن ارتزاق کرده و هنوز بر ادامه همان بحران مشروعیت سیاسی و حکومتی خود را در ایران و ماجراجویی های منطقه ای خود را توجیه می نمایند. بزرگداشت این روز به چه کار جنبش سبزمی آید؟
جنبش سبز نباید دچار پوپولیسم شده و هرجا که رژیم صف آرایی می کند و از هر آخوری که رژیم ارتزاق می نماید و هر جا که مردم جمع می شوند، حضور پیدا کرده و تصور نماید که هر جمعیتی و با هر شعاری را می توان به نفع جنبش سبز مصادره نمود. 
مثال دیگر تظاهرات مردم در روز عاشورا است.
جنبش سبز را شایسته نیست که روزهای بزرگداشت مراسم مذهبی را به صحنه تقابل سیاسی تبدیل نموده و از همان روش شریعتمداری ها که بدنبال صحنه آرایی عاشورا و تقابل یزید و امام حسین در خیابانهای تهران هستند استقبال نموده و با عوض کردن آدرس ها، آنها را یزیدی و خود را حسینی قلمداد کنند.
جنبش سبز شایسته است که با احترام به مذهب و شعائر دینی بطور کلی مراسم دینی را از مضمون تقابل سیاسی خارج نماید. حال اگر طرف مقابل از این عرصه سودجویی می نماید بگذار چنین کند. رهبران جنبش سبز و سازماندهندگان این جنبش در داخل و خارج کشور بهتر است از همین حالا نشان دهند که از مذهب، فرصت های مذهبی و علائق دینی مردم برای تحمیل سیاست های خود و تقابل با حریف سیاسی فرصت جویی نمی کنند.
جنبش سبز بهتر است روزهای خود، فرصت های خود، و مکان های حضور خود را خود تعیین نماید و از حضور در میدان ها و فرصت های حضور رقیب پرهیز نماید.


همکاری اپوزیسیون چه تاثیری در روند پیشبرد جنبش و همبستگی مردم با هم خواهد داشت؟

مسلما همکاری اپوزیسیون موجبات تقویت هر چه بیشتر جنبش سبز را فراهم خواهد کرد. جنبش سبز محصول مجموعه ای از جنبش های سیاسی&#45;مطالباتی و اجتماعی سی ساله گذشته در کشور ماست. اپوزیسیون نظام اسلامی در طول سی ساله گذشته مراحل گوناگونی از تولد و شکل گیری و رشد و نمو خود را طی کرده است، یک روزی بخشی از جنبش کنونی پوزیسیون و بخش دیگری اپوزیسیون بود، یا به قول آن روزها عده ای انقلابی و عده ای ضد انقلابی بودند. امروز مفهوم انقلاب و ضد انقلاب در هم ریخته و بسیاری از انقلابیون دیروز از نظر رهبری وهمراهان نظامی – امنیتی ایشان ضد انقلابند. آنچه امروز لازم است مورد توجه ما قرار گیرد اینست که صف بندی های سی سال پیش نباید خود را هنوز به ما تحمیل کنند. امروز دیگر شایسته نیست از انقلاب و ضد انقلاب و یا حامیان امام خمینی و مخالفین ایشان و یا طرفداران قانون اساسی و یا مخالفین آن صحبت کرد.
امروز بحث اصلی جنبش سبز، تغییرات دمکراتیک و اصلاح طلبانه در ساختارهای نظام اسلامی است برای تغییر به یک نظام نسبتا دمکراتیک که در آن حداقل آزادی های شناخته شده متعارف رعایت گردد، انتخابات آزاد باشد، ایران برای همه ایرانیان باشد، مخالف حق اظهار بیان و اجتماعات داشته باشد، فرصت های برابر برای همه شهروندان فارغ از تعلقات جنسیتی، قومی و مذهبی فراهم گردد. حقوق بشر رعایت گردد و همه ما شهروندانی با حقوق برابر شهروندی در مقابل قانون باشیم.
اگر جنبش سبز هدفش تحقق مضامین بالاست پس همه باورمندان به آن باید امکان همکاری و مساعدت با یکدیگر را داشته باشند و اجازه ندهند که اختلافات سی ساله گذشته مانع از همکاری آنها شود.
رهبران جنبش سبز، بویژه شخصیت های برجسته سیاسی چون آقایان موسوی، کروبی و خاتمی باید از ادبیات سی ساله گذشته نظام فاصله بگیرند. بحث انقلابی و ضدانقلابی بحث رنگ باخته است که فقط به کار نظامی&#45;امنیتی ها می آید. 
رهبری جنبش سبز شایسته نیست که با تقسیم بندی های قلابی که فقط به کار رهبری نظام برای سرکوب هرچه بیشتر مخالفین خود می آید از شکل گیری یک جبهه وسیع سبز ممانعت به عمل آورد.
از طرف دیگر، مخالفین سنتی نظام نیز نباید تصور کنند که بدون همکاری با جبهه وسیع اصلاح طلبان داخل که جدی ترین نیروی تحول دمکراتیک در آینده کشور هستند قادرند کمترین قدمی در راستای تحولات دمکراتیک در کشور بردارند.

رضا فانی یزدی
پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

*
http://www.akhbar&#45;rooz.com/article.jsp?essayId=27746</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2010-03-03T17:09:00+00:00</dc:date>
    </item>

    <item>
      <title>ما جاسوس نیستیم</title>
      <link>http://www.rezafani.com/index.php?/site/wearenotspy/</link>
      <guid>http://www.rezafani.com/index.php?/site/wearenotspy/#When:17:48:00Z</guid>
      <description>اتهام جاسوسی خنده دارترین، و از طرفی، غم انگیزترین اتهامی است که به هموطنان بهائی ما در ایران وارد می کنند. آنقدر مسخره که فقط کافی است در دادگاه ها و یا در بازجویی از بهائی بودن ات دست برداری و یا در یک روزنامه رسمی کشور آگهی بدهی که از دین خودت دوری جسته ای و به اسلام مشرف شده ای. با یک آگهی تبلیغاتی در یک روزنامه، همه ی مدارک جاسوسی ات یکباره دود شده و به هوا می روند. و بقول حکام شرع و بازجوها، می شوی پاک و منزه مثل یک بچه ی تازه از مادر متولد شده ی مسلمان
رضا فانی یزدی

rezafani@yahoo.com

تارا جاسوس نیست.

چشمهای منصور* پر از اشک بود، وجودش پر از فریاد. فریاد اعتراض چند نسل از انسانهایی که در میهن ما بدترین اشکال تبعیض را با پوست و گوشت و استخوانشان از اوان کودکی در مدرسه تا لحظه مرگ پای چوبه های دار احساس می کنند.

از امیرکبیر گرفته تا احمدی نژاد، از ناصرالدین شاه گرفته تا آیت الله خامنه ای، و از دیروز گرفته تا امروز، چندین دهه است که بهایی را به جرم نجس بودن و جاسوسی و بیگانه پرستی آزار می دهند.

حالا منصور نسل سوم آنها روی سن فریاد می زد که &quot;ما جاسوس نیستیم!&quot;** &quot;تارا جاسوس نیست!&quot; و &quot;ما جاسوس نیستیم، ما ایرانی هستیم. بهائی هستیم. وطن مون رو دوست داریم. جهان وطنیم، ولی بی وطن نیستیم. ما انسانیم.&quot;

کسی چه می داند که چندین ده نفر بهائی در دادگاه های جمهوری اسلامی مثل منصور فریاد کردند که ما جاسوس نیستیم، ما ایرانی هستیم، ما انسانیم. اما بهائی هستیم. بهائی هستیم، و وطن مون رو دوست داریم. ولی گوشی نشنید و اعدام شدند. آنها فریاد می زدند سالها در این مملکت کار کرده ایم. فیلم ساخته ایم. نمایشنامه نوشتیم، از بنیادگذاران اولین مدرسه های این کشور بودیم. صندلی های ارج رو که در عزا و عروسی و جشن های نیمه شعبان توی کلاس های درس و توی ادارات روش می نشینید رو ما ساخته ایم. بزرگترین کشت و صنعت کشور رو هژبر یزدانی بهایی ساخت که همه ی ما، بهائی و مسلمان و غیرمسلمان با قند و شکرش دهانمان رو شیرین می کردیم و بزرگترین شرکت تولید و پخش دارو را ما مدیریت کردیم که با صابون های جانسون جانسون آن تن بچه های تازه متولد شده مان را می شستیم و داروهایش در تمام داروخانه های ایران مریض های ما را در سراسر کشور شفا می داد. وسط تابستان داغ هم که تشنه تان می شد، یا بغل ساندویچ تان هوس نوشابه می کردید، پپسی می خوردید.

توی فیلم های سینمایی عهدیه براتون آواز می خواند و در مهمونی های عروسی و جشن هاتون، با آهنگ های او شادی تان را صد برابر می کردید. 

ما ایرانی هستیم، جاسوس نیستیم. ما وطن مون رو دوست داریم.

منصور حق داشت وقتی بغض گلویش را گرفته بود و داد می زد که ما وطن مون رو دوست داریم.

راستی کدام اقلیت در جامعه ی ایران سراغ دارید که اینهمه به وطنش خدمت کرده باشد.

کشت و صنعت رو کی آورد توی ایران، مدرسه های دخترانه مملکت ما رو کی بنیادش رو گذاشت. تلویزیون آرتی آی و بلموند رو کی برای اولین بار توی خونه ها آورد. کی دارو و وسائل بهداشتی رو در سراسر ایران پخش می کرد. کدوم اقلیتی رو سراغ دارید که اینهمه به این مملکت خدمت کرده باشند، و باز هم متهم باشند به جاسوسی و بیگانه پرستی. انصاف هم خوب چیزیست.

پیش از انقلاب مملکت ما کمی بیشتر از 30 میلیون نفر جمعیت داشت، بهائی ها فقط نیم میلیون نفر بودند، و این همه مایه گذاشتند. کاش نصف جمعیت ایران مثل اینها &quot;جاسوس&quot; بود، کارخانه می ساخت، مدرسه بنا می کرد، دارو پخش می کرد، کار و کالا تولید می کرد.

تارا جاسوس نیست.

وقتی منصور فریاد می زد که تارا جاسوس نیست، گریه ام گرفت. تازه فهمیدم به جامعه بهائی در کشور ما چه رفته و هنوز هم می رود.

تارا چهارده ساله است. مونا 16 ساله بود که دستگیر شد. مونا به همراه نه زن دیگر بهایی به اتهام جاسوسی دستیگر و اعدام شدند***.
 

مونای 16 ساله آنروز به همان اندازه یی بی گناه بود که تارای چهارده ساله ی امروز ما. تصور کنید تارای چهارده ساله ی ما اگر در ایران بود، شاید دو سال دیگر به سرنوشت مونا دچار می شد. اگر منصور احساس مسئولیت دینی می کرد وقرار بود در اداره ی جامعه بهائیت ایران گوشه ای از کار را بر عهده بگیرد، امروز شاید به عنوان عضوی از گروه «یاران ایران» به اتهام جاسوسی ماهها بود که در زندانهای حکومت ایران منتظر محاکمه نشسته بود و معلوم نبود که چه به روزش می آورند. 

فریبا کمال آبادی و مهوش ثابت، دو تن از اعضای گروه یاران ایران، تارای دیروز جامعه ی ما هستند. نه در سن و سال تارا و مونا پشت میز مدرسه جاسوسی کرده اند، و نه فردایش که برای کمک به هموطنان خود مسئولیت اداره ی جامعه ی بهائی را در گروه «یاران ایران» بر عهده گرفته اند، برای کسی جاسوسی کرده اند.

فریبا کمال آبادی جاسوس نیست. مهوش ثابت جاسوس نیست. آنها ایرانی هستند. مملکت شان را دوست دارند. انسان هستند. و بهائی هستند.

اتهام جاسوسی خنده دارترین، و از طرفی، غم انگیزترین اتهامی است که به هموطنان بهائی ما در ایران وارد می کنند. آنقدر مسخره که فقط کافی است در دادگاه ها و یا در بازجویی از بهائی بودن ات دست برداری و یا در یک روزنامه رسمی کشور آگهی بدهی که از دین خودت دوری جسته ای و به اسلام مشرف شده ای. با یک آگهی تبلیغاتی در یک روزنامه، همه ی مدارک جاسوسی ات یکباره دود شده و به هوا می روند. و بقول حکام شرع و بازجوها، می شوی پاک و منزه مثل یک بچه ی تازه از مادر متولد شده ی مسلمان.

اما هنوز در دادگاه های کشور ما بهایی هایی را که حاضر نیستند از عقیده و ایمان خود دست بردارند، به اتهام جاسوسی محاکمه و در بسیاری از موارد اعدام کرده و می کنند. مونای 16 ساله، اختر 21 ساله، رویای 22 ساله، سیمین 24 ساله، شهین 25 ساله، مهشید 28 ساله، زرین 29 ساله، طاهره ی 32 ساله، نصرت 56 ساله، و عزت 57 ساله، ده زن بهایی بودند که همگی در سال 1362 همزمان در یک روز در شیراز به دار آویخته شدند.***

آنها نه شبکه ی زنان جاسوس اسرائیل در ایران بودند، و نه هیچ کدامشان قرار بود برای هیچ کشوری جاسوسی کنند. آنها فقط حاضر نشدند در روزنامه ی شهر شیراز آگهی دوری جستن از عقاید و آیین خود را امضا کنند. آنها فقط تصمیم گرفتند که انسان باشند و بهایی باقی بمانند.

مونای 16 ساله جاسوس نبود. او ایرانی بود. اهل شیراز بود. دانش آموز دبیرستان بود. بهائی بود. و مملکتش را دوست داشت.

اگر هنوز زنده بود، 
علی دایی که گل می زد خوشحال می شد.
ایران که از مکزیک برنده می شد، خوشش می آمد.
چلوکباب دوست داشت.
حافظ و سعدی را هم خیلی دوست داشت.
مثل همه ی بچه های شیراز مدرسه می رفت، درس می خواند، و قرار بود بزرگ شده و شاید معلم، دکتر و یا کارمند اداره ای، و یا شاید یکی از اعضای محفل ملی بهاییان ایران و یا عضو گروه «یاران ایران» باشد.

مونا مثل همه ی دختر بچه های شیراز پیراهن و دامن می پوشید و خودش را برای پدر و مادرش گاهی لوس می کرد. مثل همه ی بچه های شهر تو بغل باباش می نشست و وقتی که عکسش رو می گرفتند خوشحال می شد و می خندید.




جمعه ها هم که همه بچه های دیگر تعطیل بودند و مدرسه نمی رفتند، مونا می رفت کلاس درس اخلاق که اخلاق اش خوب بشه، باباش بهش گفته بود &quot;بهایی یعنی جامع جمیع کمالات انسانی&quot; و مونا هم می خواست بشه جامع جمیع کمالات انسانی باشه.

یاد گرفته بود دروغ نگه. وقتی هم رفت توی دادگاه، حاکم شرع شیراز که ازش پرسید بهایی هستی، گفت آره، بهائی ام!

چون دروغ نگفت، اعدامش کردند. در کلاس های درس اخلاق کسی به مونا یاد نداده بود که دروغ بگه و یا تقیه کنه.

مونا جاسوس نبود.

جاسوس ها دروغ گفتن رو یاد دارند. جاسوس ها حاضرند زیر هر ورقه ای رو امضا کنند و در هر روزنامه ای اگر لازم شد، صدها بار اعلامیه ی انزجار و برائت داده و به هر رنگی در آیند. جاسوس ها از قدیم به آدم های هزار چهره معروف بودند. مونا جاسوس نبود. هزار چهره نبود. دروغ نمی گفت. مونا انسان بود، اما یک انسان بهائی.

او به خاطر این کشته نشد که جاسوس بود. او به این دلیل اعدام شد که بهائی بود.

منصور در اثر تحسین برانگیزش، تئاتری با نام &quot;ما جاسوس نیستیم&quot;، داستان درد و رنجی را که بر بزرگترین اقلیت دینی کشور ما رفته است را با عکس های یادگاری و خاطره گویی چنان با احساس و در پرتو زندگی روزانه یک بچه بهائی، از مدرسه و درس و محل گرفته تا عاشقی و کلاس درس اخلاق و بیمارستان میثاقیه و اردوگاه تفریحی و ... به تصویر می کشد که شاید در هزار جلد کتاب تاریخی نتوان به این زیبایی تصویرسازی اش کرد. 

بهایی را نه فقط مشتی ملای متعصب که حتی بخشی از روشنفکران و نویسندگان و مدعیان تاریخ نویس ما مترادف با جاسوس بیگانه و غیرخودی معرفی کرده اند. در دوره ی روسها، عامل روسیه و استبداد روس خواندندش و مخالف مشروطه، و در دوره های بعدی جاسوس انگلیس و بعد از تشکیل دولت اسرائیل و تحریک احساسات ضد یهودی، به ناگاه همه غیرخودی ها متهم به جاسوسی برای اسرائیل شدند. بهائی ها که مرکز اداری و روحانی آنها هم از قضا در اسرائیل تازه بنیاد قرار گرفته بود که دیگر صد البته جاسوس بودند.

نمایش &quot;ما جاسوس نیستیم&quot; بهترین دفاع انسانی با تکیه بر زیباترین احساسات یک بچه بهائی است که پس از سه نسل سرکوب و اجحاف د ربیانی هنری داستان غم انگیز دردها و رنج های خود، پدر و مادر و پدربزرگ و مادر بزرگ و فرزندش را به روح و ذهن بیننده منتقل نموده و از همه اتهامات تاریخی خود را تبرئه می کند.

این نمایش برای همه است. نمایشی برای حقوق بشر. به قول منصور: مسلمان هستید؟ ارمنی، آسوری، و یا یهودی هستید؟ زرتشتی و یا بودایی هستید؟ چپی سابقید؟ فمینیست و انقلابی هستید؟ حتی بهائی هستید؟ اصلا از دین بیزارید؟ این نمایش برای شماست!

با احترام،
رضا فانی یزدی
چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۸ 

*منصور تایید نمایشنامه نویس، بازیگر و کارگردان تئاتر است. ایشان از 16 سالگی به آمریکا آمد و برای تحصیلات عالی به دانشگاه برکلی رفت. در رشته فیزیک لیسانس و فوق لیسانس گرفت و برای ادامه تحصیل به دانشگاه کلمبیا رفت. اما علاقه ی شدید به کار تئاتر او را از ادامه ی تحصیل بازداشت. وی در سال 1981 هنرپیشگی را با بازی در نمایش «شهر قصه» اثر زنده یاد بیژن مفید آغاز کرد و اولین نمایش به نوشته و کارگردانی او به نام رقصی اینچنین در سال 1986 به روی صحنه رفت. او در سال 1985 گروه تاتر داروگ را با چند نفر دیگر در شمال کالیفرنیا تاسیس کرد که نتیجه ی کار این گروه نوشتن، بازی و کارگردانی بیش از 40 اثر نمایشی تا به امروز بوده است. 

**نمایش تئاتر کمدی وانتقادی اثر منصور تایید که با کارگردانی و بازیگری خود ایشان در سال 2008 در برخی از شهرهای امریکا به روی صحنه رفت.
http://www.youtube.com/watch?v=SyesVwhLwHA&amp;feature=related


***
به یاد ده زن بهائی که در شیراز اعدام شدند
http://iran&#45;emrooz.net/index.php?/hright/more/16174/</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2010-02-07T17:48:00+00:00</dc:date>
    </item>

    <item>
      <title>استعفاء احمدی نژاد</title>
      <link>http://www.rezafani.com/index.php?/site/ahmadiresignation/</link>
      <guid>http://www.rezafani.com/index.php?/site/ahmadiresignation/#When:22:22:00Z</guid>
      <description>طرح استعفای احمدی نژآد و برکناری ایشان در لحظه کنونی گرچه در نگاه اول یک شعار رادیکال ویک وسوسه ای دل انگیز و خوشایند برای بسیاری از حامیان جنبش سبز است، اما یکی از راههای حضور نظامیان در تسخیر کامل قدرت بوده که می تواند در طرح های آینده به شکل های گوناگون مهندسی شده و اجرایی گردد.
رضا فانی یزدی
rezafani@yahoo.com
پنج شنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸ 

پس از بیانیه هفدهم مهندس میرحسین موسوی که مورد تایید وحمایت اکثریت رهبران جنبش سبز در داخل قرار گرفت، گروه های زیادی در خارج کشور ضمن حمایت از بیانیه آقای موسوی، بند و یا بندهای دیگری را به آن اضافه نمودند.

استعفا و برکناری احمدی نژاد یکی از مواردی بود که بویژه در اکثر اعلامیه ها و اطلاعیه های خارج از کشور جای خاصی پیدا کرد و همگی خواسته ی خود را استعفا و برکناری احمدی نژاد از مقام ریاست جمهوری اعلام کردند. برکناری و استعفای آقای احمدی نژاد در شرایط کنونی از چند جهت قابل تامل و بررسی است.

یک – طی چند ساله ی گذشته شاهد بوده ایم که هرگونه خلاء قدرت توسط نظامیان و سپاه پر شده است. در تمام این دوران تجربه کرده ایم که چه در انتخابات مجلس و چه در دیگر دستگاهها و اخیرا حتی در دستگاه قضایی تعرض همه جانبه نظامیان به سمت قدرت مشهود است. کمترین خلاء قدرتی توسط محافل نظامی&#45;امنیتی مورد تعرض قرار گرفته و پر می شود. کودتای اخیر انتخاباتی خود نیز نشانگر همین تعرض نظامیان به قدرت است و ترکیب هیات دولت آقای احمدی نژاد خود نیز بهترین بیانگر این حقیقت و تمایل تمامیت خواهان نظامی&#45;امنیتی در تسخیر همه جانبه ی قدرت است. 

در شرایط بحرانی کنونی که مکانیسم های قانونی به حالت نیمه تعطیل در آمده اند، اگر استعفای احمدی نژاد به یک واقعیت مبدل گردد، مسلما خلاء قدرت و حضور ایشان توسط محافل درجه اول و مستقیم نظامی – امنیتی پر شده و عواقب آن به احتمال زیاد بسیار زیان آور خواهد بود.

دو&#45; در قانون اساسی پیش بینی شده که اگر رئیس جمهور به هر دلیلی – فوت، عزل، استعفا، برکناری – از این مقام کنار رود، معاون اول او با موافقت رهبری اختیارات و مسئولیت های او را بر عهده می گیرد و شورایی متشکل از رئیس مجلس، رئیس قوه قضائیه و معاون اول رئیس جمهور موظف است که ظرف پنجاه روز انتخابات جدید را برگزار نماید.

در صورت فوت معاون اول و یا مواردی که مانع انجام وظایف از سوی وی گردد، مقام رهبری فرد دیگری را به جای او منصوب می کند (اصل 131). در اصل 132 آمده است که در مدتی که اختیارات و مسئولیت های رئیس جمهور بر عهده معاون اول و یا فرد دیگری است، وزرا را نمی توان استیضاح کرد یا به آنان رای عدم اعتماد داد و نیز نمی توان برای تجدید نظر در قانون اساسی و یا امر همه پرسی اقدام نمود. 

سه &#45; چنانکه از این دو اصل قانون اساسی بر می آید، حتی اگر در صورت استعفا و یا برکناری احمدی نژاد، قانون اجرا گردد، یا معاون اول ایشان جای او را خواهد گرفت و یا رهبر به تشخیص خود فرد دیگری را به این مقام منصوب خواهد نمود.

شرایط بحرانی کنونی مسلما چگونگی این تحول را چنانکه در قانون پیش بینی شده بر نمی تابد و به احتمال زیاد در صورت استعفای احمدی نژاد که می تواند به شیوه های گوناگون برنامه ریزی گردد، و یا حتی به شکل یک ترور و یا برکناری ایشان به بهانه رفتارهای آقای مشایی، رئیس دفتر ایشان، انجام پذیرد، نظامیان به کمک رهبری این موقعیت جدید را در قدرت به گونه ای مستقیم تحت کنترل خود در خواهند آورد.

طرح استعفای احمدی نژآد و برکناری ایشان در لحظه کنونی گرچه در نگاه اول یک شعار رادیکال ویک وسوسه ای دل انگیز و خوشایند برای بسیاری از حامیان جنبش سبز است، اما یکی از راههای حضور نظامیان در تسخیر کامل قدرت بوده که می تواند در طرح های آینده به شکل های گوناگون مهندسی شده و اجرایی گردد.

مسلما استعفا یا برکناری احمدی نژآد از آنجا که ایشان نیز از حمایت چندین میلیون رای در دوره گذشته و انتخابات کنونی در دوره دهم برخوردار بوده اند، فضای بحرانی لازم را برای کودتاچیان فراهم خواهد کرد که آخرین مرحله از طرح عملیات کودتایی خود را برای تعطیل دیگر نهادهای قدرت فراهم نمایند.

نهادهایی چون مجمع تشخیص مصلحت نظام که تعداد قابل توجهی از اعضای آن مخالف جناح نظامی – امنیتی بوده و ریاست آن با آقای هاشمی است. همچنین مجلس خبرگان و حتی مجلس شورای اسلامی که هنوز بخش قابل توجهی از نمایندگان اصلاح طلب و اصولگرای معتدل را در خود دارد، در شرایط کنونی چون خاری در چشم کودتاگران و اطرافیان بیت رهبری بوده که در یک شرایط بحرانی و در اولین فرصت ممکن فرمان تعطیلی و تصفیه ی همه آنها در دستور قرار خواهد گرفت.

استعفا و یا برکناری ناگهانی احمدی نژاد در شرایط کنونی و بحرانی کردن اوضاع سیاسی کشور بهترین بهانه لازم برای تعطیلی نهادهای قانونی موجود و تصفیه ی همه جانبه ی رقبای سیاسی را فراهم نموده و به بسته شدن هرچه بیشتر فضای سیاسی در کشور منجر خواهد شد.

نگاهی به تجربه کودتاهای نظامی و و در پی آن، تعطیلی همه دیگر نهادهای قانونی و حقوقی در کشورهای همسایه چون پاکستان و ترکیه در چند دهه گذشته تجربه آموزنده ایست که نباید از آن غافل شویم.

ایجاد خلاء سیاسی در قدرت در شرایط کنونی که امکانات جایگزین کردن آن توسط نیروهای دمکرات و یا غیرنظامی قانون گرا موجود نیست، عملا موجبات تسخیر همه جانبه قدرت نظامی در کشور را توسط باندهای نظامی –امنیتی فراهم می آورد.

رهبران سیاسی و بویژه رهبری جنبش سبز و شخصیت های پیرامونی آنها باید با دقت شعارهایی را طرح نمایند که تحقق این شعارها به تقویت و استمرار هر چه بیشتر جنبش دمکراتیک مردم ایران منجر گردد. تکیه بر شعار استعفای احمدی نژاد به عنوان شعار اصلی جنبش با توجه به عواقب نا معلوم آن ، امکان مانور را برای حاکمیت فراهم می آورد که با حذف احمدی نژاد، با آینده ی جنبش بازی کند. در چنین وضعیتی، نه تنها جنبش شعار اصلی خود را از دست داده و خلع سلاح می شود، بلکه نظامیان نیز با استفاده از خلاء قدرت، فرصت دردست گرفتن قدرت کامل را در اختیار خواهند داشت. 

شاید دقیقا به همین دلیل است که در بیانیه آقای موسوی مساله ی استعفای آقای احمدی نژاد هوشیارانه مطرح نشده و ایشان با دقت بند هایی را برای پیش برد مذاکرات مطرح کرده اند که کمترین خلاء به نفع نظامیان به وجود نمی آورد و بیشترین تاکیدشان بر تقویت جنبش سبز و ایجاد فضای تنفس و استمرار و گسترش جنبش در مقابل قدرت موجود می باشد.

با احترام
رضا فانی یزدی
۲۸، ژانویه ۲۰۱۰</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2010-01-28T22:22:00+00:00</dc:date>
    </item>

    <item>
      <title>انتخابات بهانه بود</title>
      <link>http://www.rezafani.com/index.php?/site/electionjan2010/</link>
      <guid>http://www.rezafani.com/index.php?/site/electionjan2010/#When:00:42:00Z</guid>
      <description>در این مذاکرات، پیش از هر چیز، آزادی زندانیان سیاسی، آزادی مطبوعات، و تضمین فعالیت احزاب و گروه های سیاسی، محاکمه ی عوامل سرکوب و دلجویی از قربانیان و آسیب دیدگان حوادث اخیر باید در دستور کار قرار گیرد. بدون تحقق یافتن این خواسته های اولیه، سایر مطالبات جنبش &#45; ازجمله برگزاری انتخابات آزاد &#45; قابل تحقق نخواهد بود
رضا فانی یزدی
rezafani@yahoo.com

حسینیان راست می گوید، &quot;انتخابات بهانه بود!&quot;

اما نه برای جنبش سبز و اصلاح طلبان.

برنامه ریزی سرکوبگران برای «عاشورایی کردن»

انتخابات بهانه بود برای امثال حسینیان ها و شریعتمداری ها و قداره کشان آنها. آنها بودند که انتخابات را بهانه کردند، راهپیمایی های پس از آن را نیز بهانه کردند، پاره کردن عکس امام و تظاهرات عاشورا و تظاهرات آرام سوگواران پس از درگذشت آیت الله منتظری را بهانه کردند و هر چه را که می توانستند در این ماه ها بهانه کردند برای سرکوب رقبا و هجوم همه جانبه و تسخیر قدرت به هر قیمتی. به قیمت تجاوز به دختران و پسران این سرزمین، به قیمت کشتار و سرکوب مردم در خیابانها و به قیمت ترور و شکنجه و زندان برای هرکسی که سد راهشان بود.

نظامی&#45;امنیتی ها مدتها بود که هدف خود را تسخیر کامل قدرت حکومتی – به هر قیمتی – قرار داده بودند. انتخابات را بهانه کردند وگرنه پیش از آن هم بارها به صراحت گفته بودند که &quot;اینبار هم عاشورایی در پیش خواهیم داشت، اما ابن سعد کشته خواهد شد!&quot; اینها گفته های حسین شریعتمداری، سخنگوی رهبری و حلقه ی نظامی – امنتیی هاست که دو هفته پیش از انتخابات، در هفتم خردادماه 1388، در مسجد سید اصفهان بر زبان آورد. 

تنها شریعتمداری نبود که از یزید و ابن سعد می گفت و صحنه ی انتخابات را عاشورایی می کرد. نوزدهم خرداد در مصلای تهران حاج منصور ارضی نیز در همایش انتخابات احمدی نژاد فریاد برآورد که &quot;رئیس جمهور ما دکتر احمدی نژاد است، در غیراینصورت ایران را عاشورایی می کنیم!&quot;

انتخابات و نتایج آرا ظاهرا چنانکه آنان انتظارش را داشتند پیش نرفت و گویا اگر آرا شمرده می شد، دکتر احمدی نژاد رئیس جمهور نمی شد. پس تصمیم گرفتند چنانکه وعده داده بودند، ایران را عاشورایی کنند. پس کمترین اعتراض مسالمت آمیز به تقلب انتخاباتی را با تدارکات از پیش تصمیم گرفته شده به خاک و خون کشیدند.

مهندس موسوی، نخست وزیر هشت سال دفاع مقدس و محبوب رهبر دوران انقلاب آیت الله خمینی و شخصیتی که بسیاری از رهبران اصولگرای کشور نیز به او رای داده بودند، را یک شبه در جبهه ی عاشورایی ساخته و پرداخته ی محافل اطلاعاتی&#45; امنیتی کیهان نشین به ابن سعد تشبیه کردند و خیابانهای تهران را به صحرای کربلا تبدیل کرده و با قتل و کشتار مردم بیگناه به حساب خودشان صحنه های عاشورایی برپا کردند و چنانکه قرارشان بود اینبار ابن سعد باید کشته می شد.

آماده ساختن صحنه ی سرکوب

ائمه ی جمعه و همه ی روحانیون کلب شده ی درگاه حکومتی با فریادهای خونخواهی حسین، رهبران اصلاح طلب جنبش را به یزید و ابن سعد تشبیه کرده و در صدد قتل و کشتار آنها برآمدند.

در گذشت آیت الله العظمی منتظری نقطه ی عطفی در این دوران شد. از یک طرف پیامهای تسلیت دررابطه با درگذشت ایشان از جانب همه ی شخصیتهای جبهه ی اصلاحات و برخی از اصولگرایان به نوعی بیانگر تاسف آنها از آنچه بر این شخصیت رفته و تا حدی به معنی فاصله گیری از شیوه ی گذشته تلقی می گشت و از طرف دیگر تا حدی دهن کجی به حلقه ی رهبری و اطرافیان ایشان بود که سالها آیت الله منتظری را در حبس خانگی اسیر کرده بودند. شرکت وسیع مردم در بزرگداشت ایشان در مراسم خاکسپاری چون خاری در چشم کودتاگران شد. شاید بتوان به گونه ای این بزرگداشت و پیامهای همدردی و تسلیت را به این معنا نیز فهمید که اجماع عمومی در بسیاری از محافل اصلاح طلب و حتی بخشی از اصولگرایان در دوری جستن از کسانی بود که فضای کشور را آماده ی سرکوبهای وحشیانه تری کرده و با یزیدی – حسینی کردن جامعه نقشه ی قتل عام کشیده بودند. 

شعارهای بسیار تند برعلیه رهبران اصلاح طلب جنبش سبز حکایت از اجرای عملیات جدیدی از طرف ستاد کودتا داشت. جای آیت الله خمینی خالی بود که ببیند در خیابانهای تهران و در خطبه های نمازهای جمعه عوامل کودتا نه تنها نوه ی ایشان، سید حسن خمینی، که حرم دار حریم ایشان است را به فحاشی گرفته بودند، که هاشمی عزیزش را که نماینده اش در هر ستاد نظامی و غیرنظامی بود و به قول ایشان مملکت بر کاکلش می چرخید، داشتند طناب دارش را حاضر می کردند. و درهمان حال دروپیکر خانه و کاشانه ی بزرگ شده در دامانش، آیت الله صانعی را، سنگباران می کنند و عمامه از سر آیت الله طاهری، نماینده ی او و امام جمعه ی منصوبش در اصفهان، بر می دارند و برای میرحسین موسوی، نخست وزیر محبوب هشت سال دفاع مقدسش، در خیابانهای تهران شعار «مرگ» فریاد می کنند و اورا در کنار صدام حسین گذاشته و آرزوی مرگش را دارند. (اشاره به شعار &quot;مرگ بر سه حسین: صدام حسین، اوباما حسین، میرحسین&quot; که در خیابانهای تهران پس از تظاهرات عاشورا از طرف هواداران کودتا داده می شد.)

جای آیت الله خمینی واقعا خالی بود که ببیند و بشنود که در خیابانهای تهران کسانی به نام او و به کام جانشین ایشان، ولی مطلقه ی فقیه، خواستار مرگ میرحسین و کروبی و صانعی و هاشمی شده و به نام او در خیابانها مردم را زیر چرخ اتوموبیل های نیروهای انتظامی له و لورده کرده و از بالای پل ها به پایین پرتاب می کنند و سروصورت آنها را با باتوم های برقی در هم شکسته و تهران را به قول خودشان &quot;عاشورایی&quot; کرده و اینبار قرارشان بر این است که ابن سعد کشته شود.

نمایش های وحشیانه ی آقایان به اندازه کافی گویای طرح های جنایتکارانه ی بعدی آنها بود. آنقدر که تقریبا همه ی آنهایی که دغدغه ی جنبش سبز را در سر داشتند و یا حداقل آرامش کشور را در نظر می گرفتند، نگران کرده بود. 

واکنش موسوی

در چنین شرایطی بود که بیانیه ی هفدهم مهندس موسوی صادر شد.

بیانیه ی ایشان با درکی آگاهانه از شرایط موجود در کشور و با هشیاری مسئولانه برای حفظ رهبری و بدنه ی جنبش سبز و فراهم کردن زمینه های استمرار و حیات جنبش در آینده در زمان مناسب بیرون آمد. این بیانیه به خوبی امکانات دخالت دیگر نیروهایی را که نگران وضعیت متشنج کشور بودند فراهم نموده و با استقبال و آمادگی مسئولانه و شجاعانه ی برخی از نیروهای اصولگرا که از پیش نیز تمایل مشروط خود را برای نوعی میانجیگری و سازش و مصالحه اعلام کرده بودند مواجه گردید.

عقلانیت سیاسی و میانجیگری
اقدام بسیار مسئولانه و شجاعانه ی آقای محسن رضایی در نامه به آیت الله خامنه ای برای استقبال از نامه ی مهندس موسوی و همچنین صراحت لهجه ی آقای دکتر مطهری و خرسندی برخی از مراجع و روحانیون از اقدام آقای موسوی و حمایت آنها از برخورد مسئولانه ی آقای رضایی موجب شد که فضای متشنج و ناآرام کشور تا حدودی رو به بهبود و آرامش رفته و فاز جدیدی در کشور آغاز گردد. 

مصاحبه های تلویزیونی که در اولین آنها آقای دکتر مطهری به صراحت از گروه کودتاچی و اقدامات تحریک آمیز وسرکوبگرانه ی آنها انتقاد کرد، زمینه ی لازم را برای انتقادات دیگر شخصیت ها که در مصاحبه های بعدی شرکت کردند فراهم نمود. فضای جدید تا آنجا پیش رفت که شخصیتی چون حسینیان را که به قول آقای دکتر مطهری &quot;علاقه ی فراوانی به اعدام دارند&quot; را وادار نمود که در یک حرکت نمایشی، استعفا ی خود را ارائه نموده و به جریان آشتی اعتراض نماید.

این وضعیت تیغ تیز سرکوبگرانه ی حریف را تا حدودی کند نمود تا آنجا که حتی کلهر، مشاور احمدی نژاد، به پذیرش برخی اشتباهات در شیوه ی برخورد به معترضان اعتراف کرد و موج سبزی ها را که تا پیش از آن خس و خاشاک و گوساله و بزغاله خوانده شده بودند، سرمایه های این کشور خواند.

انزجار عمومی مردم از تندروی ها، سرکوب، شکنجه و کشتار مخالفین از یک سو و هشیاری و دخالت میانجی گرایانه ی بخشی از دولتمردان از سوی دیگر، سد حرکت تندروانه ی باند سرکوبگر نظامی&#45;امنیتی شد.

چشم انداز فرصت ها و تهدیدها

شرایط کنونی فرصتی استثنایی جدیدی را برای رهبری جنبش سبز فراهم آورده است. 

رهبری جنبش سبز اکنون می تواند با هشیاری، تعادل شکننده ی کنونی در قدرت حاکم را ارزیابی نموده و با واقع بینی از همه ی امکانات موجود، از پشتیبانی برخی اصولگرایان هوادار آرامش در کشور گرفته تا شخصیت های تاثیرگذار سیاسی و حمایت افکار عمومی استفاده نموده و فعالانه از همه ی ظرفیت های سیستم موجود و مراجع قانونی بهره گرفته و آگاهانه در راستای بهینه سازی توازن قوای سیاسی به نفع نیروهای جنبش سبز بکوشد. در این راستا، این فرصت شاید فراهم شود که جنبش سبز به بخشی از خواسته های خود که در بیانیه هفدهم آقای موسوی به صراحت بیان شده است، دست یابد. 


تعادل کنونی بسیار شکننده است و در همان حال عمر آن بسیار کوتاه و گذراست. 

در این شرایط حساس، مهمترین پرسش هایی که باید در نظر گرفت چنین است:

یک &#45; آیا مذاکرات کنونی یک سازش پشت پرده است، یا اینکه دستاوردی در پاسخ به جنبش اعتراضی مردم خواهد داشت؟ 

دو &#45; اگر این مذاکرات به هیچگونه سازشی نرسد، این وضعیت بی ثبات تا کی ادامه خواهد یافت؟ و کلید پایان دادن به بی ثباتی در دست کیست؟ 

حالت یک &#45; پاسخ به خواسته های مردمی

در این مذاکرات، پیش از هر چیز، آزادی زندانیان سیاسی، آزادی مطبوعات، و تضمین فعالیت احزاب و گروه های سیاسی، محاکمه ی عوامل سرکوب و دلجویی از قربانیان و آسیب دیدگان حوادث اخیر باید در دستور کار قرار گیرد. بدون تحقق یافتن این خواسته های اولیه، سایر مطالبات جنبش &#45; ازجمله برگزاری انتخابات آزاد &#45; قابل تحقق نخواهد بود.

تن دادن و پذیرش مطالبات و خواسته های جنبش اعتراضی مردم بهترین دستاورد و نتیجه ممکن برای مذاکرات کنونی است که نه تنها به ثبات سیاسی کشور می انجامد، بلکه گامی به پیش در راستای گذار به سوی دمکراتیزه تر شدن جامعه است.

حالت دو &#45; سازش پشت پرده بدون دستاوردی برای مردم

مذاکرات کنونی اگر صرفا به سازشی پشت پرده میان گروه های رقیب منجر گردد و دستاوردهای مشخص برای جنبش اعتراضی مردم نداشته باشد، خطر انفعال عمومی و نیز رادیکالیزه شدن بخشی از جنبش در آینده وجود دارد.

مذاکرات میانجی گرانه نباید به نتایج مایوس کننده در سطح جنبش وسیع مطالباتی مردم بیانجامد چرا که می تواند این جنبش را به یاس و انفعال کشانده که در نتیجه سرکوب جنبش و رهبری آن قطعی خواهد بود. 

غفلت از خواسته های مردم، به رادیکال تر شدن شعارهای جنبش منجر شده و بخشی از نیروهای جوان جنبش را به گروه های کوچک رادیکال و پراکنده مبدل می نماید که رهبری افراد شناخته شده کنونی را نخواهند پذیرفت و در آن صورت نیز سرکوب آن قطعی خواهد بود.

حالت سه &#45; شکست مذاکرات

اگر مذاکرات کنونی به هیچ سرانجامی نرسد، و مبنای توافقی حاصل نگردد وحد اقل به بخشی از خواسته های جنبش پاسخ داده نشود عمر تعادل شکننده کنونی به سر آمده و راه برای سرکوبگران هموار خواهد شد.

غفلت و برخورد غیرواقع بینانه در شرایط کنونی می تواند نیروهای سرکوبگر را که فعالانه در پی راههای جدید برای برانگیختن شعله آتش و سرکوب در کشور هستند به میدان بازگرداند. در اینصورت، اینبار فقط موسوی و کروبی و خاتمی نیستند که در مقام ابن سعد و یزید قرار است کشته شوند. حالا نوبت به آقایان رضایی و مطهری و بسیاری دیگر نیز به عنوان حامیان سران فتنه رسیده است.

تجربه ی چندماهه ی گذشته نشان داد که هیولایی از درون نظام اسلامی سربرآورده که اگر تدبیر مناسب و عقلانیت لازم برای مهارکردن آن در میان مسولین و دلسوزان کشور در این فرصت استثنایی کنونی اتخاذ نگردد، در آینده ای نه چندان دور نه تنها 
کل نظام، رهبری کنونی، کل کشور و ملت ایران را در خطر جدی و بحرانی خانمانسوز فرو برده که حاصل آن جز سیه روزی و نابودی همه ارزش های ملی، فرهنگی و تاریخی کشور ما نخواهد بود.

با احترام،
رضا فانی یزدی
جمعه ۲ بهمن ۱۳۸۸</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2010-01-22T00:42:00+00:00</dc:date>
    </item>

    <item>
      <title>چرا بهائی ها؟</title>
      <link>http://www.rezafani.com/index.php?/site/whybahaies/</link>
      <guid>http://www.rezafani.com/index.php?/site/whybahaies/#When:18:02:00Z</guid>
      <description>همیشه سرکوب از گروه هایی آغاز شده است که به دلایل گوناگون تاریخی، مذهبی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی کمترین حساسیت و همدردی عمومی را برمی انگیزد. 
همانطور که در تاریخ معاصر کشور خودمان شاهد بوده ایم، این سرکوب روز به روز به دیگر بخش های جامعه سرایت یافته و عملا آثار مخرب آن در سطح بسیار وسیع تری در جامعه گسترش می یابد.
نباید اجازه داد که اعدام بهائی ها اینبار نیز چون دهه ی اول انقلاب راهگشای خشونت و سرکوب باشد.
چرا بهائی ها؟

رضا فانی یزدی
۲۱ دی ۱۳۸۸ 
rezafani@yahoo.com


بیش از یک سال و نیم از دستگیری گروه هفت نفره رهبران اداری جامعه بهائی ایران، «یاران ایران»، می گذرد.

«یاران ایران» از سال 1363 تا زمان دستگیری خود در ماه اردیبهشت 1387 مسئولیت اداره امور داخلی جامعه بهائیت ایران را بر عهده داشته اند. در تمام طول این دوران، مسئولین نظامی اسلامی ایران از فعالیت و مسئولیت های این گروه در اداره ی امور اجرایی جامعه بهائیت اطلاع کامل داشته اند. 

فردا، 12 ژانویه 2010، قرار است که دادگاه رسیدگی به اتهامات وارده برای گروه یاران ایران برگزار گردد. هنوز پس از هجده ماه از دستگیری این افراد هیچ اتهام مشخصی که مبتنی بر اسناد و مدارک قابل ارائه و محکمه پسند باشد، در ارتباط با گروه یاران ایران در هیچ کجا ارائه نشده و تمامی اتهامات وارده بر این گروه مبتنی بر دروغ و شایعات و اتهاماتی است که اساسا طی چند دهه گذشته بدون ارائه کمترین سند و مدرکی بر تمامی اعضای جامعه بهائیت ایران وارد آمده است.

جامعه بهائیت ایران و دیگر بهائی ها از آن جهت جاسوس اسرائیل قلمداد می شوند که مرکز جهانی امور اداری و روحانی بهائیان در دامنه ی کوه کرمل در بندر حیفا در کشور اسرائیل بنا شده است. لازم به تذکر است که این مکان توسط بهاءالله در سال 1890 میلادی، یعنی تقریبا شصت سال پیش از شکل گیری دولت اسرائیل، انتخاب شده و اگر امروز به جای دولت اسرائیل، دولت عثمانی مالکیت آن را در اختیار می داشت حتما جرم بهائی ها جاسوسی برای دولت عثمانی و یا ترکیه امروز می بود.

این اتهام جاسوسی به قدری مسخره و بی پایه است که دولت مصر اخیرا بطور رسمی از جامعه جهانی بهائیت در این راستا رفع اتهام نمود. 

گویا دولت اسرائیل مشکل در اجیر و استخدام کردن مسلمانان و پیروان ادیان دیگر داشته است که با همه ی حساسیت های کنونی در جامعه ایران، باز هم شناخته شده ترین افراد شاخص در رهبری و مدیریت امور اداری جامعه بهائیت را به خدمت شبکه جاسوسی خود در می آورد.

اصرار بیش از حد در این مورد، یعنی اتهام جاسوسی به جامعه بهائیت و رهبران آن، این شک را بر می انگیزد که گویا برخی از جاسوسان واقعی اسرائیل در مقامات تصمیم گیرنده ی نظام اسلامی در صدد آن باشند که با آدرس عوضی دادن و اتهاماتی چنین بی پایه برعلیه جامعه بهائی ایران برای خود سپر بلا فراهم کرده و خود را از زیر ذره بین های اطلاعاتی حکومت ایران دور نگاه دارند. 

جالب است که جاسوس شناسان حرفه ای جمهوری اسلامی ایران چون آقایان حسین شریعتمداری و روح الله حسینیان به تازگی از طرف دوست و همکار سابق شان، آقای عبدالله شهبازی، که ایشان هم تخصص ویژه در یافتن و کشف شبکه های جاسوسی دارد، متهم شده اند که گویا از طریق پدری و اجدادی به شبکه های مخفی یهودیت و بهائیت در ایران مرتبط بوده و چه بسا آنها نیز به شبکه های جاسوسی اسرائیلی مرتبط باشند.

رواج اتهام جاسوسی پس از وقوع انقلاب اسلامی در ایران یکی از مسخره ترین شیوه های اتهام زنی است که در رسانه ها، دادگاه ها و کیفرخواست افراد بدون کمترین سند و مدرک مطرح شده و بسیاری از شهروندان ایرانی را به همین اتهام برای سالهای فراوان پشت میله های زندان نگاه داشته و گاه آنها را تا پای شکنجه های طاقت فرسا و اعدام و مرگ برده است.

از فردای انقلاب هر مخالفی را با انگ جاسوسی برای شرق و غرب از میدان بدر کردند. دکتر ابراهیم یزدی از آن جهت که دارای گرین کارت امریکا بود، جاسوس قلمداد می شد. آقای امیرانتظام که به دستور و با موافقت رسمی هیات دولت جمهوری اسلامی ایران در مذاکرات الجزیره شرکت کرده بود، به جاسوسی متهم شده و به همین اتهام چند دهه در زندان و حبس بسر برده است. آیت الله العظمی شریعتمداری را وادار به اعتراف به جاسوسی کردند. سپس نوبت احزاب و گروه های سیاسی رسید که هرکدام به نوعی به جاسوسی برای سازمان های اطلاعاتی شرق و غرب متهم شده و با همین اتهامات به جوخه های اعدام و یا طناب های دار سپرده شدند.

این روزها برجسته ترین رهبران سی ساله ی گذشته جمهوری اسلامی ایران نیز به همین اتهام جاسوسی مورد تعرض قرار گرفته اند. محبوب ترین رئیس جمهور ایران، آقای محمد خاتمی، را که برای دو دوره با میلیونها رای مردم انتخاب شده بود، کیهان نویسان به جاسوسی بر علیه کشورش و توطئه و همکاری اطلاعاتی با آژانس های امریکایی و غربی متهم کرده و به اصطلاح از دیدارهای ایشان با اشخاص مشکوک پرده برداری می کنند. 

شیرین عبادی، وکیل شناخته شده مدافع حقوق بشر و تنها برنده جایزه صلح نوبل از کشورمان، نیز از این اتهام رایج بی بهره نمانده است.

بسیاری از اعضای هیات دولت آقای موسوی در زمان زندگی آیت الله خمینی و تعدادی از نمایندگان مجلس شورا و تعدادی از روزنامه نگاران درجه اول کشور این روزها در کنار رهبران جامعه بهائی ایران در زندان های کشور بوده و متهم به جاسوسی و همکاری با غرب و آژانس های اطلاعاتی امریکایی، انگلیسی و اسرائیلی می شوند.

آقای هاشمی رفسنجانی &#45; نزدیک ترین شخصیت سیاسی به آیت الله خمینی، نماینده ی ایشان در نیروهای مسلح در زمان جنگ، رئیس پیشین مجلس شورای اسلامی، و رئیس جمهور کشور برای دو دوره، و رئیس کنونی مجلس خبرگان و شورای مصلحت نظام اسلامی ایران &#45; رسما از طرف کیهان نویسان متهم به جاسوسی شده است. آقای احمدی نژاد در مصاحبه های پیش از انتخابات بصورت آشکار هاشمی رفسنجانی را متهم به تبادل اطلاعات امنیتی با برخی از سران کشورهای عربی برعلیه دولت خویش نموده و عملا با چنین اتهاماتی زمینه های پیگرد قانونی برای ایشان را فراهم می نمود.

امروز، جنبش سبز و رهبران آن و حامیان آن جنبش در خارج کشور همگی به گونه ای فله ای متهم به جاسوسی و رابطه با بیگانه هستند. باید به حال این نظام گریست که محبوب ترین رهبرانش، بهترین نخبه هایش و بیشترین تعداد از جوانانش به خدمت سرویس های جاسوسی شرق و غرب در آمده و برعلیه مملکت و منافع خود توطئه می کنند.

اتهام جاسوسی برای پیروان و رهبران دیانت بهائی در کشور همان اندازه بی پایه است که اتهام جاسوسی برای آقای خاتمی یا شیرین عبادی و یا موج سبز ملی در کشور.

انتخاب زمان دادگاه برای یاران ایران در چنین برهه ای نگران کننده است چرا که موج دستگیری های جدیدی از بهائیان آغاز شده و هر روز اتهامات جدیدی به آنها زده می شود. این گروه هیجده ماه پیش دستگیر شده اند، ولی گویا به تازگی کاشف به عمل آمده است که بهائیان در انفجار حسینیه شیرازنقش داشته اند، ویا در ایجاد اغتشاش در حوادث اخیر، بویژه در تظاهرات های روزهای پس از انتخابات و روز عاشورا، نقش جدی داشته اند. حتی بهائیان به نگهداری سلاح های جنگی در خانه هایشان متهم شده اند. همه این اتهامات موجبات نگرانی های جدی درباره روند ناعادلانه محاکمه گروه یاران و پیامدهای این دادگاه را فراهم آورده است.

جامعه بهائی ایران از بدو تاسیس آن تا کنون هیچگاه نه در دوران پیش یا پس از انقلاب در هیچ حرکت غیرمسالمت آمیز بر علیه هیچ گروه و دولتی شرکت نداشته است. اتهام حمل و نگهداری سلاح جز دروغ و فریبی برای گمراه کردن افکار عمومی نبوده و هدفش سرکوب بهائیان است.

چرا بهائی ها:

همیشه سرکوب از گروه هایی آغاز شده است که به دلایل گوناگون تاریخی، مذهبی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی کمترین حساسیت و همدردی عمومی را برمی انگیزد. 

همانطور که در تاریخ معاصر کشور خودمان شاهد بوده ایم، این سرکوب روز به روز به دیگر بخش های جامعه سرایت یافته و عملا آثار مخرب آن در سطح بسیار وسیع تری در جامعه گسترش می یابد.

دادگاه بهائی ها در این روزهای بحرانی که احتمال می رود در پی آن احکام سنگینی در مورد برخی از آنها صادر شود، شاید سرآغاز موج جدیدی از خشونت و سرکوب در کشور باشد. 

پس از انقلاب، بهائیان جزو اولین قربانیان خشونت بر اساس اتهام های واهی جاسوسی بودند که متاسفانه اعدام آنان هیچگونه بازتابی حتی در محافل روشنفکری نیافت. پیش از تشکیل گروه یاران ایران، رهبری جامعه بهائی ایران بر عهده محفل روحانی ملی بود که اولین گروه نه نفره محفل روحانی در 30 مرداد 1359 توسط سپاه پاسداران دستگیر شده و ناپدید شدند. جامعه ی بهائی بر این باور است که همه ی این افراد اعدام شده اند.

اندکی پس از آن، در آذر ماه 1360، اعضای دومین محفل روحانی دستگیر شده و در دی ماه 1360، هشت نفر از نه عضو دومین محفل روحانی ملی ایران بدون محاکمه اعدام شدند. حکومت ابتدا اعدام آنان را انکار کرد، اما سرانجام آیت الله اردبیلی، رئیس قوه قضائیه، اعلام کرد که این هشت تن به جرم جاسوسی برای قدرت های خارجی اعدام شده اند.

در شهریور ۱۳۶۲، دادستان کل انقلاب، سید حسین موسوی تبریزی، تمام فعالیتهای جمعی و تشکیلاتی بهاییت در ایران را ممنوع اعلام نمود. ایشان بیان داشت که بهائی ها جاسوسی می کنند و از این رو اعلام می کنیم که تمام فعالیت های جمعی و تشکیلاتی بهائیت در ایران ممنوع است.

پس از چندی، هفت عضو سومین محفل روحانی ملی دستگیر و آنان نیز اعدام شدند.

در نبود محفل روحانی ملی، یک مجمع موقت با عنوان «یاران ایران» با اطلاع کامل حکومت تشکیل شد که به امور اولیهٔ جامعهٔ سیصدهزار نفره بهائیان ایران رسیدگی کند. یاران ایران که اکنون در زندان بسر می برند و قرار است فردا محاکمه شوند &#45; فریبا کمال آبادی، جمال الدین خانجانی، عفیف نعیمی، بهروز توکلی، وحید تیزفهم، و مهوش ثابت &#45; شهروندان ایرانی و هموطنان ما هستند که دفاع از حقوق آنان در حقیقت دفاع از حقوق همه ی شهروندان ایرانی است.

نباید اجازه داد که اعدام بهائی ها اینبار نیز چون دهه ی اول انقلاب راهگشای خشونت و سرکوب باشد.

با احترام، 
رضا فانی یزدی
یازدهم ژانویه ۲۰۱۰</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2010-01-11T18:02:00+00:00</dc:date>
    </item>

    <item>
      <title>عزل و نصب مراجع دینی</title>
      <link>http://www.rezafani.com/index.php?/site/sanei/</link>
      <guid>http://www.rezafani.com/index.php?/site/sanei/#When:21:21:00Z</guid>
      <description>تاریخ کشور ما به یاد ندارد که علما و مراجع دینی تا این اندازه عنان اختیارشان در دست دستگاه های اطلاعاتی و حکومتی باشد آنهم حکومتی که به نام اسلام و دین خواهی دیروز خلع لباسشان میکرد و به حبس خانگیشان می فرستاد امروزاز مرجعییت عزلشان می کند و فردا بعید نیست که بر سر آقایان کلاه بوقی گذشته وبر الاغ بنشانندشان و در خیابانها شهر برای عبرت دیگران به نمایششان بگذارند.

شاید این هم یکی از همان خطراتی است که ادغام دین و حکومت برای ارباب دین به همراه داردرضا فانی یزدی
 
rezafani@yahoo.com

وای به حال ملتی که امثال حسین شریعتمداری ها برایش تصمیم به عزل و نصب مراجع دینی و معنوی اش بگیرند.

روزگاری بود که مقتدرترین پادشاهان در کشور ما &#45; از جمله، مقتدرترین پادشاه دوره صفوی، یعنی شاه عباس کبیر که اعقاب او از قضا اولین حکومت دینی شیعه را پایه گذاری کردند و به شیعه و شیعه گری در کشور ما رونق بخشیدند و در پناه آنها بزرگترین علما و مراجع دینی شیعه امکان درس و وعظ و خطابه پیدا کردند –تواضع زیاده از حد و احترام فراوان به علما و مراجع مذهبی را بر خود واجب می داشتند. شاه عباس صفوی نامه های خود را که به شیخ بهایی و صدر المتالهین شیرازی از مراجع زمان خود می نوشت اینگونه امضا می کرد:
&quot;کلب درگاه شما، عباس&quot;

کلب به معنی سگ است.

نه شاه عباس تصور می کرد و نه مراجع که روزی حکومتی دینی به نام جمهوری اسلامی ایران در آن آب و خاکی که شاه عباس اصفهانش را نصف جهان کرده بود، علما و مراجع دینی را کلب درگاه حکومت کنند.

هنوز سه دهه بیشتر از عمر نظام اسلامی نگذشته است. در این سه دهه بزرگترین جفاها به نام حکومت دین به مراجع دینی در این مملکت رفته است. روزی وزیر اطلاعات آن آقای ری شهری سیلی بر گوش مرجع تقلید شیعیان، آیت الله شریعتمداری، نواخت و او را وادار به مصاحبه و &quot;اعتراف&quot; به خیانت به کشور کرد، و روزی دیگر آیت الله العظمی قمی که سالها رنج تبعید و دربدری را در حمایت از آیت الله خمینی متحمل شده بود به بهانه مخالفت با ولایت فقیه پس از استقرار نظام اسلامی به حبس خانگی فرستاده شد.

کمی بعد نوبت به آیت الله خویی رسید. او که یکی از بزرگترین مراجع شیعیان در عصر حاضر بود، متهم شد که دیانت او عین سیاست آقایان نبوده و همین کافی بود که درباریش خوانده و با سکوت طردش کنند.

سپس نوبت آیت الله مرعشی شد.

چندی نگذشته بود که دامن امید امت و امام، آیت الله منتظری، را در آتش خشم و کینه خود گرفت و ایشان را روانه حبس خانگی کرد و افراد خانواده و نزدیکان ایشان را قربانی کردند و درب خانه اش را جوش دادند و پنجره های خانه اش را میله کشی کردند و مشتی اوباش را به نام حمایت از ولایت فقیه به اطراف خانه ایشان فرستادند وبه خانه و کاشانه ایشان سنگ پرانی کردند.

آیت الله سیستانی را که پس از فاجعه عراق به یگانه رهبر توانای دومین کشور شیعه مبدل شده بود و از قضا نسخه جمهوری اسلامی و حکومت ولایت فقیه را برای عراق نمی پسندید، انگلیسی خواندند.

اما هنوز کار به عزل و نصب مقام مرجعیت نکشیده بود. گرچه مراجع را بدنام می کردند و بنگاه های لجن پراکنی آنها از جمله کیهان شریعتمداری از بیان کمترین زشتی در گفتار و تحریک برعلیه مراجع کوتاهی نمی کردند، اما عزل و نصب مراجع هنوز در دستور کار آقایان نبود.

هنوز گویا حکومت ادعای اسلامیت داشت و مرجعیت منزلتی و مقامی.

با ظهور باندهای اطلاعاتی در حلقه های تصمیم گیرنده نظام و حذف بخش قابل توجهی از روحانیون درجه اول در سطوح بالای نظام، اینک دور به دست اطلاعاتی های تازه عمامه به سرگذاشته رسیده است. پادوهای دستگاه اطلاعاتی که هیچ معلوم نیست در طول سی سال گذشته که تحت عنوان سربازان گمنام امام زمان فعالیت اطلاعاتی می کردند، حالا چگونه و در کدام حوزه های دینی به درجات حجت الاسلامی و آیت اللهی رسیده اند، یکباره غضب بر آیات عظام گرفته و اینبار نه تنها بدنام ساختن، که حذف و عزل و نصب را پیشه کرده اند.

درست است که شیخ یزدی به قول از جامعه مدرسین عزل مقام مرجعیت آیت الله العظمی صانعی را اعلام کرده است، ولی کافی است سری به آرشیو حسین شریعتمداری در کیهان بزنید و ببینید که عزل آیت الله صانعی را چه کسانی و ازکی و کجا شروع کرده اند.

آیت الله صانعی سالهاست که مورد غضب دارودسته شریعتمداری هاست و اولین قربانی هجوم این دارو دسته، ولی مسلم اینست که آخرین آنها نخواهد بود. فردا نوبت آیت الله بیات زنجانی و موسوی اردبیلی خواهد بود و کم کم همه کسانی را که حاضر به پذیرش جایگاه کلب در درگاه آقایان نباشند.

جامعه مدرسین حوزه علمیه قم با این عمل خود نشان داد که به کلب دستگاه حکومتی تبدیل شده و اوامر دستگاه های اطلاعاتی از جمله حاج حسین شریعتمداری را بازگو می کند.

گرچه هنوز تنی چند از آقایان چون آیت الله جوادی آملی و مکارم در این گونه موارد حساب خود را از جامعه مدرسین جدا کرده و حاضر نیستند که سربرآستانه ی درگاه حکومت اطلاعاتی&#45;امنیتی گذارده و برای ایشان چون دیگران عوعو نمایند، ولی مایه تاسف است که روحانیت شیعه درست در عصری که به نام او حکومت می کنند چنین ذلیل و به خفت افتاده باشد.

تاریخ کشور ما به یاد ندارد که علما و مراجع دینی تا این اندازه عنان اختیارشان در دست دستگاه های اطلاعاتی و حکومتی باشد آنهم حکومتی که به نام اسلام و دین خواهی دیروز خلع لباسشان میکرد و به حبس خانگیشان می فرستاد امروزاز مرجعییت عزلشان می کند و فردا بعید نیست که بر سر آقایان کلاه بوقی گذشته وبر الاغ بنشانندشان و در خیابانها شهر برای عبرت دیگران به نمایششان بگذارند.

شاید این هم یکی از همان خطراتی است که ادغام دین و حکومت برای ارباب دین به همراه دارد

بی جهت نیست که بزرگترین علما دینی و مراجع بزرگ شیعه چه قدیم ترها (شیخ مرتضی انصاری ) و چه در عصر حاضر (آقایان بروجردی،خوئی،شریعتمداری،سیستانی، مرتضی حائری یزدی فرزند آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی موسس حوزه علمیه قم و آقای مکارم شیرازی در مباحثات اولیه در مجلس خبرگان و حتی آقای منتظری پس از تجربه حکومت دینی و ولایت فقیه که خود از مروجین آن بود ) هر کدام به درجاتی مخالف دخالت در سیاست بوده و با تئوری ولایت فقیه از آن جهت که بیشتر به بی اعتباری دین و مقام روحانیت دینی و مرجعیت می انجامد مخالفت کرده و از آن دوری جسته و می جویند.

با احترام،
رضا فانی یزدی
پنجشنبه ۱۷ دی ۱۳۸۸</description>
      <dc:subject></dc:subject>
      <dc:date>2010-01-07T21:21:00+00:00</dc:date>
    </item>

    
    </channel>
</rss>